کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادم نفس راحتی کشیدم و بهرام دراز کشید و گفت بیا ادامه بده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادویکم
ثریا بلند شد و نگاهی به حیاط کرد و برگشت و گفت پاشو شوهر تو هست
بلند شدم و رفتم حیاط بهرام پکر بود و جواب سلامم و سنگین دادنشست رو تخت و گفت برو لباس بپوش بریم استرس گرفتم و تو همین لحظه مامان اومد تو حیاط با سینی چای گذاشت رو تخت و به بهرام گفت بشین پسرم چند کلمه حرف دارم باهات بهرام با اکراه نشست و گفت بفرمائیدمامان گفت این رسم فامیل داری نیست من بیام برای دعوت پاگشا از دم در راهم ندن تو خونه
بهرام گفت کی راهتون نداده مامان گفت دربونتون کیه اون بهرام گفت موسی سر خود حرفی زده چه ربطی به مادر من داره
مامان گفت تو کل شهر این رسم هست که اول خونواده داماد خونواده عروس و پاگشا کنن تا باب رفت و امد به خونه عروس باز بشه اما انگار شما همچین چیزایی ندیدین بهرام گفت ای خانم چرا شما ها تو زمان مظفر الدین شاه گیر،کردین یکم امروزی باشیدطرز حرف زدن بهرام حسابی رو اعصابم بودمامان گفت به هر حال هر چی من اومده بودم برا دعوت مهمونی غریبه نبودم که باهام اون رفتار بشه و راهم ندن خونه دخترم
مادر شما زحمت اینو نکشید که بیاد یه سلامی بده بهرامم گفت دختر شما به اندازه کافی تو اون خونه داره عرض اندام میکنه خیالتون راحت گفتم وا بهرام من
چیکار کردم مامان گفت من کلفت برا خونه کسی نفرستادم خونه جداگفتیدداریم از اول قبول کردم اگه شرایط و میدونستم دختر به شما نمیدادم دختر من خونه و زندگی داره کلفت ننه بابای تو نیست که بره براشون بپزه و بشوره رو به بهرام گفت هر موقع یادگرفتی چطور با بزرگترت حرف بزنی بیا دخترم و ببر اونم بعد شرایطی که من میگم مامان بلند شد و دستم و کشید و گفت برو بالا بی صاحاب نشدی که اینطور خوارت کنن استرس بدی گرفته بودم بهرام با حرص نگاهی بهم کرد و بلند شد و رفت.موقع رفتنش مامان استکان چایی رو پشتش ریخت تو حیاط و یه چیزی زیر لب گفت و برگشت سمتم گفت برو بالا آقات بیاد من تکلیف اینا رو روشن کنم.حال بدی داشتم رفتم بالا تو اتاق و در و بستم آقام اومد خونه و ثریا و مامان رفتن استقبالش دلم براش پر میکشید بلندشدم و رفتم تو اتاق آقام با دیدن من چشاش گرد شد و گفت عه مریم تو اینجا چیکار میکنی چشام پر اشک شد و رفتم بغلش کردم و گفتم اره دیگه مریم و دادین به آب روون ببره آقام گفت نه دخترم این چه حرفیه زندگی همینه یه روز باید جدا بشی گفت پس شوهرت کورو به مامان گفت دعوت گرفتی ازشون مامان تلخندی زد و گفت اره اونم چه دعوتی
اصلا خبر داری چه بلایی سر دخترت اوردن آقام منو از خودش جدا کرد و نگاهی به سر و صورتم کرد و گفت چی شده مگه مامان ماجرا رو برا آقام تعریف کرد و هر لحظه اخم های آقام بیشتر تو هم میرفت.آقام گفت حاج مسلم که همچین ادمی بنظر نمیادچی بگم والامامان گفت پسر بی ادب برگشته به من جواب میده میگه شما دهاتی هستین اینجور کارا مال زمان مظفر الدین شاه هست ثریا گفت مامان نمیدونم چرا یه دلشوره ای افتاده بجونم مامان گفت زیاد این روزا ماجرا داشتیم برا اونه گفتم ثریا تو دیگه برنگشتی خونت مامان با حرص گفت من نمیزارم برگرده اون خونه ای که توش رو دختر من دست بلند بشه خرابش میکنم ذهنم درگیر بود که نکنه منم مثل ثریا بشم الان از اینجا مونده و از اونجا رونده ولی هر جور فکر میکردم دلم رضایت نمیداد برگردم تو اون خونه بلند شدم و گفتم با اجازه من برم بخوابم.