eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادویکم گفت خبر داری آقاجونم با آقات برای کی قرار عروسی رو
مامان غر زد که خجالت نکشیدی اگه یکی میدید چی میگفت شما هنوز عقد نکردین گفتم مامان تورودروایسی گیر کردم خب محرمیم برگشت با حرص سمتم و گفت وا چه حرفهامحرمیم ینی چی شما هنوز عقد نشدین حق نداری زیاد دور و برش بری گفتم چشم و رفتم بالا دلم میخواست تنها باشم و به لحظه هایی که با بهرام گذروندم فکر کنم.کار من و مامان شده بود بازار رفتن و پیش خیاط رفتن هرازگاهی هم نگاهی به لباس عروسها و طلاها میکردیم مامان هر چی سنگین و گرون بود و بهم نشون میدادچند دست لباس سفارش داده بود برام رو متکایی و بالشی و روتختی و دم کنی و اینجور چیزا رو هم سپرده بودراضیه خانوم بدوزه گاهی به بهانه های مختلف بهرام و پروین می اومدن و من درحد چند دقیقه بهرام و میدیدم یه هفته به عروسی مونده بود ما هم جهیزیه رو تکمیل کرده بودیم و اینبار مامان برخلاف جهیزیه ثریا سنگ تموم گذاشته بود و همه چی خریده بودرقیه خانوم چند باری بین حرفهاش گفته بود که اینجور کارا باعث میشه بد عادت بشن خانواده داماد اما مامان محل نمیداداون روز اقام گفت که قراره امشب خانواده بهرام بیان برای تدارکات عروسی باهم حرف بزنیم.دل تو دلم نبود تا شب بشه و بهرام و ببینم همه جا رو مرتب کردیم و به خودم حسابی رسیدم و یکی از لباسهای جدیدم و هم پوشیدم. و منتظر تو اتاق نشستم ساعت ۹ شب بود که زنگ زدن و رقیه خانوم در و باز کرد و مهمونا اومدن صدای آقامو میشنیدم که تعارف میکرد که بفرمائیدچادرمو سرم کردم و رفتم جلوی در اتاق پذیرایی وایسادم حاج مسلم و پسراش بودن و عروسها و خانوم بزرگ اخر از اونا هم بهرام با یه جعبه گل. و شیرینی اومد بالاشیرینی رو مامان گرفت و داد به رقیه خانوم گل و بهرام آورد داددست من و چشمکی هم بهم زداز اینکه مامان یا کسی ببینه ترسیدم و سرم و انداختم پابین.همه رفتن تو و مامان گفت به رقیه خانوم ببر گل و بزار تو گلدون و بیار بالاچشمی گفت و گل و ازم گرفت برگشتم سمت اتاق همه نشسته بودن و بهرام رو نزدیکترین مبل به در ورودی نشسته بود منم رو مبل روبرویی نشستم بهرام گاهی نگاهی بهم میکردولی از ترس مامان خیلی رعایت میکردصحبتها انجام شد و قرار شد تو اون یه هفته اول بریم خرید عروسی و بعد هم جهیزیه رو ببریم.یکم آقام و حاج مسلم در مورد کار باهم حرف زدن و خانوم بزرگ کلا حرف نمیزدانگار نه میشنوه نه بلده حرف بزنه اما نوع نگاهش کلی حرف و تحقیر توش بودبا هر بار دیدن خانوم بزرگ ته دلم خالی میشداصلا باورم نمیشد بهرام به این لطافت و احساست بچه همچین زنی باشه نزدیک ۱۲ شب بود که حاج مسلم بلندشد و پشت سرش بقیه هم بلند شدن سنگینی نگاهی رو حس کردم و سرمو بالا کردم دیدم بهرام زل زده بهم نگاهش،کردم و لب زد فردا میام سرمو تکون دادم پروین خانوم اومد پیش من و مامان گفت اگه اجازه بدین فردا میاییم بریم بازار خریدمامان گفت مشکلی نداره فردا منتظریم.رفتن و منم خسته تر از اونی بودم که بتونم روپا بند بشم رفتم رو تخت ولو شدم صبح با صدای اذان بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم.ساعت حدودای یازده بود که زنگ در و زدن رقیه خانوم نفس نفس زنان اومد بالا که دامادتون اومده دنبالتون مامان گفت باشه بگو بیان تو یه شربتی بده ما هم بیاییم چشمی گفت و رفت ضربان قلبم رفت بالا و دستام عرق کردمامان گفت زشته زود حاضر شوچادرش و برداشت و رفت پایین منم حاضر شدم و چادرمو سرم کردم و کفشهای پاشنه دارمم پوشیدم و رفتم پایین.