✅خبر کوتاه و ترسناک !
👻👻
ضرر تنهایی و احساس تنهایی داشتن برای سلامتی بدن بیشتر از کشیدن ۱۵ سیگار در روز، مصرف الکل، نداشتن فعالیت بدنی و اضافه وزن است! حالا ترسناک تر اینکه ۵۳درصد آدما در سالمندی احساس تنهایی میکنن! من نمیدونم چیکار میکنید ولی یه فکری به حال تنهایی بکنید
@Aghmiun
📚 پاسخ زیرکانه بازرگان به انوشیروان 👌
در زمان پادشاهی انوشیروان بازرگانی در سرزمین او مى زیست که مال فراوانی نیز گرد آورده بود.
پس از سال ها، او که در مملکت انوشیروان غریب بود، تصمیم گرفت به دیار خویش برگردد.
ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منالی به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق دیار تو، هیچ مى شود.
انوشیروان هم رأى آنها را پسندید و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواهى، برو؛ ولى بدون اموال.
بازرگان گفت: «آنچه پادشاه فرمود، به غایت صواب است و از مصلحت دور نیست.
اما آنچه آورده بودم در شهر تو به باد رفت، اگر پادشاه دو چندان باز تواند داد، ترک همه مال خواهم کرد.
انوشیروان گفت: اى شیخ! در این شهر چه آورده اى که باز نتوانم داد؟
گفت: اى مَلِک! جوانى آورده بودم و این مال بدان وسیله کسب کرده ام. جوانى ام به من باز ده و تمامت مال من باز گیر.
انوشیروان از این جواب لطیف متحیّر شد و او را اجازت داد تا به سلامت برفت.
🔻 برگرفته از جوامع الحکایاتِ محمد
عوفى
#حکایت
@Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج ترفند پخت برنج👌
@Aghmiun
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️سیر تحول مدلهای مختلف خودروی بی ام و در طول زمان
@Aghmiun
اعضای کانال آنا وطن آغمیون درگذشت حاج امید علی پیل بالا را خدمت تمامی منسوبین و بازماندگان داغدار و سوگوار تسلیت عرض میکند.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودودوم با نفرت گفتم بچه هامو پیش تو بزارم که چه غلطی بکنی م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_نودوسوم
یکم بعد یه خانوم اومد بیرون و با دیدن من متعجب جلو در خشکش زدحمید هم اومد بیرون و بچه هام از دیدن من بال دراورده بودن.تو دلم هزار بار خودمو لعنت کردم که چرا با نادونی زندگیمو به اینجا رسوندم.بچه ها دستمو کشیدن و رفتیم تو خونه خونه باصفایی بودهمیشه آرزوم بود تو خونه خودم بدون حضور خانوم بزرگ و بقیه زندگی کنم.الفت یه دختر معمولی بود و هر چی تو ذهنم با خودم مقایسه میکردم برتری نمیدیدم اما از رفتارش با بچه ها فهمیدم خیلی مهربونه اما به هر حال هووی من بود.رفتم با بچه ها تو اتاق و الفت رفت ناهار بپزه بوی قرمه سبزی خونه رو برداشته بود و برای اولین بار دلم بشدت ضعف رفت و ناخودآگاه رفتم سمت آشپزخونه الفت با روی باز ازم استقبال کردخونه و زندگی خیلی ساده ای داشت اما میشد صمیمیت و حس کردغذا که حاضر شد یه بشقاب کشیدم و خوردم از خودم و از الفت خجالت کشیدم بخاطر این کارم.مجبور شدم چند روز خونه الفت بمونم تا بهرام برامون خونه بگیره خدا میدونه تو اون چند روز چی کشیدم هزار بار آرزوی مرگ کردم نه اینکه الفت بد باشه ولی برای یه زن سخته شوهرش و کنار زن دیگه ببینه بلاخره بهرام برامون خونه جدا گرفت و رفتیم اونجا وسایلم و بار زد و اورد اونجاحس آزادی داشتم اما حس حسادت و انتقام یه لحظه ولم نمیکردبچه ها صبح تا شب پیش الفت بودن و منم خواب بودم اکثر تایم هاوقت زایمانم رسید و حالم بد شد به بچه ها گفتم الفت و خبر کنن با الفت رفتیم بیمارستان و یه دختر خوشگل به دنیا آوردم.