ثریا هم گفت منم بخوابم شاید حالم بهتر بشه.رفتیم تو اتاق و بیاد قدیما درازکشیدیم و اما انقد مغزم درگیر بود از این پهلو به اون پهلو میشدیم به هر زحمتی بود من خوابیدم.صبح بیدار شدم و از،اینکه تو خونه خودمون بودم نفس راحتی کشیدم ثریا تو جاش نبود بلندشدم و رفتم تو حیاط ثریا و مامان داشتن صبحونه میخوردن منم رفتم پیششون و اولین لقمه رو گرفتم یهو صدای کوبیده شدن در اومدرقیه بدو رفت سمت در و گفت کیه در و باز کرد و اومد تو و گفت خانوم دوتا خانوم دم درن و هی دارن بد و بیراه میگن فکر کردم خانوم بزرگه و خواستم بلند بشم مامان گفت بشین رو به رقیه گفت برو بگو بیان تو ما آبرو داریم تو در و همسایه رقیه رفت و با دوتا خانوم اومد توتازه متوجه شدم خاله های شوهر ثریان با دیدن مامان و ثریا خودشونو رسوندن بهشون و اگه رقیه خانوم جلوشونونمیگرفت دست به یقه میشدن.مامان داد زد هان چتونه هار شدین عوض عذرخواهیتونه الان اومدین پاچه بگیرین یکیشون خودشو وسط اتاق زدزمین و گفت خواهرم خونه خراب شدتقصیر شماس مامان رفت نشست رو مبل و گفت چی میگین چی شده
ادامه دارد....
@Aghmiun
تهران
محل نمایشگاه های بین المللی
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
با آقای احمد فرازی
@Aghmiun
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایشگاه بین المللی تهران
با آقای احمد فرازی جهت دیدار از غرفه سراب
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
@Aghmiun
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایشگاه بین المللی تهران
غرفه آذربایجانشرقی( سراب)
گفتگو با مهندس رضا زالبیگی مدیر پروژه پل معلق سهزاب و آقای اقبالی
@Aghmiun
جناب آقای جهانی فرماندار محترم سراب و جناب آقای احمد فرازی
در غرفه سراب
@Aghmiun
جناب آقای جهانی فرماندار محترم سراب و محمود اسماعیلی
در غرفه سراب
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
@Aghmiun
الهم عجل لولیک الفرج
چقدر دوست دارم برگردم دهه 40 وروزهای خوش بچگی ونوجوانیم .
تابستان بود و اعیاد شعبانیه .
مرحوم ، جنت مکان شیخ اروف ( روح ا..فدایی ) ازماه رجب تدارکات اعیاد را میچیدند . چای مسجدی ، غبار روبی میشد ، شیخ قلیانهارا از صندوقهای چوبی بیرون آورده ، ترکها وشکستگیها را ترمیم و با رنگ سبز همه را نونوار میکرد .
ازسراب وبازاریان ومردم روستا برای هزینه های اعیاد هدیه جمع میکرد ومرحوم عمو حسن موتمن ( شعبه حسن ) بیشترین کمک را میکردند .
ازسوم شعبان تا پنجم شعبان ، تولد سه بزرگوار ، مسجد و شیخ خواب نداشتند .
دوردیف سفره سرتاسر مسجد پهن کرده ، شکلاتهای رنگارنگ را داخل پیش دستی های گل گلی ملامین پرکرده سرتاسر سفره را میچیدند .
چای نردبان نشان عطرش تا دم رودخونه میامد ، عود روشن میکردند ودم در ازمیهمانان استقبال مینمودند .
مولودی خوانان ، حاج آقا نجفیان ، وسایرین دررسای مولود روز اشعاری تقدیم حضرات و میهمانان مینمودند .
مساجد ششگانه آغمیون همشون در اعیاد شعبانیه مراسم داشتند ولی چای مچدی مرکز بود .
صبح نیمه شعبان ، مساجد حال وهوای دیگری را تجربه میکرد .
مغازه دارانی که ( سوت ماشینی ) داشتند وهرکدام مشتریانی ،،، درمغازه پارچه های گل گلی رو تشکی و رولحافی و متکا هم میاوردند
مرحومان حاج محمد انصاری ، کل پارچه هارا میاودن مسجد جامع و ستونهارا بهم وصل میکردند وبعنوان فانوس چند چتر عصایی هم بازکرده واز اون میله های تعبیه شده برای زنبوری آویزان میکردند .
