820.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدما ...
همیشه خودشون
باعث بی ارزش شدن
خودشون میشن !
با جاهایی که میرن،
با کارایی که میکنن،
با حرفایی که میزنن ...!
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتوهشتم مامان گفت وا بدون مشورت با من چرا قرار گذاشتی آقام
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_شصتونهم
با حرص برگشت سمتم و گفت مریم باز شروع نکن،آقات حرف زده قرار گذاشته تو که اون شب قند تو دلت آب میشد پسره چشمتو گرفته بودسرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم بلند شد رفت دم پله و گفت رقیه یه گل گاوزبونی چیزی درست کن بیار بده به مریم دوباره رفت بیرون برگشتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم خیلی زود خوابم بردبا صدای رقیه خانوم بیدار شدم گفت خانوم جون ناهار اماده اس بیارم برات گفتم مامانم کجاس گفت خونه نیست چرخیدم رو پهلوم و گفتم منم نمیخورم رقیه خانوم شروع کرد به غر زدن که از صبح پای اجاقم بعد هیچ کس غذا رو نمیخوره برکت خداس حیفه بی تفاوت به حرفهاش دوباره چشامو بستم و سعی کردم بخوابم پس فردا قرار بود بیان برا بله برون استرس داشتم یعنی زندگی منم میشه مثل ثریابعد میگفتم نه بابا ثریا حماقت کرداینا خانواده با اصل و نسبی هستن اما یادآوری رفتار مادر و خواهرش و پدرش ترس تو دلم مینداخت من قرار بود با اینا تو یه خونه زندگی کنم.دوباره خوابم برد و این بار از گشنگی بیدار شدم در و باز کردم همه جا تاریک بود و خبری از کسی نبودرفتم لب ایوون و رقیه رو صدا زدم اونم چادر نماز سرش سرشو اورد بیرون از آشپزخونه و گفت جانم خانوم گفتم مامان نیومده مگه گفت با آقات رفتن برا دعوت گرفتن مهمون گفتم برا من غذا گرم میکنی چشمی گفت ورفت توهمونجا کنار نرده ها سر خوردم و نشستم.غذامو و خوردم و همونجا نشستم بلاخره آقام و مامان اومدن آقام با دیدن من کنار نرده ها گفت چرا اینجا نشستی پاشو پاشو بریم توبا بیحالی بلند شدم و پشت سرش رفتم تو خونه مامان چادرشو از سرش برداشت و انداخت رو مبل و رو کرد به آقام و گفت فکر نمیکنی اول بهتره با خود حاجی در مورد مهریه و قرار مدارا حرف بزنید بعد تو جمع مطرح کنیدآقام یکم تو فکر رفت و گفت اره راس میگی فردا میرم باهاش حرف میزنم.مامان محکم زد تو صورتش و گفت وا تو چرا باید بری تو پدر دختری باید اونا بیان آقام گفت خب اونا اگه میخواستن بیان که تا حالا اومده بودن نمیتونم زنگ بزنم بگم بیا در مورد مهریه حرف بزنیم مامان گفت باید یه جوری به گوشش برسه انگار ما نگفتیم یکی دیگه باید پیشنهاد بده آقام گفت کی مثلامامان زود گفت مثلا حاج یونس همسایه جفتتون هست تو به اون بگو که به گوش اون برسونه بعنوان نصیحت
آقام بلند شد و گفت ماشاءالله شما زنا شیطونم درس میدین مامان خندید و گفت تا شماها بلد نباشید ماها مجبوریم دست بکار بشیم آقام نگاهی بهم کرد و گفت تو چته چرا رنگت پریده مامان با حرص گفت امروز یادش افتاده که نکنه داره اشتباه میکنه آقام با شنیدن این حرف گفت یعنی چی مگه مردم مسخره مان مگه آبرومونو از سر راه اوردیم بعد بگن دختره یکی دیگه رو زیر سر داره
مردم آبرو نمیزارن برامون.دستپاچه گفتم نه آقاجون چیزی نیست یکم دلشوره دارم آقام همونطور که داشت از در اتاق بیرون میرفت گفت گفتم که حواست باشه خیلی ها دنبال اینن یه آتو از من بگیرن و حرف دربیارن بچه نیستی که پسره هم خوبه زیاد به حرف این و اون گوش نده.اون شب تا صبح نتونستم بخوابم