بهرام و پروین رو تخت زیر درخت نشسته بودن و لیوان شربت دستشون بودبا دیدن من بهرام لیوان و گذاشت داخل سینی و بلند شد و سلام داد منم سلام دادم و رفتم پیش پروین خانوم و روبوسی کردیم و پروین خانوم گفت دیگه دیره بفرمائید بریم بهرام تعارف کرد مامان و پروین خانوم اول برن پروین اصرار کرد که مامان جلو بشینه اونم اصرار کرد که پروین بشینه پروین خانوم نگاهی به بهرام کرد و انگار متوجه چیزی شده باشه گفت بزارید عروس خانوم بشینه بهرام زود در و وا کرد و گفت بشین مامان دیگه نتونست نه بیاره و نشستم.راه افتادیم و رفتیم سمت بازاراول رفتیم بازار زرگرها برای خرید طلارسم بود که چند نفر همراه عروس و داماد باشن برای خرید عروسی ولی ما برخلاف بقیه فقط مادرم و پروین خانوم بودن باهامون انگشتر انتخاب کردیم و خریدیم انگشتر بعد هم نوبت سرویس طلا شد که مامان رفت سمت سرویسهایی که نشونم میدادبهرام و پروین بدون هیچ حرفی هر چیزی رو که ما پسند میکردیم میخریدن نوبت لباس عروس رسید مامان یکی از لباسهای پر کار با آستین های پفی رو انتخاب کرد با کمک مامان پوشیدم و امتحانش کردم خیلی خوب بودبرای بهرام کت و شلوارو کراوات خریدیم ساعت هامونم خریدیم و آینه و شمعدون وقران و کلی لباس و لوازم ارایش هر چیزی که برای عروس و داماد باید میخریدیم از بهتریناش خریدیم ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادودوم مامان غر زد که خجالت نکشیدی اگه یکی میدید چی میگفت
ما رسم داشتیم خریدهای عروس و داماد و که کردیم یه جشن کوچیکی میگرفتیم تا فامیل ببینن چی ها خریدن مامان به پروین خانوم گفت شما هم اگه مهمون دارید دعوت کنیدپروین خانوم با تعجب گفت ما از این رسم ها نداریم اصلاوقتی هم برای اینکارا نیست چند روز دیگه عروسی هست مامان که بهش برخورده بود گفت والا ما ادم به دور نیستیم و پروین خانوم که از این حرف مامان ناراحت شد خودشو کنترل کرد و حرفی نزد برگشتیم خونه و مامان گفت خریدهای عروس و میبرید ؟پروین خانوم گفت نه شما همرو ببرید گفتم که ما رسم نداریم مامان با ناراحتی گفت ما آبرو داریم بعد میگن ارزشی برای دخترشون قائل نشدن بهرام اینبار اومد تو حرف مامان و گفت خانوم تا الان متوجه رفتار مامان من شدین اصلا اهل رفت و امد نیست اگه فکر میکنید بد میشه من خودم میسپارم طبق دارا بیارن خریدها رو تا هر دو طرف راضی باشن مامان نگاهی با ناراحتی کرد و گفت نه نمیخواد بیارید تو وسایل و من و بهرام و رقیه خانوم وسایل و جمع کردیم رو تخت وسط حیاط بهرام انقد خسته بود که دیگه روپا بند نبود رقیه خانوم چند تا چایی ریخت و آوردبعد خوردن چایی پروین خانوم بلند شد و منو کشید کنار و گفت منم میدونم رسم و رسوم چیه اما این خانواده اهل انجام این چیزا نیستن بخواییم هم اصرار کنیم دلخوری پیش میادخودت یه جور مادرتو راضی کن کوتاه بیاد یا فقط برای فامیل خودتون بگیره جشن وگفتم چشم پروین خانوم صورتمو بوسید و رو به بهرام گفت دیگه دیر شدبریم خونه بچه هام تنهان بهرام زودبلند شد و خداحافظی کردن و موقع رفتن پروین خانوم گفت راستی فردا میام میبرمت آرایشگاه باشه ای گفتم و رفتن.مامان که خیلی بهش برخورده بود یکسر تا شب غر زدگفتم مامان گفتن که برا فامیل خودتون بگیریدمامان با حرص برگشت سمتم و گفت بعد نمیگن فامیل داماد کدوم گوری هستن دخترتونو از سر راه آوردین؟گفتم کاریه که شده دیگه الان با حرص خوردن درست میشه؟مامان گفت نه من باید اینا رو بشونمشون سر جاشون گفتم مامان چیکار میخوای بکنی از همین اول کار جنگ راه نندازگفت نه بلدم چیکار کنم بلند شد و چادرشو برداشت و رفت.