برخلاف پسرها دخترم راحتتر بدنیا اومد از اینکه دختر بود خوشحال بودم الفت چند روزی که من استراحت بودم خونه ما بود و کارهامو میکرد با خودم عهد بستم انتقام بهرام و از الفت نگیرم الفت برای بچه هام از خواهر خودم مهربونتر بوددر تمام اون مدت نه مامان سراغمو گرفت نه آقام فقط یه روز ثریا اومد بهم سر زد اونم انقد تیکه بار الفت کرد و بهم کنایه زد که گفتم کاش نمی اومدی اسم دخترمو پسرها پری گذاشتن پری برام دلگرمی و امید بود کل روزم شده بود بچه هابهرام یه شب پیش من بود و یه شب پیش الفت پسرها شبایی که بهرام پیش من بود میرفتن پیش الفت تا تنها نباشه بعدها فهمیدم اون خونه به اسم بهرام هست.پری بزرگتر شده بود و تازه راه افتاده بود که الفت هم حامله شد کم کم داشتم به زندگیم عادت میکردم و قبول کرده بودم سرنوشت ما هم اینه که بهرام غیبش زدمن و الفت باهم رفتیم پیش بهروز برادر بهرام اون گفت که گرفتنش بدهکار شده بهرام مجبور شد خونه رو بفروشه مغازه رو بفروشه و ما مجبور شدیم برگردیم تو اون خونه کذایی در و دیوار خونه برام حکم زندان داشت.اما مجبور شدیم شروط حاج مسلم و قبول کنیم و برگردیم اونجا تا برای بهرام مغازه بخره و سرمایه بده.تو این گیر و دار الفت زایمان کرد و یه دختر بدنیا آورد الفت برعکس من زن قوی بودبه تنهایی از پس کاراش بر می اومداسم دختر الفت هم رویا شدپری از کنار رویا و الفت جم نمیخورد خیلی با الفت انس گرفته بودخونه حاج مسلم یه خونه دوطبقه قدیمی داشت تو حیاط عمارت که طبق گفته خودشون اول اونجا رو ساخته بودن و بعد با خرید زمینهای اطرافش خونه رو بزرگتر کردن و عمارت و خونه های پسرا رو اضافه کردن قرار بود ما بریم تو اون خونه بهرام گفته بود موسی اونجا رو تمیز کنه و خودش هم دستی به سر و روی خونه بکشه اساس و بردیم و الفت و رویا طبقه دوم ساکن شدن و من و بچه هام پایین تنها مزیتی که داشت این بود که مستقل شده بودیم و دیگه با خونه حاج مسلم کاری نداشتیم.خودمون میپختیم و خودمون میخوردیم کلا بجز در ورودی با بقیه ارتباطی نداشتیم.کم کم به اوضاع عادت کرده بودیم و پسرا بزرگتر و شیطون تر شده بودن کنترل دوتا پسر بچه تو خونه کار سختی بودو اکثرا تو حیاط بودن.یه روز که مشغول کارام بودم
صداهایی شنیدم و رفتم بیرون دیدم الفت داره میره سمت عمارت و داد زدحمید نفهمیدم چطور و تو چه وضعیتی پشت سرش دوییدم صدای جیغهای حمید به گوشم میرسید انگار داشتن زنده زنده گوشت بدنمو میکندن هر چی در زدیم کسی در و باز نکردالفت محکم کوبید تو در و در و شکست و رفتیم توبا دیدن دهن خونی حمید دیوونه شدم و میخواستم بکشم خانوم بزرگ و فاطمه رو دیگه متوجه چیزی نشدم و از حال رفتم به هوش که اومدم داد زدم بچم کو حاج مسلم بالا سرم بود و گفت آروم باش نگاهی به دور و برم کردم تو خونه خودم بودم.بچه ها یه گوشه کز کرده بودن و گریه میکردن بلند شدم و خودمو میزدم ومیگفتم بچم و چیکارش کردین بچه ها با دیدن حال من ترسیدن و گریه کردن حاج مسلم داد زد بیمارستان هست پاشو ببرمت زود حاضر شدم و رفتم بیمارستان متوجه فاجعه ای که اتفاق افتاده بودشدم.
ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوسوم یکم بعد یه خانوم اومد بیرون و با دیدن من متعجب جلو د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_نودوچهارم
خانوم بزرگ با کمک فاطمه زبون بچم و داغ گذاشته بودچند روز بیمارستان موندیم و حمید و مرخص کردن ولی بچم تا مدتها لکنت زبون داشت و استرس شدید داشت الفت گفت که اون شب حاج مسلم خانوم بزرگ و حسابی کتک زده اما کینه ای که از خانوم بزرگ و فاطمه تو دلم بود با این چیزا از بین نمیرفت و هر روز بیشتر و بیشتر میشد. تو این اوضاع خبر آوردن که علی پسر پروین شهید شده
قیامتی بپا شد حاج مسلم شدیدا حالش بد شد خیلی وابسته علی بودمن و الفت و بهرام باید خبر شهادتش و میدادیم اما توان گفتنش و نداشتیم رفتیم خونه پروین و بهرام به بهروز خان خبرشو دادپروین و بهروز به معنای واقعی شکستن بعد مراسمات پروین گفت که نمیتونه تو اون خونه بمونه و هر گوشه خونه خاطره علی رو براش زنده میکنه و بهروز خان خونه خرید و از اونجا رفتن