ما که بچه ونوجوان بودیم ، فکرمیکردیم زیباترین تزئینات انجام شده وباهر نگاه عمر دوباره میکردیم .
چند دونه شکلاتی که گیرمان میامد ، کلی شور وشعف داشتیم . شیخ پذیرایی مخصوص از عمو حسن موتمن میکردن وشیرینی قرابیه را با قوطیش جلوشون میذاشتند . قرابیه کیلویی 80 ریال بود وعموحسن بیش از 20 ، سی تومن میداد .
اون زمان قلیان زینت مجالس بود و دونفر فقط برای سرو قلیان نیاز بود .
بعد ازنیمه شعبان ، خانمهای محلات دریکروز خاص جمع میشدند وتمام حصیرهارا بیرون کشیده ومیتکاندند ومساجد را غبار روبی نموده وبرای ماه میهمانی خدا ( رمضان ) آماده میکردند .
دردهه سی مسجد جامع دوتخته فرش داشت وباقی حصیرهای شش متری بافته شده با نقش ونگار وحاشیه های جالب بود ومردم برای منبر ونماز روی حصیر مینشستند .
کاش قییدیپ بیرده اوشاخ اولایدیم
بیرگل آچیپ اونان سورا سولایدیم
جنابان فرازی واسماعیلی ، ازمراسم جشن وعزای مساجد گاها کلیپهایی میذارن که برای ما بسیار نوستالژی وجالب است .
میبینیم از اون کلیپها دهها نفر دنیاشون را عوض کرده اند ودیگر دربین ما نیستند .
وروزی کلیپ ما ها پخش میشود درحالیکه خودمان نیستیم .
جهت شادی روح همه درگذشتگان از روستامون رحم ا...من قرآ لفاتحه مع الاخلاص
پنجشنبه چهاردهم شعبان سال ۱۴۴۶ قمری
وبیست وپنجم بهمن ماه ۱۴۰۳ شمسی
برات بی سرای ( پورامجد )
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادویکم ثریا بلند شد و نگاهی به حیاط کرد و برگشت و گفت پاش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادودوم
ثریا به وضوح داشت میلرزید مامان با تشر بلند شد و رفت بالای سر زنه وایسادو گفت حرف میزنی یا بندازمت بیرون هق هق زنه دلم و ریش میکردثریا داد زد چی شده خب بگید دیگه اون یکی خانوم اومدنزدیک و داد زد تو صورت ثریا که خونه خواهرم رو سرشون اوار شده دیشب و جنازه هاشونو بیرون اوردن با شنیدن این حرف ثریا محکم کوبید رو صورتش و نگاهش رو مامان خشک شدمامان نشست رو مبل و بهت زده گفت چی شده
گفت مردن خونه خواهرم ویروون شد ثریا محکم رو زانوهاش خورد زمین و های های گریه کرد.رفتم سمتش و بلندش کردم ثریا از گریه حالت تهوع گرفته بود و یکسر استفراغ میکرد خانم ها رفتن و ثریا و محکم میزد رو سینه اش و میگفت نفسم بالا نمیاد داد زدم مامان اومد و چند تا محکم زد به پشتش ثریا یکم حالش جا اومد و رو کرد به مامان و گفت
مامان واقعا خونه رو رو سرشون آوارکردی.با تعجب نگاهی به مامان کردم
اومد محکم زد تو گوش ثریا و گفت خفه شو این حرف و جای دیگه نمیزنی ثریا داد زد بلاخره جادو و دعاهات بدبختم کردمامان دستشو گذاشت رو دهن ثریا و گفت صداتو ببر دختر حالت خوب نیست چرت و پرت میگی چراولی منم ترسیدم از مامان میدونستم یه کارایی میکنه امااینکه بتونه همچین کاری کنه رو باور نمیتونستم بکنم با چشای گشاد نگاهش میکردم ثریا رفت بالا و در و رو خودش بست.گفتم مامان ثریا چی میگه مامان نشست لب حوض و گفت چرت و پرت میگه تو شوکه مگه با دعا میشه اینکارارو کرداخه مامان چادرش و برداشت وگفت برم به آقات خبر بدم باورش برام سخت بودیکی دو ساعت بعد مامان و آقام برگشتن آقام گفت برید حاضر بشید بریم ببینیم چی شده.