24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایشگاه بین المللی تهران
غرفه آذربایجانشرقی( سراب)
گفتگو با مهندس رضا زالبیگی مدیر پروژه پل معلق سهزاب و آقای اقبالی
@Aghmiun
جناب آقای جهانی فرماندار محترم سراب و جناب آقای احمد فرازی
در غرفه سراب
@Aghmiun
جناب آقای جهانی فرماندار محترم سراب و محمود اسماعیلی
در غرفه سراب
۱۴۰۳/۱۱/۲۵
@Aghmiun
الهم عجل لولیک الفرج
چقدر دوست دارم برگردم دهه 40 وروزهای خوش بچگی ونوجوانیم .
تابستان بود و اعیاد شعبانیه .
مرحوم ، جنت مکان شیخ اروف ( روح ا..فدایی ) ازماه رجب تدارکات اعیاد را میچیدند . چای مسجدی ، غبار روبی میشد ، شیخ قلیانهارا از صندوقهای چوبی بیرون آورده ، ترکها وشکستگیها را ترمیم و با رنگ سبز همه را نونوار میکرد .
ازسراب وبازاریان ومردم روستا برای هزینه های اعیاد هدیه جمع میکرد ومرحوم عمو حسن موتمن ( شعبه حسن ) بیشترین کمک را میکردند .
ازسوم شعبان تا پنجم شعبان ، تولد سه بزرگوار ، مسجد و شیخ خواب نداشتند .
دوردیف سفره سرتاسر مسجد پهن کرده ، شکلاتهای رنگارنگ را داخل پیش دستی های گل گلی ملامین پرکرده سرتاسر سفره را میچیدند .
چای نردبان نشان عطرش تا دم رودخونه میامد ، عود روشن میکردند ودم در ازمیهمانان استقبال مینمودند .
مولودی خوانان ، حاج آقا نجفیان ، وسایرین دررسای مولود روز اشعاری تقدیم حضرات و میهمانان مینمودند .
مساجد ششگانه آغمیون همشون در اعیاد شعبانیه مراسم داشتند ولی چای مچدی مرکز بود .
صبح نیمه شعبان ، مساجد حال وهوای دیگری را تجربه میکرد .
مغازه دارانی که ( سوت ماشینی ) داشتند وهرکدام مشتریانی ،،، درمغازه پارچه های گل گلی رو تشکی و رولحافی و متکا هم میاوردند
مرحومان حاج محمد انصاری ، کل پارچه هارا میاودن مسجد جامع و ستونهارا بهم وصل میکردند وبعنوان فانوس چند چتر عصایی هم بازکرده واز اون میله های تعبیه شده برای زنبوری آویزان میکردند .
ما که بچه ونوجوان بودیم ، فکرمیکردیم زیباترین تزئینات انجام شده وباهر نگاه عمر دوباره میکردیم .
چند دونه شکلاتی که گیرمان میامد ، کلی شور وشعف داشتیم . شیخ پذیرایی مخصوص از عمو حسن موتمن میکردن وشیرینی قرابیه را با قوطیش جلوشون میذاشتند . قرابیه کیلویی 80 ریال بود وعموحسن بیش از 20 ، سی تومن میداد .
اون زمان قلیان زینت مجالس بود و دونفر فقط برای سرو قلیان نیاز بود .
بعد ازنیمه شعبان ، خانمهای محلات دریکروز خاص جمع میشدند وتمام حصیرهارا بیرون کشیده ومیتکاندند ومساجد را غبار روبی نموده وبرای ماه میهمانی خدا ( رمضان ) آماده میکردند .
دردهه سی مسجد جامع دوتخته فرش داشت وباقی حصیرهای شش متری بافته شده با نقش ونگار وحاشیه های جالب بود ومردم برای منبر ونماز روی حصیر مینشستند .
کاش قییدیپ بیرده اوشاخ اولایدیم
بیرگل آچیپ اونان سورا سولایدیم
جنابان فرازی واسماعیلی ، ازمراسم جشن وعزای مساجد گاها کلیپهایی میذارن که برای ما بسیار نوستالژی وجالب است .
میبینیم از اون کلیپها دهها نفر دنیاشون را عوض کرده اند ودیگر دربین ما نیستند .
وروزی کلیپ ما ها پخش میشود درحالیکه خودمان نیستیم .
