eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادم با صدای ثریا پرده رو ول کردم و نگاهم رفت سمتش چادر تو
گفت خبر داری آقاجونم با آقات برای کی قرار عروسی رو گذاشتن گفتم نه من کلا چیزی نمیدونم خندید و گفت چرا گفتم انقد سرمون شلوغ بود و من استرس داشتم که یادم رفت بپرسم. گفت کی استرست تموم میشه حس کردم قلبم از جا کنده شده حسابی کل وجودم گر گرفت و سرمو انداختم پایین و گفتم نمیدونم بهرام خیلی اروم نگاهم کردو گفت یه ماه دیگه قراره عروسی بگیرن و بریم تو خونمون با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم چرا انقد زودگفت نمیدونم انگار رو دستشون موندیم خندم گرفت و آروم خندیدم و گفتم شایدگفت کم کم باید کارهامونو انجام بدیم و بریم محضر عقد کنیم گفتم انشاءالله یکی در زد و زود ازش فاصله گرفتم.هر دو برگشتیم سمت درثریا بودگفت آقا بهرام مامانتون گفتن بیام صداتون کنم انگار میخوان برن بهرام زود بلند شد و منم چادرمو سرم کردم و رفتیم بیرون.پروین خانوم زود اومد جلو و با من روبوسی کرد و گفت برا دو سه روز دیگه قرار میزاریم میریم خرید انشاءالله،انشاءالله گفتم و خداحافظی کردن و رفتن منم خسته برگشتم تو اتاق از یادآوری چند لحظه ای که با بهرام بودم حس دوگانه ای داشتم از اینکه خیلی زود خودمونی شد و راحت بود یه حس شکی ته دلم بوجود اومده بود و بعد هم به خودم میگفتم خب پسر امروزی هست انتظار داری مثل داداشات باشن با همین فکر و خیالها خوابم بردصبح با صدای مامان بیدار شدم داشت به رقیه خانوم امر و نهی میکرد نگاهی به اتاق کردم لباسم همونطور رو تخت ول بودمامان اگه میدید منو میکشت زود بلند شدم و مرتب کردم رفتم بیرون هنوز موج موهام باز نشده بود مامان نگاهی بهم کرد و گفت کلی کار داریماکجایی همونطور کسل گفتم چه کاری مامان گفت یه ماه فرصت داریم باید جهیزیه رو بخریم کارارو انجام بدیم گفتم حالا کو تا عروسی نشستم رو پله های ایوون فکرم بازم رفت سمت بهرام انگار رو ابرا بودم ولی با حس شکی که افتاده بود به جونم همه حسهای خوبم نابود میشداون روز صبح تا شب خوابیدم دوباره انگار کوه کنده بودم اصلا حال و حوصله نداشتم مامان شب اومد اتاقم و گفت آقات کارت داره بیا ناچار بلند شدم و رفتم پیش آقام نگاهی به سر و وضع من کرد و گفت این چه وضعیه دختر تازه عروس و این همه شلختگی نوبره نشستم کنارش گفت فردا باید باهم بریم بازار یکم وسیله بزرگ که تنهایی نمیتونید و بخریم بقیه رو با مادرت میری میخری چشمی گفتم و بلند شدم فرداش رفتیم بازار من و آقام و مامان اجاق گاز و یخچال و پنکه و مبل و تخت و اینجور چیزا رو سفارش دادیم و اقام ما رو رسوند خونه از سر کوچه که داشتیم می اومدیم ماشینی رو جلو در دیدیم که یه خانمی پیاده شد و در زدمامان قدماش و تند تر کرد تا بهش برسه زودتر.