هزار تا فکر بیخود به سرم میزدصبح مامان گفت پاشو بریم لباسها رو امتحان کنیم تا اگه ایرادی داره زود درست کنه.فردا از صبح کلی کار داریم رفتیم لباسها رو پوشیدیم و هر دو اندازه بود و بدون ایرادگرفتیم و برگشتیم خونه،اون روزم گذشت و فردا شدمامان صبح زود به رقیه گفت آبگرمکن و روشن کنه تا آب گرم بشه و من برم حموم یکم هم پودر واجبی داد بهم و گفت به خودت برس ابرومون نره جلوی فامیل داماد بعد نگن دختر دهاتی هست گرفتم و رفتم.برخلاف بقیه روزها اینبار بیشتر کارم تو حموم طول کشید خسته بیرون اومدم رقیه بیچاره دو دست داشت دوتا دیگه هم قرض کرده بود و خونه رو داشت تمیز میکردمامان گفت مگه خواهرت قرار نشد بیاد کمکت رقیه همونطور گفت میاد یکم راهش دوره رفتم بالا و مامان گفت تا موهات خشک نشده بیگودی بپیچ دورش ثریا هم اومده بود و یک بند با مامان داشت در موردمادر شوهرو خواهرشوهر و شوهرش بحث میکردرفتم تو اتاق و بیگودی پیچیدم و نگاهی به لباسم کردم خیلی خوشگل شده بودتا شب تو اتاق بودم و انقد همه مشغول بودن که کسی سراغمو نمیگرفت.موهامو باز کردم و مرتب کردم و لباسمم پوشیدم.مامان بلاخره یاد من افتاده بود و اومد تو اتاق و جعبه طلاهامو داد و گفت بنداز روت اینارم نمیخوادروسری بزاری آقایون و خانمها جدان حاضر شو بیا تو اتاق روبرویی چشمی گفتم و جعبه رو گرفتم و طلاهاموانداختم روم مامان اندازه دوتا عروس برای من و ثریا طلا خریده بوداماده شدم و رفتم تو اتاق پذیرایی مامان گفت برو رو مبل بشین رفتم رو مبلی که کنار پنجره بود نشستم پرده رو کنار زدم و نگاهی به حیاط کردم رقیه خانوم در حال بدو بدو بود و خستگی از سر و روش میبارید
ادامه دارد...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شصتونهم با حرص برگشت سمتم و گفت مریم باز شروع نکن،آقات حرف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادم
با صدای ثریا پرده رو ول کردم و نگاهم رفت سمتش چادر توریش و از سرش سر داد و اومد کنارم نشست گفت مادرشوهر و خواهر شوهر تو هم دست کمی از مال من ندارن گفتم چطورگفت از نوع نگاهش مشخص بودکم کم مهمونا اومدن خاله هام و دایی هام و عمه و عموهام دختر خاله هام زود دورم و گرفتن و در مورد داماد میپرسیدن منم گفتم والا یه باردیدمش زیاد ندیدم یکی از بچه ها اومدتو که خانواده داماد اومدن استرس گرفتم.دستام یخ کردچند تا خانوم سن و سالدار همراه عروسها اومدن با خودم گفتم اینا جوون ندارن تو فامیلشون همشون هم مثل خانوم بزرگ خشک و ساکت بودن
پروین خانوم فقط سر و زبون داشت و همه کارها رو انجام میداد و از طرف خانواده داماد داشت آبرو داری میکردیه سینی بزرگ که کفش پارچه ساتن مروارید دوزی پهن کرده بودن و توش قران و آینه و چادر و یه جعبه قرمز طلا و یکم پارچه و نقل و نبات و کله قند چیده بودن پروین خانوم اورد و گذاشت رو میز