جهت شادی روح همه درگذشتگان از روستامون رحم ا...من قرآ لفاتحه مع الاخلاص
پنجشنبه چهاردهم شعبان سال ۱۴۴۶ قمری
وبیست وپنجم بهمن ماه ۱۴۰۳ شمسی
برات بی سرای ( پورامجد )
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادویکم ثریا بلند شد و نگاهی به حیاط کرد و برگشت و گفت پاش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادودوم
ثریا به وضوح داشت میلرزید مامان با تشر بلند شد و رفت بالای سر زنه وایسادو گفت حرف میزنی یا بندازمت بیرون هق هق زنه دلم و ریش میکردثریا داد زد چی شده خب بگید دیگه اون یکی خانوم اومدنزدیک و داد زد تو صورت ثریا که خونه خواهرم رو سرشون اوار شده دیشب و جنازه هاشونو بیرون اوردن با شنیدن این حرف ثریا محکم کوبید رو صورتش و نگاهش رو مامان خشک شدمامان نشست رو مبل و بهت زده گفت چی شده
گفت مردن خونه خواهرم ویروون شد ثریا محکم رو زانوهاش خورد زمین و های های گریه کرد.رفتم سمتش و بلندش کردم ثریا از گریه حالت تهوع گرفته بود و یکسر استفراغ میکرد خانم ها رفتن و ثریا و محکم میزد رو سینه اش و میگفت نفسم بالا نمیاد داد زدم مامان اومد و چند تا محکم زد به پشتش ثریا یکم حالش جا اومد و رو کرد به مامان و گفت
مامان واقعا خونه رو رو سرشون آوارکردی.با تعجب نگاهی به مامان کردم
اومد محکم زد تو گوش ثریا و گفت خفه شو این حرف و جای دیگه نمیزنی ثریا داد زد بلاخره جادو و دعاهات بدبختم کردمامان دستشو گذاشت رو دهن ثریا و گفت صداتو ببر دختر حالت خوب نیست چرت و پرت میگی چراولی منم ترسیدم از مامان میدونستم یه کارایی میکنه امااینکه بتونه همچین کاری کنه رو باور نمیتونستم بکنم با چشای گشاد نگاهش میکردم ثریا رفت بالا و در و رو خودش بست.گفتم مامان ثریا چی میگه مامان نشست لب حوض و گفت چرت و پرت میگه تو شوکه مگه با دعا میشه اینکارارو کرداخه مامان چادرش و برداشت وگفت برم به آقات خبر بدم باورش برام سخت بودیکی دو ساعت بعد مامان و آقام برگشتن آقام گفت برید حاضر بشید بریم ببینیم چی شده.آماده شدیم و رفتیم سمت خونه مادرشوهر ثریاخونه شده بود یه کوه خاک و اجرثریا محکم میزد تو صورتش وشوهرشو صدا میکردهمسایه ها جمع شدن دورش و خانوم همسایه گفت والا نمیدونم چرا اینطور شد یهو یه صدای انفجار مانندی اومد و همه جا پر گرد و خاک شد ریختیم بیرون و دیدیم خونشون اینطور شده هر کاری کردین نتونستیم بریم تو زنگ زدیم کلانتری اومدن و بعد چند ساعت که خاک و آجر و کنار زدن جسد هر سه تاشونو دراوردن بدبختها تو خواب مردن آقام نگاهی به اطراف کرد و گفت اخه همه خونه ها سالمن فقط خونه اینا اینطور شده ثریا داشت خودشومیکشت.انقد جیغ زد و خودشو زد تا از هوش رفت بردیمش بیمارستان و سرم زدن بهش تا به هوش بیادمن کنارش موندم و آقام و مامان رفتن خونه پدر بزرگی شوهر ثریا گفتن زشته اگه نرن
ثریا به هوش اومد و دستمو گرفت و گفت
من مطمئنم کار مامان هست گفتم وا ثریا مامان چطور میتونه همچین کاری بکنه گفت جدیدا با یکی آشنا شده بود که میگفت میتونه با جن ها در ارتباط باشه و هر کاری انجام بده دستمو گذاشتم جلو دهنش و گفتم بخدا مامان بشنوه زبونتو میبره بس کن گریه هاش شدت گرفت و بی صدا داشت اشک میریخت.سرم ثریا تموم شد و آقام و مامان اومدن دنبالمون