آماده شدیم و رفتیم سمت خونه مادرشوهر ثریاخونه شده بود یه کوه خاک و اجرثریا محکم میزد تو صورتش وشوهرشو صدا میکردهمسایه ها جمع شدن دورش و خانوم همسایه گفت والا نمیدونم چرا اینطور شد یهو یه صدای انفجار مانندی اومد و همه جا پر گرد و خاک شد ریختیم بیرون و دیدیم خونشون اینطور شده هر کاری کردین نتونستیم بریم تو زنگ زدیم کلانتری اومدن و بعد چند ساعت که خاک و آجر و کنار زدن جسد هر سه تاشونو دراوردن بدبختها تو خواب مردن آقام نگاهی به اطراف کرد و گفت اخه همه خونه ها سالمن فقط خونه اینا اینطور شده ثریا داشت خودشومیکشت.انقد جیغ زد و خودشو زد تا از هوش رفت بردیمش بیمارستان و سرم زدن بهش تا به هوش بیادمن کنارش موندم و آقام و مامان رفتن خونه پدر بزرگی شوهر ثریا گفتن زشته اگه نرن
ثریا به هوش اومد و دستمو گرفت و گفت
من مطمئنم کار مامان هست گفتم وا ثریا مامان چطور میتونه همچین کاری بکنه گفت جدیدا با یکی آشنا شده بود که میگفت میتونه با جن ها در ارتباط باشه و هر کاری انجام بده دستمو گذاشتم جلو دهنش و گفتم بخدا مامان بشنوه زبونتو میبره بس کن گریه هاش شدت گرفت و بی صدا داشت اشک میریخت.سرم ثریا تموم شد و آقام و مامان اومدن دنبالمون
آقام خیلی اخمهاش تو هم بود و مامان ولی نه انگار هیچی نشده در مورد شام داشت حرف میزدآقام گفت فرداخاکسپاری هست به ثریا گفت به خونواده شوهرت بگو همه خرج مراسم با خودمونه،اینا سختشونه برا اون بدبختا مراسم بگیرن خودم میگیرم بهشون گفتم بازم شما طوری رفتار نکنید که انگار ما غریبه ایم صاحب عزایی تو ثریا بی صدا فقط اشک میریخت.صبح رفتیم و هر سه تاشونو دفن کردن از خانواده پدری با کسی رابطه نداشتن.آقام براشون مراسم آبرومندی گرفت اما از طرف خانواده بهرام فقط بهرام و پروین اومدن من یه هفته ای میشد که خونه آقام بودم.ثریا هر روز افسرده تر میشدبعد یه هفته حاج مسلم و بهروز و پروین و بهرام اومدن دنبالم که برگردم خونه آقام رو به حاج مسلم کرد و گفت حاجی دختر من تو ناز ونعمت بزرگ شده رفتاری که توخونه شما حاج خانوم باهاش میکنه براش سنگینه اگه خونه و زندگیش قراره جدا باشه من حرفی ندارم برگرده وگرنه شرمنده همینجا بمونه جاش خوبه.حاج مسلم با غضب برگشت سمت آقام و گفت این حرفها از شما بعیده حاجی خودتو درگیر این دعواهای خاله زنک بکنی مامان نتونست سکوت کنه و گفت والا حاجی بی احترامی به من و خانواده ام حرف خاله زنک نیست.من والانمیدونستم تو خانواده شمااحترام مهمون گذاشتن رسم نیست حاجی گفت نفرمائید ااینطور خانوم چه بی احترامی شده مامان گفت والا من اومدم دعوتتون کنم پاگشا اقا موسی اجازه نداده بیام داخل خانومتون زحمت نکشید بیاد دم در یه تعارف بکنه حاج مسلم با شنیدن این حرفها رنگش سرخ شد و گفت من خبر نداشتم و نگاهی به پروین و بهرام کرداونام سرشونو انداختن پایین.حاج مسلم گفت من ضمانت میکنم بعد این خونه دخترتون جداس و شما هرموقع خواستی بیا سر بزن کسی حق نداره حرفی بزنه.بهرام نگاه التماسی بهم کرد و دوباره خام شدم آقام گفت هر جورصلاحه با خود مریم صحبت کنید
ادامه دارد...