eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺🔻 *فواید شگفت انگیز خرما: * 🔹تقویت سلامت قلب 🔹روشن کردن پوست 🔹تقویت استخوان‌ها 🔹افزایش هوش 🔹کمک به گوارش 🔹ضدسرطان 🔹افزایش سطح انرژی 🔹تقویت موها 📲جناب آقای سیدجبارمصطفوی
با نهایت تأسف و تأثر باخبر شديم ،آقای لطفعلی داداشی دار فانی را وداع گفته و به دیدار معبودشان شتافته اند، ضمن عرض تسليت و تعزیت اين داغ سنگين به خانواده‌های سوگوار داداشی، ملاحی، زاهد ومیزانی و تمامی منسوبین و بازماندگان و طلب مغفرت و آرامش ابدی برای این عزیز سفر کرده و آرزوی صبر و شکیبایی و سلامتی برای بازماندگان داغدیده ، باطلاع می رساند مراسم تشییع و خاکسپاری امروز سه شنبه ساعت ۲/۵ بعد از ظهر در آرامستان آغمیون برگزار می گردد . روحشان شاد. 🖤🖤🖤🖤🖤
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم: 1. بیمارستان 2. زندان 3. قبرستان در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست. در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست. در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود. پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم..... ‌@Aghmiun
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی عارف بزرگ " عین القضات همدانی" ۲۳ بهمن بمناسبت در گذشت وی... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادویکم گفت خبر داری آقاجونم با آقات برای کی قرار عروسی رو
مامان غر زد که خجالت نکشیدی اگه یکی میدید چی میگفت شما هنوز عقد نکردین گفتم مامان تورودروایسی گیر کردم خب محرمیم برگشت با حرص سمتم و گفت وا چه حرفهامحرمیم ینی چی شما هنوز عقد نشدین حق نداری زیاد دور و برش بری گفتم چشم و رفتم بالا دلم میخواست تنها باشم و به لحظه هایی که با بهرام گذروندم فکر کنم.کار من و مامان شده بود بازار رفتن و پیش خیاط رفتن هرازگاهی هم نگاهی به لباس عروسها و طلاها میکردیم مامان هر چی سنگین و گرون بود و بهم نشون میدادچند دست لباس سفارش داده بود برام رو متکایی و بالشی و روتختی و دم کنی و اینجور چیزا رو هم سپرده بودراضیه خانوم بدوزه گاهی به بهانه های مختلف بهرام و پروین می اومدن و من درحد چند دقیقه بهرام و میدیدم یه هفته به عروسی مونده بود ما هم جهیزیه رو تکمیل کرده بودیم و اینبار مامان برخلاف جهیزیه ثریا سنگ تموم گذاشته بود و همه چی خریده بودرقیه خانوم چند باری بین حرفهاش گفته بود که اینجور کارا باعث میشه بد عادت بشن خانواده داماد اما مامان محل نمیداداون روز اقام گفت که قراره امشب خانواده بهرام بیان برای تدارکات عروسی باهم حرف بزنیم.دل تو دلم نبود تا شب بشه و بهرام و ببینم همه جا رو مرتب کردیم و به خودم حسابی رسیدم و یکی از لباسهای جدیدم و هم پوشیدم. و منتظر تو اتاق نشستم ساعت ۹ شب بود که زنگ زدن و رقیه خانوم در و باز کرد و مهمونا اومدن صدای آقامو میشنیدم که تعارف میکرد که بفرمائیدچادرمو سرم کردم و رفتم جلوی در اتاق پذیرایی وایسادم حاج مسلم و پسراش بودن و عروسها و خانوم بزرگ اخر از اونا هم بهرام با یه جعبه گل. و شیرینی اومد بالاشیرینی رو مامان گرفت و داد به رقیه خانوم گل و بهرام آورد داددست من و چشمکی هم بهم زداز اینکه مامان یا کسی ببینه ترسیدم و سرم و انداختم پابین.