ما موندیم و زینب،زینب کلا تو خونه خودش بود و با کسی کاری نداشت همه کارهای خونه خانوم بزرگ با پروین بود و با رفتنش مجبور شدن به زن موسی بگن که کارهای خونه رو انجام بده ذره ای پشیمونی و عذاب وجدان تو وجود اون زن نبوددلم میخواست کاری کنم که تا عمر داره یادش نره مریضی حمید باعث شددوباره با مادرم و آقام و ثریا رفت و امد کنم و مامان هم شدیدا کینه خانوم بزرگ و دلش داشت.یاد اون پیر زن رمال افتادم و به مامان گفتم میخوام برم پیش اون تا کادی کنه خانوم بزرگ شب و روز نداشته باشه اونم موافق بود و میگفت کارشو و بلده یه جنی ،موکلی چیزی میفرسته سراغشون که از سایه خودشونم بترسن.اما من به این راضی نبودم دلم میخواست بمیرن.با مامان قرار گذاشتیم و بچه ها رو سپردم دست الفت و رفتیم پیش همون رمال پول زیادی برای این کار خواسته بودو من به قدری کینه وجودمو گرفته بودکه حاضر بودن دست به هر کاری بزنم.دستبند طلامو و فروختم و یه مقدار هم پول داشتم اونارم برداشته بودم پولوبهش دادم و نگاهی بهم کرد و گفت تا چه حد اذیتشون کنن؟گفتم ایکاش میشد بمیرن حرفی نزد و یه چیزی تو آتیش ریخت و اسم خودشونون ومادرشونو پرسید و چشاماشو بست
نفسم سنگین شد حس میکردم چند نفر تو اتاقن اما کسی نبودچشماشو باز،کرد و نگاه خیره ای بهم کرد و گفت انجام شد
با شک به مامان نگاه کردم مامان اشاره کرد که بلند شو بریم گفتم از کجا معلوم داری راست میگی گفت پاشو برو تا ۳ وعده دیگه نشد بیامنظورش از وعده رو نفهمیدم بلند شدیم و برگشتیم.به مامان گفتم ۳ وعده یعنی چی گفت یا ۳ روز بعد یا ۳ هفته بعد یا ۳ ماه بعد یا ۳ سال بعدگفتم اووف چخبره برگشتیم خونه روزها گذشت و گذشت دیگه یادم نیست چند وقت ناامید شدم و خودمو سرزنش میکردم که اینم ما رو تلکه کرد و رفت.نزدیک پاییز بودیم که یه روز کارگرها اومدن تو عمارت و قرار بود پشت بوم رو قیر گونی کنن ما باید براشون ناهار میپختیم الفت داشت ناهار آماده میکرد و منم خودمو با بچه ها و خونه سرگرم کرده بودم بعد ناهار یهو یه صدای جیغ بدی اومد و داد و فریاد کارگرها بلند شدالفت خیلی سریع دویید سمت عمارت منم پشت سرش رفتم و از کنار دیوار نگاه کردم دیدم کارگرها یه جا جمع شدن و بوی خیلی بدی هم کل خونه رو برداشته
دوباره همون حس خفگی بهم دست دادو به زور خودمو رسوندم تو خونه و آب خوردم یهو دیدم وانت موسی با سرعت از تو حیاط رفت بیرون برگشتم تو حیاط و دیدم کارگرها با هم درگیر شدن گفتم چی شده یکیشون گفت بخدا خانوم ما تقصیری نداریم اصلا خانوم چرا باید برن نزدیک بشکه قیرگفتم چی شد اون یکی گفت همون خانومی که تو ایوون نشسته بود با قیر سوخت فقط نمیدونیم قیر از کجا ریخت روش ناخودآگاه لبخندی زدم و تو دلم گفتم زبون بچمو سوزوندین الان کل هیکلت سوخت اصلا فکرشو نمیکردم که اتفاق بدتری میتونه بیفته.برگشتم پیش بچه ها و حرف زدن حمید و لکنت زبونش و که میدیدم دلم خنک میشدالفت برگشت و خبر فوت خانوم بزرگ و دادناخودآگاه لبخندی رو لبام نقش بست خودمو با حمید و بچه ها سرگرم کردم و سعی کردم کمترین رفت و آمد و به مراسم داشته باشم الفت با چشای اشکی اومد پیشم و گفت فاطمه هم تو خواب تموم کرده از شنیدن فوت فاطمه واقعا ناراحت شدم چون هم جوون بود هم خانوم بزرگ اونو هم با محدودکردن عذاب داده بودگاهی عذاب وجدان میگرفتم از اینکه من باعث مرگ اونا بودم الفت گاهی حرفهای عجیب غریبی میزد و من میدونستم ریشه همه ایناتوطلسمهایی هست که من و مامان براشون گرفتیم بعد خانوم بزرگ و فاطمه الفت گاهی میرفت و کارهای خونه حاج مسلم و میکردبلاخره حاج مسلم هم فیلش هوای هندستون کرد و با یه دختر جوون ازدواج کردکه کلا وسایل خونه رو حراج کرد و خونه و زندگی جدیدی ساخت مادرم وثریا انقد رو مخم کار کرده بودن که از الفت و رویا هم کینه به دل گرفته بودم
ادامه دارد....
@Aghmiun