آقام خیلی اخمهاش تو هم بود و مامان ولی نه انگار هیچی نشده در مورد شام داشت حرف میزدآقام گفت فرداخاکسپاری هست به ثریا گفت به خونواده شوهرت بگو همه خرج مراسم با خودمونه،اینا سختشونه برا اون بدبختا مراسم بگیرن خودم میگیرم بهشون گفتم بازم شما طوری رفتار نکنید که انگار ما غریبه ایم صاحب عزایی تو ثریا بی صدا فقط اشک میریخت.صبح رفتیم و هر سه تاشونو دفن کردن از خانواده پدری با کسی رابطه نداشتن.آقام براشون مراسم آبرومندی گرفت اما از طرف خانواده بهرام فقط بهرام و پروین اومدن من یه هفته ای میشد که خونه آقام بودم.ثریا هر روز افسرده تر میشدبعد یه هفته حاج مسلم و بهروز و پروین و بهرام اومدن دنبالم که برگردم خونه آقام رو به حاج مسلم کرد و گفت حاجی دختر من تو ناز ونعمت بزرگ شده رفتاری که توخونه شما حاج خانوم باهاش میکنه براش سنگینه اگه خونه و زندگیش قراره جدا باشه من حرفی ندارم برگرده وگرنه شرمنده همینجا بمونه جاش خوبه.حاج مسلم با غضب برگشت سمت آقام و گفت این حرفها از شما بعیده حاجی خودتو درگیر این دعواهای خاله زنک بکنی مامان نتونست سکوت کنه و گفت والا حاجی بی احترامی به من و خانواده ام حرف خاله زنک نیست.من والانمیدونستم تو خانواده شمااحترام مهمون گذاشتن رسم نیست حاجی گفت نفرمائید ااینطور خانوم چه بی احترامی شده مامان گفت والا من اومدم دعوتتون کنم پاگشا اقا موسی اجازه نداده بیام داخل خانومتون زحمت نکشید بیاد دم در یه تعارف بکنه حاج مسلم با شنیدن این حرفها رنگش سرخ شد و گفت من خبر نداشتم و نگاهی به پروین و بهرام کرداونام سرشونو انداختن پایین.حاج مسلم گفت من ضمانت میکنم بعد این خونه دخترتون جداس و شما هرموقع خواستی بیا سر بزن کسی حق نداره حرفی بزنه.بهرام نگاه التماسی بهم کرد و دوباره خام شدم آقام گفت هر جورصلاحه با خود مریم صحبت کنید
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هشتادودوم ثریا به وضوح داشت میلرزید مامان با تشر بلند شد و ر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هشتادوسوم
حاج مسلم رو کرد به بهرام و گفت پاشو برو زنت و راضی کن بریم بیشتر از این مزاحم نشیم.بهرام بلندشدو اشاره کردبه من وبلندشدم ورفتیم تواتاق بهرام گفت نامردیه هفته س ولم کردی رفتی نمیگی من چی میخورم کجا میخوابم دلم برات یه ذره شده با دلخوری گفتم هر موقع یااد گرفتی از زنت دفاع کنی بعد بیا منت کشی گفت خب به خواستت رسیدی دیگه بیا بریم.با اخم گفتم باید حتما اینطور میشد بعد ما حق زندگی پیدا میکردیم تکیه داد به دیوار و گفت میدونم دیگه زمونه این طور زندگی کردن نیست اما چه کنم مادر من هنوز افکارش قدیمیه گفت برو لباس بپوش بریم دیگه لباس پوشیدم و با دلشوره راه افتادیم سمت خونه.میدونستم حالا حالاها قرار نیست رنگ آرامش ببینم رسیدیم خونه خانوم بزرگ طبق معمول تو ایوون رو صندلیش نشسته بود و نگاهی با تحقیر بهم کرد و گفت برگشتی ؟سلام دادم و سرموانداختم پایین و رفتم تو خونه نشستم لبه تخت و گفتم مامانت الان از دست من کفری هست خندید و گفت عیب نداره قبلا من حرصش میدادم الان من و زنم حرصش میدیم.صبح با صدای بهرام بیدار شدم.بالا سرم وایساده بود چشامو باز کردم و نگاهی بهش کردم و گفت باید برم سر کار صبحونه نمیدی بهم؟زود بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه نون تازه رو کابینت بود و سماور روشن کرده بود و چایی هم دم بودگفتم خودت که زحمت کشیدی گفت این بار و ارفاق کردم بهت صبحونه رو حاضر کردم و خوردیم و بهرام بلند شد و گفت وسایل همه چی خریدم تو خونه هست میتونی خودت غذا بپزی ؟گفتم اره چرا نتونم اما ته دلم گفتم منکه چیزی بلد نیستم بهرام خداحافظی کرد و رفت