رسیدیم دم در و رقیه خانوم مارو نشون داد و گفت اومدن خانومه برگشت دیدیم پروین خانوم هست پروین خانوم جلو اومد و بامن روبوسی کردراننده بهرام بود و پیاده شد و سلام کردیه پیراهن سفید پوشیده بود با شلوار دمپا گشاد مشکی حسابی خوشتیب شده بودآروم سلامی دادم بهش و بهرام با مامان احوالپرسی کردمامان اصرار کرد که بیایید تو دم در بد هست اما پروین خانوم گفت بچه هام خونه تنهان باید زود برگردم گفت مزاحم شدم که برای پسفردا قرار بزارم که بریم برای خرید عروسی مامان گفت والا الان ما درگیریم برا خرید جهیزیه یکم سرمون شلوغه خرید عروسی رو انشاءالله نزدیک عروسی انجام میدن پروین خانوم با خنده نگاهی به بهرام کرد و گفت والا حاج خانوم منم همینو میگم اما چه کنم که آقا بهرام عجله داره دل تو دلش نیست مامان نگاهی به بهرام کرد و گفت جوونن دیگه مامان به زور پروین خانوم برد تو حیاط که یه شربتی چیزی بخورین بعد بریدپروین و مامان جلوتر رفتن تو بهرام اومد نزدیک من و گفت خوبی دلم برات یه ذره شده بودمن که تا حالا از هیچ مردی این حرفها رو نشنیده بودم دلم ضعف رفت سرخ شدم گفتم بفرمایید تودم در بده گفت میشه یه لحظه بشینی تو ماشین باهم حرف بزنیم از ترس مامان گفتم وای نه در و همسایه میبینن حرف در میارن گفت همه میدونن که ازدواج کردی خب در و باز کرد و اصرار کرد که بشینم با اکراه قبول کردم و نشستم.بهرام زود رفت نشست پشت فرمون گفت چطوری منم با ترس و لرز نگاش کردم.اما هر لحظه چشمم به در بود که مامان نیاد یه وقت بهرام گفت کاش این یه ماه زود تموم بشه من بدجور عادت کردم بهت خندیدم و گفتم‌چه زود عادت کردین گفت دختر خوشگلی مثل تو همه رو مریض میکنه با شرم سرمو انداختم پایین و در همین حین دیدم پروین خانوم داره میادزود پیاده شدم و مامان چشم غره ای بهم رفت و پروین خانوم بعد تعارفها سوار شدبهرام پیاده شد و از مامان و من خداحافظی کرد و رفت منم کم کم حس میکردم دور بودن از بهرام سخته برام دلم میخواست پیشش بمونم همیشه حرفهای عاشقانه و توجه و نگاههاش برام تجربه نابی بود ادامه دارد... @Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اولین گزارش جناب آقای غلامرضا اقبالی از هجدهمین نمایشگاه بین المللی گردشگری تهران در خصوص پل معلق. بخش اول
🔺🔻 *فواید شگفت انگیز خرما: * 🔹تقویت سلامت قلب 🔹روشن کردن پوست 🔹تقویت استخوان‌ها 🔹افزایش هوش 🔹کمک به گوارش 🔹ضدسرطان 🔹افزایش سطح انرژی 🔹تقویت موها 📲جناب آقای سیدجبارمصطفوی
با نهایت تأسف و تأثر باخبر شديم ،آقای لطفعلی داداشی دار فانی را وداع گفته و به دیدار معبودشان شتافته اند، ضمن عرض تسليت و تعزیت اين داغ سنگين به خانواده‌های سوگوار داداشی، ملاحی، زاهد ومیزانی و تمامی منسوبین و بازماندگان و طلب مغفرت و آرامش ابدی برای این عزیز سفر کرده و آرزوی صبر و شکیبایی و سلامتی برای بازماندگان داغدیده ، باطلاع می رساند مراسم تشییع و خاکسپاری امروز سه شنبه ساعت ۲/۵ بعد از ظهر در آرامستان آغمیون برگزار می گردد . روحشان شاد. 🖤🖤🖤🖤🖤
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم: 1. بیمارستان 2. زندان 3. قبرستان در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست. در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست. در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود. پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم..... ‌@Aghmiun