حدس زدم دوباره رفته سراغ اون دوستاش عصر بود که راضی و سر حال برگشت گفتم چیکار کردی مامان گفت کاری که باید میکردم چند ساعتی گذشته بود که در زدن رقیه خانوم مامان و صدا زد که پروین خانوم هست مامان چادرشو برداشت و رفت تو حیاط و خوشحال گفت تعارف کن بیان توو خودشم از پله ها شروع کرد به تعارف کردن که پروین جان دم در بده بیا تو پروین با خجالت اومد تو منم رفتم سلام دادم و گفتم چیزی شده گفت نه چیزی نشده خانوم بزرگ گفتن وسایل و ببرم و فردا اونا طبق کشون کنن و بیارن از تعجب دهنم وا مونده بود برگشتم سمت مامان و مامان راضی و خوشحال گفت باشه عزیزم من گفتم دیگه اینکارا رسم و رسوم هست بلاخره مجبوریم بجا بیاریم پروین با کمک یه مرد جوون که موسی بود اسمش وسایل و بردن بعد رفتن اونا برگشتم سمت مامان و گفتم مامان چیکار کردی گفت کاری که باید از اول میکردم زبون اینا رو من بلدم اول فکر کردم رفته پیش حاج مسلم گفتم رفتی پیش حاجی؟گفت نه بابا اینا رو یه جوری من بگیرم تو مشتم که کیف کنن از کاری که میترسیدم داشت سرمون می اوردگفتم مامان تو رو خدا من ثریا نیستما من بلد نیستم از اینکارا بکنم گفت یاد میگیری رفت بالاآقام اومد و گفت رفتید خرید کردین مامان خوشحال گفت اره اینبار برعکس ثریا بهترین ها رو انتخاب کردیم رو هر چی دست گذاشتیم بهرام‌نه نگفت آقام گفت ابرومو بردین پس حسابی الان میگن اینا گشنه ان مامان گفت وا غلط میکنن لیاقت دختر من بیشتر از ایناس دختر قرص ماهم و دارم میدم به این عصا قورت داده ها.مامان همه رو خبر کرده بود اون روز بعدازظهر بود که همه تقریبا اومده بودن که صدای ساز و اواز بلند شد و همه تو ایوون جمع شدن منم از کنار پنجره نگاه میکردم رو طبقهای بزرگ وسایل و چیده بودن و چند تا مرد رو سرشون گذاشته بودن وکنارشون مادرشوهرم وخواهرشوهرم و زینب و پروین بودن خودشون اومده بودن و فامیلی دعوت نکرده بودن.وسایل و گذاشتن تو حیاط و مامان و خانوم بزرگ انعام دادن و رفتن مامان یه پارچه سفید بزرگ پهن کرد و وسایل و چیدن روش هر کدوم از مهمونها هم یه کادویی آورده بودن و اونا هم کادوهاشونو کنار وسایل چیدن یکم خانمها دایره زدن و خوندن و رقصیدن و پذیرایی شدن و رفتن.مادرشوهرم و خواهر شوهرم بانگاههاشون حسابی از خجالت من و مامان و فک و فامیلمون در اومدن بعد رفتن مهمونها مامان شربتی درست کرد و اورد برای خواهرشوهرم جاریهام و مادرشوهرم خانوم بزرگ لب به شربت نزد و اجازه نداد هیچ کدوم دیگه هم دست بزنن و فوری بلند شدن و خداحافظی کردن موقع رفتن پروین خانوم گفت فردا اماده باش میام بریم آرایشگاه براابروهات ادامه دارد... @Aghmiun
«داستانی خنده دار و آموزنده»😄 رفیقم میگفت : ۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز . رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم .🚌 صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه تُپل و شیرین ۳یا ۴ ساله داشتند.👶 اتوبوس راه افتاد. ۱۶ ساعت راه بود. طی راه ؛ بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود؛ هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید.😁 چندبار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید...😁 دست بچه یه کاکائو که نمیخوردش . تو دالی بازی ؛ یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم . بچه کمی خندید..😁 کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت: ببین ؛ بالاخره کاکائو را خورد.