غصه ناهار یه لحظه هم ولم نمیکرد از پنجره نگاه کردم پروین بیچاره داشت میرفت خونه خانوم بزرگ پسراش هم دنبالش بودن میخواستم برم از پروین بپرسم بعد گفتم اونم حتما باهام لج کرده
برگشتم و تو کابینت و یخچال و نگاهی کردم مرغ و دیده بودم پروین چطور میپزه
مرغ و از تو یخچال برداشتم ولی بلدنبودم خرد کنم از اینو اونورش کندم و مرغ بیچاره رو به حالی انداختم که شبیه مرغ نبود اصلابا چندش شستمش و گذاشتم رو گاز بوی مزخرف مرغ همه خونه رو برداشت ولی پروین میپخت اینطور بویی نمیدادپنجره آشپزخونه رو باز گذاشتم تا بوش بره برنج و هم پاک کردم و گذاشتم کناربدون اینکه برنج و خیس کنم ابکش کردم اونم شفته شده و مرغ خیلی بوی بدی میدادآبلیمو زدم تا بوش بره موقع ناهار بهرام اومد خونه گفت این چه بویی هست گفتم مرغ فکر کنم خراب بود بوی بدی میدادرفت در قابلمه ها رو برداشت و گفت اینا چیه که پختی تو دختراز صبح کارم شده بود ناهار پختن از خستگی رو مبل ولو شدم و گفتم من بلد نیستم خب چیکار کنم بهرام بدون هیچ حرفی برگشت رفت.بعد رفتن بهرام حالم خیلی گرفته شد و رفتم خوابیدم.با صدای باز شدن در چشم باز کردم بهرام بوداومد دم در اتاق و گفت تا الان خواب بودی؟گفتم اره بیکاری چیکار کنم خب رفت سمت آشپزخونه و با صدای بلند گفت این غذا رو بریز توآشغال بده ببرم تا مامانم متوجهش نشده زیر لب چند تا فحش به خانوم بزرگ دادم و بلند شدم و رفتم ریختم همه رو توپلاستیک و گذاشتم دم در.بهرام یه لیوان آب خورد و رفت یه ساعت گذشته بود که اومد خونه برا شام کباب گرفته بودگفت بیا بشین اینطور که معلومه دوباره باید برگردیم خونه خانوم بزرگ
گفتم عمرا صد سال سیاه خنده ای کرد و گفت بیا بشین خیلی گرسنه ام بود و نتونستم لج کنم مجبوری رفتم نشستم و شام و خوردم بهرام گفت تو وقتی بلد نیستی آشپزی کنی چرا شرط و شروط گذاشتی اخه گفتم بهرام مامان تو به عروسهاش خیلی بی احترامی میکنه انگار ما کلفتیم گفت میدونم رفتارش بده اما باید زرنگ باشی دلشو بدست بیاری گفتم مگه دل داره بهرام ناراحت شد از این حرفم و بدون هیچ حرفی بلند شد و گفت هواست باشه اون مادرمه حق نداری توهین کنی حرفی نزدم و بهرام رفت خوابیدفکر اینکه فردا چی بپزم و چیکار کنم حسابی اعصابم و خراب کرده بودفاصله خونه حاج مسلم تا خونه خودمون هم زیاد بود و کلا عیب بود که تازه عروس تنهایی خودش راه بیفته بره اینور اونورفردا برای ناهار چند تا سیب زمینی گذاشتم آبپز بشه و دوتا تخم مرغم گذاشتم کنارش بهرام برای ناهار نیومدخودم یکی از سیب زمینی ها رو خوردم و کلافه بودم تو خونه رفتم خوابیدم تنها کاری که میتونستم بکنم.بهرام بعد اون روز کلا برای ناهار نمی اومد خونه و فقط موقع شام می اومد به قدری باهاش با غرور رفتار میکردم که کم کم دیگه حرفهای محبت آمیز بهرام هم رو به سردی رفت.از وقت عادتم دو هفته ای گذشته بود و خبری نبود رفتم پیش پروین خانوم و بهش گفتم اونم گفت بیا بریم پیش مامااز خانوم بزرگ اجازه گرفت و با هم رفتیم.رفتیم سمت بازار توی کوچه پس کوچه ها یه خونه خیلی قدیمی بود که پروین با یه سنگ کوچیک در زد یه دختر بچه در و باز کرد.
ادامه دارد....
@Aghmiun
🌸ساریناخانم فرازی عکسی عمو محمودش رابازسازی کرده اند.
@Aghmiun