eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوسوم یکم بعد یه خانوم اومد بیرون و با دیدن من متعجب جلو د
خانوم بزرگ با کمک فاطمه زبون بچم و داغ گذاشته بودچند روز بیمارستان موندیم و حمید و مرخص کردن ولی بچم تا مدتها لکنت زبون داشت و استرس شدید داشت الفت گفت که اون شب حاج مسلم خانوم بزرگ و حسابی کتک زده اما کینه ای که از خانوم بزرگ و فاطمه تو دلم بود با این چیزا از بین نمیرفت و هر روز بیشتر و بیشتر میشد. تو این اوضاع خبر آوردن که علی پسر پروین شهید شده قیامتی بپا شد حاج مسلم شدیدا حالش بد شد خیلی وابسته علی بودمن و الفت و بهرام باید خبر شهادتش و میدادیم اما توان گفتنش و نداشتیم رفتیم خونه پروین و بهرام به بهروز خان خبرشو دادپروین و بهروز به معنای واقعی شکستن بعد مراسمات پروین گفت که نمیتونه تو اون خونه بمونه و هر گوشه خونه خاطره علی رو براش زنده میکنه و بهروز خان خونه خرید و از اونجا رفتن ما موندیم و زینب،زینب کلا تو خونه خودش بود و با کسی کاری نداشت همه کارهای خونه خانوم بزرگ با پروین بود و با رفتنش مجبور شدن به زن موسی بگن که کارهای خونه رو انجام بده ذره ای پشیمونی و عذاب وجدان تو وجود اون زن نبوددلم میخواست کاری کنم که تا عمر داره یادش نره مریضی حمید باعث شددوباره با مادرم و آقام و ثریا رفت و امد کنم و مامان هم شدیدا کینه خانوم بزرگ و دلش داشت.یاد اون پیر زن رمال افتادم و به مامان گفتم میخوام برم پیش اون تا کادی کنه خانوم بزرگ شب و روز نداشته باشه اونم موافق بود و میگفت کارشو و بلده یه جنی ،موکلی چیزی میفرسته سراغشون که از سایه خودشونم بترسن.اما من به این راضی نبودم دلم میخواست بمیرن.با مامان قرار گذاشتیم و بچه ها رو سپردم دست الفت و رفتیم پیش همون رمال پول زیادی برای این کار خواسته بودو من به قدری کینه وجودمو گرفته بودکه حاضر بودن دست به هر کاری بزنم.دستبند طلامو و فروختم و یه مقدار هم پول داشتم اونارم برداشته بودم پولوبهش دادم و نگاهی بهم کرد و گفت تا چه حد اذیتشون کنن؟گفتم ایکاش میشد بمیرن حرفی نزد و یه چیزی تو آتیش ریخت و اسم خودشونون ومادرشونو پرسید و چشاماشو بست نفسم سنگین شد حس میکردم چند نفر تو اتاقن اما کسی نبودچشماشو باز،کرد و نگاه خیره ای بهم کرد و گفت انجام شد با شک به مامان نگاه کردم مامان اشاره کرد که بلند شو بریم گفتم از کجا معلوم داری راست میگی گفت پاشو برو تا ۳ وعده دیگه نشد بیامنظورش از وعده رو نفهمیدم بلند شدیم و برگشتیم‌.به مامان گفتم ۳ وعده یعنی چی گفت یا ۳ روز بعد یا ۳ هفته بعد یا ۳ ماه بعد یا ۳ سال بعدگفتم اووف چخبره برگشتیم خونه روزها گذشت و گذشت دیگه یادم نیست چند وقت ناامید شدم و خودمو سرزنش میکردم که اینم ما رو تلکه کرد و رفت.نزدیک پاییز بودیم که یه روز کارگرها اومدن تو عمارت و قرار بود پشت بوم رو قیر گونی کنن ما باید براشون ناهار میپختیم الفت داشت ناهار آماده میکرد و منم خودمو با بچه ها و خونه سرگرم کرده بودم بعد ناهار یهو یه صدای جیغ بدی اومد و داد و فریاد کارگرها بلند شدالفت خیلی سریع دویید سمت عمارت منم پشت سرش رفتم و از کنار دیوار نگاه کردم دیدم کارگرها یه جا جمع شدن و بوی خیلی بدی هم کل خونه رو برداشته دوباره همون حس خفگی بهم دست دادو به زور خودمو رسوندم تو خونه و آب خوردم یهو دیدم وانت موسی با سرعت از تو حیاط رفت بیرون برگشتم تو حیاط و دیدم کارگرها با هم درگیر شدن گفتم چی شده یکیشون گفت بخدا خانوم ما تقصیری نداریم اصلا خانوم چرا باید برن نزدیک بشکه قیرگفتم چی شد اون یکی گفت همون خانومی که تو ایوون نشسته بود با قیر سوخت فقط نمیدونیم قیر از کجا ریخت روش ناخودآگاه لبخندی زدم و تو دلم گفتم زبون بچمو سوزوندین الان کل هیکلت سوخت اصلا فکرشو نمیکردم که اتفاق بدتری میتونه بیفته.برگشتم پیش بچه ها و حرف زدن حمید و لکنت زبونش و که میدیدم دلم خنک میشدالفت برگشت و خبر فوت خانوم بزرگ و دادناخودآگاه لبخندی رو لبام نقش بست خودمو با حمید و بچه ها سرگرم کردم و سعی کردم کمترین رفت و آمد و به مراسم داشته باشم الفت با چشای اشکی اومد پیشم و گفت فاطمه هم تو خواب تموم کرده از شنیدن فوت فاطمه واقعا ناراحت شدم چون هم جوون بود هم خانوم بزرگ اونو هم با محدودکردن عذاب داده بودگاهی عذاب وجدان میگرفتم از اینکه من باعث مرگ اونا بودم الفت گاهی حرفهای عجیب غریبی میزد و من میدونستم ریشه همه ایناتوطلسمهایی هست که من و مامان براشون گرفتیم بعد خانوم بزرگ و فاطمه الفت گاهی میرفت و کارهای خونه حاج مسلم و میکردبلاخره حاج مسلم هم فیلش هوای هندستون کرد و با یه دختر جوون ازدواج کردکه کلا وسایل خونه رو حراج کرد و خونه و زندگی جدیدی ساخت مادرم وثریا انقد رو مخم کار کرده بودن که از الفت و رویا هم کینه به دل گرفته بودم ادامه دارد.... @Aghmiun
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️چرا به جایی می رسی که هرچقدر هزینه می‌کنی از زندگی‌ات لذت نمی‌بری؟ سعید عزیزی @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا