28.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘حیدربابا...
@Aghmiun
«داستانی خنده دار و آموزنده»😄
رفیقم میگفت :
۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز .
رفتم ترمینال
و سوار اتوبوس شدم .🚌
صندلی جلوم زن و شوهری
بودند که یه بچه تُپل و شیرین ۳یا ۴ ساله داشتند.👶
اتوبوس راه افتاد.
۱۶ ساعت راه بود.
طی راه ؛ بچه تپل و شیرین که صندلی جلو بود؛
هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید.😁
چندبار باهاش دالی
بازی کردم و
بچه کلی خندید...😁
دست بچه یه کاکائو
که نمیخوردش .
تو دالی بازی ؛
یهو یه گاز از
کاکائو بچه زدم .
بچه کمی خندید..😁
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی
به شوهرش گفت:
ببین ؛ بالاخره کاکائو را خورد.☺️
دیدم پدر و مادرش
خوشحالند؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشند.
خلاصه ۳ تا کاکائو را کم کم از دست بچه؛
یواشکی گاز زدم و
بچه هم میخندید.😁
مدتی بعد خسته شدم.
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم ، که یهو ای واییییی..😱
مردم از دل پیچه.....دل و رودم اومد تو دهنم..سرگیجه داشتم..
داشتم میترکیدم.😱
دویدم رفتم جلو و به راننده
وضعیت اورژانسی
خودم را گفتم.
راننده با غرغر 😏
تو یه کافه وایساد.
عین سوپر من پریدم و رفتم دستشویی
برگشتم واز راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.
اتوبوس راه افتاد.
هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که درددل شروع شد.
طوری شده بود که
صندلی جلوی خودم
را گاز میگرفتم .از درد میخواستم
داد بزنم.چه دل پیچه وحشتناکی..تموم بدنم را میکشیدند..مردم خدا....😭😱
دویدم پیش راننده و با عز
والتماس وضعیتم را گفتم.
.
راننده اومد اعتراض کنه؛ حالت چهره مو دید،😰
راننده زد بغل جاده و گفت:
بدو داداش
پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس.
تشکر کردم..
از درد داشتم میمردم.
دهنم خشک بود
و چشام سیاهی میرفت.
رفتم روی صندلی نشستم.
گفتم چرا اینجوری شدم.
غذای فاسد که نخورده بودم.
دیدم دست بچه باز کاکائو هست.
از پدر بچه پرسیدم :
بچتون کاکائو خیلی میخوره؟
پدرش گفت: نه ؛
کاکائو براش بده.
اومدم بپرسم
پس چرا کاکائو بهش میدی؟
که مادرش گفت:
حقیقت بچمون یبوست داره.
روی کاکائو ،ملین زدم تا شاید افاقه کنه؛
تا حالام دو یا ۳ تا هم خورده ؛ ولی بی فایده بوده.
من بدبخت خواستم
ادامه بدم که یهو درد مجددا اومد.
میخاستم داد
بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم .😱😱
رفتم پیش راننده؛
راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه؛ ماشین که شخصی نیست.
برو بشین.😡
مونده بودم بین درد و خجالت.
یه فکری کردم.
برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : منم یبوست دارم .
میشه به من هم کاکائو بدید..
۳ تا کاکائو ملین گرفتم
و رفتم پیش راننده عصبی
و با ترس
و خنده گفتم: 😅
عزیز چرا داد میزنی ؛ نوکرتم؛ فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همه ما دست شماست.
معذرت میخام.
بیا و دهنت را شیرین کن..
راننده هم که سیبیل کلفت
و لوطی بود؛ گفت :
ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی
خلاصه ؛ ۳ تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم
و از درد عین مار به خودم پیچیدم.😰
۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صدام کردو گفت:
داداش ؛ جون بچت چی به خورد من دادی؟؟ترکیدم.
داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین.
خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت: بریم رفیق..
مسافرها هم اعتراض که میکردند؛
راننده میگفت: پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد؛ تو جاده میخ ریختند؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره...
ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند.😌😃
🌙⭐️🌙
*این را عرض کردم که بدانید برای انجام هر کاری؛مسئولش باید همدرد باشه؛ تا حس کنه طرف چی میکشه. مسئول باید مثل آحاد جامعه ماهی بیشتر از ۱۲الی۱۴ میلیون حقوق نداشته باشد*
*آن وقت با خانه مستاجری،هزینه های سرسام آور زندگی... می فهمید درد مشترک یعنی چی*
*ای کاش از این شکلاتها داشتیم و به هر مسئولی ۳ تا فقط۳ تا میدادیم تابگه داداش وایسا باهم بریم*
😞🤭،😅😂🤣👆
@Aghmiun
☝️☝️ لطفا ببینید #طرح_فاز_اول پل معلق سراب
و گوشهای از ظرفیتهای گردشگری، اماکن تاریخی و طبیعت زیبای شهرستان سراب
❇️❇️❇️❇️
🔰 #پل_معلق_سراب که #مهمترین پروژه پل معلق در سطح کشور و بزرگترین و طولانیترین پل معلق #خاورمیانه محسوب می شود،
بعنوان موتور پیشران صنعت گردشگری و توریسم شهرستان سراب( با پیشرفت حدود ۴۰ درصد) در حال اجرا می باشد.
🔰 به لطف خداوند و یاری تمامی مسولان محترم
با #افتتاح این پروژه عظیم گردشگری ( در خردادماه سال ۱۴۰۴) ،
تحول گسترده و رونق خوبی در #صنعت_توریسم منطقه سراب و بلکه استان آذربایجانشرقی شاهد خواهیم بود و به دنبال آن سایر ظرفیتهای گردشگری شهرستان سراب که حالت غیرفعال و نیمه فعال داشتند جان تازه ای گرفته و آثار و برکات اقتصادی بسیاری برای اهالی شهرستان به ارمغان خواهند آورد.
🌸🌼🌺🌸
@Aghmiun
ارسالی جناب محمد عالیجاه
((نماز لیلةالدفن بخوانیم تابعدازمرگ برای ما نیزبخوانند))
طریقه نماز لیلة الدفن (شب دفن میّت)
بعدازاذان مغرب تااذان صبح خوانده میشود و بهترین زمان برای آن بعداز نمازعشا میباشد.
دورکعت است که در رکعت اوّل یک مرتبه «حمد».و یک مرتبه «آیة الکرسى» خوانده مى شود.
ودررکعت دوم یک مرتبه «حمد» وده مرتبه سوره «انّا انزلناه»;
وقتى که نمازبه پایان رسید،مى گویى:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد،وَابْعَثْ ثَوابَهُمااِلى قَبْرِ فُلان.
(خدایا درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و بفرست ثواب آن نماز را به قبر فلان)
که به جاى «فلان» نام میّت راذکرمى کنى.
متوفای امروز سه شنبه مرحوم لطفعلی ابن پنجعلی
«بر میت ساعتی سختترازشب اول قبر نمیگذرد. پس برمردگان خود رحم کنید ۱-اولا برایشان صدقه دهید ۲-دوما دو رکعت نمازبرای شخص درگذشته بخوانید.
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
ممنون و سپاس از آقا سید محمد مصطفوی که هنگام فوت عزیزان مان هم یادآوری میکنند و هم طریقه خواندن نماز شب اول برای میّت را کاملا توضیح میدهند.
یادمان نرود مرحوم شادروان آقای لطفعلی داداشی سال ها زحمت ما آغمیونی ها را کشیده بودند و هر وقت هر یک از ما آغمیونی ها قصد سفر به تهران را داشتیم یا بالعکس ، ایشان با گشاده رویی و محبت و با آن تبسمّ همیشگی شان اولین صندلی را در اختیار هم کتی های شان قرار می دادند .واقعا غنیمت بودند و آدم در نبودش قدر کارهای شان را بیشتر احساس میکند .
انشاالله امشب همه ی دوستان و آشنایان و همسایگان و اهالی شریف و متدین آغمیون این دو رکعت نماز را حق ایشان بجا می آورند .
انشاالله آقا لطفعلی عزیز در رحمت و مغفرت باریتعالی خواهند بود و مولا ابی عبدا...خودش به ایشان توجه و عنایت خواهند فرمود.
بار دیگر خدمت کلیه بازماندگان و منسوبین سوگوار و همسر محترمه و برادران و خواهران داغدار و کلیه خانواده های داداشی ،ملاحی زاهدی،میزانی و اهالی مهربان محله عسگر آباد تسلیت عرض می کنیم.
@Aghmiun
یک عکس یادگاری و خاطره انگیز از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون
دور همی چند تن از رانندگان قدیمی آغمیون که مرحوم شادروان لطفعلی داداشی هم تشریف دارند. یاد مرحوم آقا سید محمد سیدی هم گرامی ....
قدر باهم بودن های مان را بیشتر و بیشتر بدانیم ...
شاید .....
ای دوست...
نرسیدیم ....
به ...
فردای دگر.....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفتادوسوم ما رسم داشتیم خریدهای عروس و داماد و که کردیم یه ج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادوچهارم
بعد رفتن اوناثریا اومد برای وارسی وسایل و نگاهی به وسایل کرد و گفت خوبه خدا شانس بده منکه حسابی داغون بودم حرصم و سر ثریا خالی کردم و گفتم تو هم صبر میکردی پدر و مادرت شوهرت میدادن شانس میاوردیبلند شدم و رفتم تو اتاق صدای جر و بحث مامان و ثریا رو میشنیدم ولی برام مهم نبودکارهای مامان همیشه باعث سر افکندگی ما بودفرداش ساعت ۱۲ ظهر بود که پروین اومدو باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم آرایشگاه یه خانوم شیک پوش و خوشگل صاحب اونجا بود و چند تا شاگرد داشت
با پروین خانوم سلام گرم و صمیمی داد و پروین خانوم گفت که جاری کوچیکم هست و چند روز دیگه عروسیش هست
خانمه اومد نزدیکتر و ابروهامو بررسی کرد و گفت خداروشکر دختر پر مویی نیست و
خندیدگفت پوستت حساس که نیست بند بندازم سرخ بشه گفتم نمیدونم بار اولمه گفت بشین رو اون صندلی بیام.مهناز خانوم اومد و اول شروع کرد به بند انداختن صورتم حسابی درد داشت و به زور جلو خودمو گرفته بودم بعد نوبت ابروهام شد و از درد فقط اشک میریختم.کارش که تموم شد یه آینه داد دستم و گفت ببین چطور شدی نگاهی به صورتی که تو آینه بود کردم از نظر خودم خیلی تغییر کرده بودم.پروین خانوم جعبه شیرینی که همراهش اورده بود و باز کرد و به همه تعارف کرد و اخر سر هم انعام خوبی به مهناز خانوم و شاگرداش داداز خجالت صورتمو کامل پوشونده بودم و فقط چشام بیرون بود پروین نگاهی بهم کرد و خندید و گفت چرا اینطور کردی گفتم خجالت میکشم سر کوچه بهرام با ماشین وایساده بود اومده بود دنبال ما استرس داشتم که الان واکنشش چطوره سرمو انداختم پایین و زود رفتم صندلی عقب نشستم بهرام برگشت نگاهی بهم کرد و چشاش برق زد و تا پروین سوار بشه گفت چه خوشگلتر شدی دختر
بهرام قشنگ بلد بود زبون بازی کنه
سرخ شده بودم و با این حرف بهرام سرخ تر شدم.پروین خانوم نشست و بهرام اول منو و رسوند و بعد پروین خانوم ورسیدم خونه صدای آقام می اومد که داشت به مامان میگفت گور بابای مردم جمع کنید این خاله زنک بازیاتونو رفتم بالا مامان داشت بابا رو راضی میکرد که خانمهای فامیل و برای حموم عروس جمع کنه اما آقام مخالف بودقرار بود فردا شب هم حنابندان بگیرن برای خانوما تو خونه ما و برا داماد هم خونه خودشون من تا حالا خونه بهرام اینا رو ندیده بودم پسفردا هم جهیزیه رو قرار بود ببرن و مامان همه فامیل و دعوت کرده بوداین فخر فروشی مامان همه رو کلافه کرده بوداما کسی حریفش نبودآقام با دلخوری رفت تو حیاط رو به مامان گفتم خب راس میگه دیگه مامان این همه مراسم برا چیه من خسته شدم مامان نگاهی بهم کرد و گفت چقد عوض شدی دختر تازه یادم افتاد که ابروهامو برداشتم.بلاخره قرار شد بعد اینکه فامیل جهیزیه رو دیدن جهاز و ببریم و بچینیم همه دختر خاله هام از دیدن جهیزیه ام دهنشون وا مونده بود ثریا هم که در شرف قهر قطعی بود منم خوشم نمی اومد این همه تفاوت گذاشتن بین من و ثریا اما مامان معتقد بود اندازه دارایی داماد جهاز میدن شوهر ثریا چون از خونواده متوسط بود حقش نبود جهیزیه خوب بدیم اون روز عصر بعد رفتن مهمونها بهرام و پروین و داداشش و حاج مسلم اومدن خونمون و بعد اینکه لیست جهیزیه رو نوشتن و امضا کردن جهاز و بار دوتا خاور کردن و بردن من و بهرام هم پشت سرشون رفتیم .مامان و آقام هم با ماشین خودشون اومدن رسیدیم جلوی یه عمارت بزرگ که خونه ما در مقابلش کوچیک بنظر میرسیدخاورها رفتن تو
یه حیاط بزرگ بود که انتها یه عمارت بزرگی بود و سمت راست عمارت ۳ تا خونه جدا از هم بود بهرام گفت اونا خونه های داداشام هستن و اون اخری هم خونه ما هست خاورها تا جلوی در رفتن
پیاده شدم و نگاهی دور تا دور عمارت انداختم.خانوم بزرگ و فاطمه تو ایوون ایستاده بودن سلامی دادم و اونا هم با اشاره سر جوابمو دادن مادرشوهرم خانزاده بود و هنوز نگاه از بالا به پایین داشت بهرام در و باز کرد و به من گفت بفرمائید رفتم تو خونه یه خونه بزرگ با دو تا اتاق و یه آشپزخونه بزرگ که رو به حیاط پشتی پنجره داشت.وسایل و اوردن تو مامان و آقام هم اومدن پروین خانوم و آقا بهزاد هم اومدن و با کمک هم خونه رو چیدیم.یه حس غریبی به خونه داشتم حس ترس حس غربت بعد اینکه همه جا رو مرتب کردیم نگاهی به خونه انداختم خیلی شیک شده بود تو دلم گفتم همون بهتر ثریا نیومد.اقا موسی سینی شربت به دست اومدهمه تشنه بودیم.مامان نگاهی به آقام کرد و گفت بریم دیگه بهرام گفت نه اینطور نمیشه که من شام گفتم حاضر کردن یه خانم سرایه دارشون دوتا قابلمه بزرگ اورد و گذاشت تو سینی و رو به پروین خانوم گفت زحمت کشیدنش با شمابهرام گفت پروین خانوم بچه ها رو هم بیاریدپروین که انگار از خداش بود بلند شد و رفت سراغ پسراش و با دو تا سینی پر از قاشق و بشقاب و لیوان اومد
ادامه دارد...
@Aghmiun