☺️ دیدم پدر و مادرش خوشحالند؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشند. خلاصه ۳ تا کاکائو را کم کم از دست بچه؛ یواشکی گاز زدم و بچه هم میخندید.😁 مدتی بعد خسته شدم. چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم ، که یهو ای واییییی..😱 مردم از دل پیچه.....دل و رودم اومد تو دهنم..سرگیجه داشتم.. داشتم میترکیدم.😱 دویدم رفتم جلو و به راننده وضعیت اورژانسی خودم را گفتم. راننده با غرغر 😏 تو یه کافه وایساد. عین سوپر من پریدم و رفتم دستشویی برگشتم واز راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی. اتوبوس راه افتاد. هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که درددل شروع شد. طوری شده بود که صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .از درد میخواستم داد بزنم‌.چه دل پیچه وحشتناکی..تموم بدنم را میکشیدند..مردم خدا....😭😱 دویدم پیش راننده و با عز والتماس وضعیتم را گفتم. . راننده اومد اعتراض کنه؛ حالت چهره مو دید،😰 راننده زد بغل جاده و گفت: بدو داداش پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس. تشکر کردم.. از درد داشتم میمردم. دهنم خشک بود و چشام سیاهی میرفت. رفتم روی صندلی نشستم. گفتم چرا اینجوری شدم. غذای فاسد که نخورده بودم. دیدم دست بچه باز کاکائو هست. از پدر بچه پرسیدم : بچتون کاکائو خیلی میخوره؟ پدرش گفت: نه ؛ کاکائو براش بده. اومدم بپرسم پس چرا کاکائو بهش میدی؟ که مادرش گفت: حقیقت بچمون یبوست داره. روی کاکائو ،ملین زدم تا شاید افاقه کنه؛ تا حالام دو یا ۳ تا هم خورده ؛ ولی بی فایده بوده. من بدبخت خواستم ادامه بدم که یهو درد مجددا اومد. میخاستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم .😱😱 رفتم پیش راننده؛ راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه؛ ماشین که شخصی نیست. برو بشین.😡 مونده بودم بین درد و خجالت. یه فکری کردم. برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : منم یبوست دارم . میشه به من هم کاکائو بدید.. ۳ تا کاکائو ملین گرفتم و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم: 😅 عزیز چرا داد میزنی ؛ نوکرتم؛ فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست. معذرت میخام. بیا و دهنت را شیرین کن‌.. راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود؛ گفت : ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی خلاصه ؛ ۳ تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم.😰 ۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صدام کردو گفت: داداش ؛ جون بچت چی به خورد من دادی؟؟ترکیدم. داستان کاکائو و بچه را براش گفتم. راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین. خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت: بریم رفیق.. مسافرها هم اعتراض که میکردند؛ راننده میگفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد؛ تو جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره... ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند.😌😃 🌙⭐️🌙 *این را عرض کردم که بدانید برای انجام هر کاری؛مسئولش باید همدرد باشه؛ تا حس کنه طرف چی میکشه. مسئول باید مثل آحاد جامعه ماهی بیشتر از ۱۲الی۱۴ میلیون حقوق نداشته باشد* *آن وقت با خانه مستاجری،هزینه های سرسام آور زندگی... می فهمید درد مشترک یعنی چی* *ای کاش از این شکلاتها داشتیم و به هر مسئولی ۳ تا فقط۳ تا میدادیم تابگه داداش وایسا باهم بریم* 😞🤭،😅😂🤣👆 @Aghmiun