دخترا پچ پچ میکردن و میخندیدن رفتارشون رو اعصابم بوددر و باز گذاشتن تا صدای مردا رو بشنون و بعد یه ساعت که صدای آقایون ضعیف می اومدصلواتی فرستادن و بعد پروین خانوم چادرشو با دندوناش گرفت پارچه و هدیه ها رو گذاشت رو میز و کله قند و نبات و با سینی بلند کرد و برد دم در گذاشت.صدای شکستن کله قند و نبات که اومدهمه صلوات فرستادن و تبریک گفتن داداشام اومد دم در و آروم مامان و صدا کردمامان رفت بیرون و بعد چند لحظه اومد سمت منو چادری و انداخت رو سرم و گفت حاج آقا میخوان صیغه محرمیت بخونن دستام به وضوح داشت میلرزیدمامان رو کرد به همه خانمها و گفت چادرتونو بزارید داماد بیاد صیغه محرمیت بخونن شیطنت دختر خاله هام گل کرد و با ذوق منتظر بودن داماد و ببینن.بعد چند دقیقه بهرام یاالله گویان اومد توپروین راهنمایی کرد سمت من چادرمو تا جلوی صورتم کشیده بودم.آقایی دم در وایساد و کلماتی به عربی گفت و پروین جعبه قرمز و باز کرد و یه سرویس طلای سنگین توش بود گذاشت رو میز و گفت حاج آقا مهریه صیغه رو هم دادیم صیغه محرمیت خونده شد و بهرام رفت.بعد رفتن بهرام پروین خانوم انگشتری رو آورد دستم کرد که نشون هست حلقه عقد و انشاءالله خودت انتخاب میکنی چادرمو کنار زدم و همه اومدن روبوسی و تبریک جز مادر و خواهر و خانمهای فامیل بهرام برام ترسناک بود رفتار اوناپروین اومد کنارم نشست و یکی یکی معرفی کرد اونا رویکی از جاری هام که کلا بنظر مریض می اومد زینب بوددوتا از خانمها عمه های بهرام بودن و ۳ تا از خانمها هم خاله و زن دایی ها بودن زن عموی بهرام گفت نیومده منم فامیلهامونو معرفی کردم و یکم بعد بلند شدن و مهمونها رفتن پروین رفت بهرام و صدا کرد که بیا خلوت شده بهرام سر به زیر اومد تو اتاق مادر و خواهرش و مهمونهای اونا چند نفری تو اتاق بودن
مادرش بلند شد و اومد جلو و گفت تو این فاصله تا عقد باید کارهاتونو انجام بدین
ما رسم نداریم زیاد نامزد نگهداریم مامان هم کنارم بود گفت اتفاقا ما هم زیاد تو عقد نگه نمیداریم جهیزیه اش آماده اس
مادر بهرام برگشت سمت مامان و گفت خونه هم آماده اس پروین اومد جلو که اجازه بدین این دوتا جوون الان محرم شدن باهم چند کلوم حرف بزنن مامان گفت مریم میتونید برید تو اتاق خودتون و خم شد دم گوشم و گفت زیاد طولش نده و بعد میگن دختره هول بودگفتم چشم و جلوتر راه افتادم سنگینی نگاه مامان بهرام رو قشنگ حس میکردم از،کنارش رد شدم و رفتم بیرون بهرام هم با اجازه ای گفت و دنبالم اومدرفتیم تو اتاق برگشتم سمت بهرام و تعارف کردم بشینه رو تخت نگاهی دور تا دور اتاق کرد و گفت چه اتاق باصفایی خندیدم و گفتم ممنون اومد نشست لبه تخت و گفت همونطور میخوای بایستی
اومدم سمت تخت که بشیم گفت چادرتو برنمیداری ما دیگه محرمیم ببخشیدی گفت و چادرمو با خجالت برداشتم بار اولم بود که جلوی کسی جز اقام و داداشام
بدون حجاب بودم نشستم.کنار بهرام برخلاف بار اول که بهرام کلی خجالت میکشیداینبار راحتتر بود انگار چند ساله منو میشناسه.بدون تعارف و صمیمی رفتار میکردنگاهش خیره بهم بودو من خجالت زده بودم و حسابی استرس داشتم نگاهی به دستام کرد که داشتم بهم فشارمیدادم و گفت میترسی؟ یا استرس داری گفتم بار اولمه با کسی جز آقام و داداشام اینطور نشستم خندید و گفت با منم راحت باش من شوهرتم دیگه نگاهی به صورتش کردم امروز جذابتر از روز خواستگاری شده بود.اونم نگاهش قفل نگاهم شد و گفت خدا چه با حوصله رو تو کار کرده خندم گرفت از این حرفش و یاد تعریفهای آقام افتادم گفتم ممنون لطف داری دستشو دراز کرد سمت موهامو و ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم مکثی کرد و گفت ببخشید باید اجازه میگرفتم.سعی کردم خودمو جمع و جور کنم وگفتم شما ببخشید من تا عادت کنم طول میکشه.