همه رفتن تو و مامان گفت به رقیه خانوم ببر گل و بزار تو گلدون و بیار بالاچشمی گفت و گل و ازم گرفت برگشتم سمت اتاق همه نشسته بودن و بهرام رو نزدیکترین مبل به در ورودی نشسته بود منم رو مبل روبرویی نشستم بهرام گاهی نگاهی بهم میکردولی از ترس مامان خیلی رعایت میکردصحبتها انجام شد و قرار شد تو اون یه هفته اول بریم خرید عروسی و بعد هم جهیزیه رو ببریم.یکم آقام و حاج مسلم در مورد کار باهم حرف زدن و خانوم بزرگ کلا حرف نمیزدانگار نه میشنوه نه بلده حرف بزنه اما نوع نگاهش کلی حرف و تحقیر توش بودبا هر بار دیدن خانوم بزرگ ته دلم خالی میشداصلا باورم نمیشد بهرام به این لطافت و احساست بچه همچین زنی باشه نزدیک ۱۲ شب بود که حاج مسلم بلندشد و پشت سرش بقیه هم بلند شدن سنگینی نگاهی رو حس کردم و سرمو بالا کردم دیدم بهرام زل زده بهم نگاهش،کردم و لب زد فردا میام سرمو تکون دادم پروین خانوم اومد پیش من و مامان گفت اگه اجازه بدین فردا میاییم بریم بازار خریدمامان گفت مشکلی نداره فردا منتظریم.رفتن و منم خسته تر از اونی بودم که بتونم روپا بند بشم رفتم رو تخت ولو شدم صبح با صدای اذان بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم.ساعت حدودای یازده بود که زنگ در و زدن رقیه خانوم نفس نفس زنان اومد بالا که دامادتون اومده دنبالتون مامان گفت باشه بگو بیان تو یه شربتی بده ما هم بیاییم چشمی گفت و رفت ضربان قلبم رفت بالا و دستام عرق کردمامان گفت زشته زود حاضر شوچادرش و برداشت و رفت پایین منم حاضر شدم و چادرمو سرم کردم و کفشهای پاشنه دارمم پوشیدم و رفتم پایین.بهرام و پروین رو تخت زیر درخت نشسته بودن و لیوان شربت دستشون بودبا دیدن من بهرام لیوان و گذاشت داخل سینی و بلند شد و سلام داد منم سلام دادم و رفتم پیش پروین خانوم و روبوسی کردیم و پروین خانوم گفت دیگه دیره بفرمائید بریم بهرام تعارف کرد مامان و پروین خانوم اول برن پروین اصرار کرد که مامان جلو بشینه اونم اصرار کرد که پروین بشینه پروین خانوم نگاهی به بهرام کرد و انگار متوجه چیزی شده باشه گفت بزارید عروس خانوم بشینه بهرام زود در و وا کرد و گفت بشین مامان دیگه نتونست نه بیاره و نشستم.راه افتادیم و رفتیم سمت بازاراول رفتیم بازار زرگرها برای خرید طلارسم بود که چند نفر همراه عروس و داماد باشن برای خرید عروسی ولی ما برخلاف بقیه فقط مادرم و پروین خانوم بودن باهامون انگشتر انتخاب کردیم و خریدیم انگشتر بعد هم نوبت سرویس طلا شد که مامان رفت سمت سرویسهایی که نشونم میدادبهرام و پروین بدون هیچ حرفی هر چیزی رو که ما پسند میکردیم میخریدن نوبت لباس عروس رسید مامان یکی از لباسهای پر کار با آستین های پفی رو انتخاب کرد با کمک مامان پوشیدم و امتحانش کردم خیلی خوب بودبرای بهرام کت و شلوارو کراوات خریدیم ساعت هامونم خریدیم و آینه و شمعدون وقران و کلی لباس و لوازم ارایش هر چیزی که برای عروس و داماد باید میخریدیم از بهتریناش خریدیم ادامه دارد...