ادامه دارد..
@Aghmiun
باسلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوستان و آشنایان، شعرا و عاشیقلار و سایر دوستان و همشهریان بسیار عزیز و گرامی بدینوسیله به اطلاع می رساند که شب شعر و موسيقی عاشیقلار بمناسبت هفته فرهنگی تبریز در روز یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1403 ساعت 17:30 در برج میلاد تهران به همراه پذیرایی برگزار خواهد شد لذا از علاقمندان تقاضا می شود جهت ثبت نام با اینجانب تماس گرفته و آمادگی خود را حداکثر تا روز 23 بهمن تا ساعت 16 اعلام بفرمایند بعداز ساعت فوق از ثبت نام معذوریم
شماره همراه 09122096354
قربانعلی کریمخانی
مدیر عامل موسسه فرهنگی، هنری استاد شهریار آذربایجان
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرکت آزمایشی تراموا در تهران از دیشب
@Aghmiun
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش یک متری برف در یکی از روستاهای قروه
@Aghmiun
726.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نا امید مشو وقتی میدونی خدا همیشه مواظبته......
@Aghmiun
🌷تقویم غیرت:
امروز ۲۲ بهمن سال۶۵-۱۳۶۴ «سالروز» آسمانی شدن شهیدان دیگری از شهرستان سراب است:
۱- دانش آموز بسیجی شهید بهمن محمدی فرد از اهالی غیور اسفستان درمنطقه اروندرود،عملیات والفجر۸
۲ - دانش اموز بسیجی شهید محمد فرازی از اهالی غیرتمند اغمیون در منطقه شلمچه،عملیات کربلای۵
۳- معلم بسیجی شهید ابوالفضل میلانی از اهالی غیور سراب در منطقه اروندرود،عملیات والفجر۸
با گرامیداشت خاطره این شهیدان آرزومندیم راهشان مستدام،پررهرو باشد،آری شهدائی که جهت پاسداری از مملکت اسلامی رهسپار جبهه ها شدند تا امروز ماامنیت داشته ودرجهان سربلند باشیم.
🍀 ما امت مسلمان حال و هوای از دست دادن این شهیدان والامقام را از یاد نبرده،با آرمانهای مقدسشان پیمان بسته تادر مسیر تعالی و پیشرفت کشورمان ومظلومان عالم پیشقدم باشیم.
🌹 قبور این شهدای مطهر بترتیب در گلزارهای شهدای روستای اسفستان ،آغمیون و شهر سراب قرار دارند
🌷آری بفرمودۀ امام خمینی،ره، :
تربت پاک شهیدان است که تاقیامت مزار عاشقان،عارفان،دلسوختگان ودرالشفای آزادگان خواهد بود.
💐 طرح « مرافقة الشهدا »با یادآوری شهدای شهرستان سراب در «سالروز» شهادتشان
شمارهای (۴۰۱و ۴۰۰و ۷۱)
ارسالی جناب حاج حمزه نجفزاده
@Aghmiun
ممنون و تشکر از دوست گرامی و ارجمندم حاج حمزه نجف زاده