شب باش : در پوشیدن خطای دیگران
زمین باش : در فروتنی
خورشید باش : در مهر و دوستی
کوه باش : در هنگام خشم و غضب
رودباش : در سخاوت و یاری به دیگران
دریاباش : در کنار آمدن با دیگران
خودت باش : همانگونه که مینمایی...
ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ:
ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ نیستید، ﺩﻭﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ.
همیشه یادمان باشد که نگفتهها را میتوان گفت ولی گفتهها را نمیتوان پس گرفت!..
چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ بزنی .
همیشه شکست با کوزه است.
@Aghmiun
گاهی کسی می آید
و همه فکر هایت را میدزدد
گاهی فکری می آید
و همه لحظاتت را میدزدد
گاهی لحظه ای می آید
و همه زندگی ات را میدزدد
گاهی بعضی دزد ها
چقدر دوست داشتنی اند...
@Aghmiun
✅صبح که بیدار شُدید، با معده خالی خرما بخورید !
🔴مصرف خرما با معده خالی باعث سوخت و ساز بدن در طول روز شده و برای لاغری عالی است. همچنین خوردن خرما با معده خالی باعث میشود، تمام مواد مغذی در خرما جذب بدن شود
@Aghmiun
۳ تا عکس برفی از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون مربوط به سال های قبل...
@Aghmiun
با بارش برف بچه ها از خوشحالی سر از پا نمی شناسند و در عالم بازی خود غرق میشوند .....
با آرزوی بارش های خوب نزولات آسمانی در سرتاسر ایران عزیزمان....
@Ahmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_سوم آیفونو زدم و رفتم تند تند لباسمو عوض کردم، در واحد و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_چهارم
ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم
احساس میکردم جاریم خودش یکم مرموزه و حسود اگه خواهرشم مثه خودش باشه شاید به زندگیم لطمه بزنه
کاشکی میشد به آرمین بفهمونم دلم نمیخواد منشیش یه زن باشه
ولی از گفتن این حرف به آرمین عاجز بودم
چون اگه بهش چنین حرفی میزدم قطعا میگفت لابد بهم اعتماد نداری...
بعد از سه روز آرمین گفت امروز خواهر جاریم رفته مطبش و از امروز کارشو شروع کرده
گفت دختر زرنگ و باهوشیه به درد کارم میخوره
از تعریف آرمین یکم حس حسادت بهم دست داد ولی سعی کردم حساس نشم که باعث اختلافمون نشه.
نزدیک غروب مامان زنگ زد خونمون، صداش میلرزید
گفت میشه زود بیای خونمون؟
من که ترسیده بودم گفتم بابا چیزیش شده؟؟
گفت نه کسی چیزیش نشده فقط اگه میتونی زود بیا...
سریع زنگ زدم به آرمین و بهش خبر دادم که میرم خونه بابام و بعدش زود آماده شدم و رفتم خونه بابام.
وقتی رفتم تو، داداش سعیدم دست به سرش گرفته بود تکیه داده بود به دیوار
مامانمم یه گوشه نشسته بود و ریز ریز گریه میکرد
رفتم کنارش بغلش کردم گفتم چی شده؟ شما که منو نصف عمر کردین...
گفت از داداشت بپرس.. یه کاره بلند شده میگه فردا بریم خواستگاری خواهر آرمین..!
با صدای بلندی گفتم چیییی؟!
داداش سعید عصبی بلند شد و گفت چرا تعجب کردی؟ مگه چی کم دارم؟ چون اونا پولدارترن اوف داره که بریم خواستگاریشون..؟
گفتم اونا توقعشون بالاس داداش من فکر نکنم قبولت کنن...
عصبی گفت چطور تو رو قبول کردن و اومدن و خواستگاریت؟
مامان گفت خواهرت چون یکم بر و رو داره اومدن خواستگاریش وگرنه ما کجا و اونا کجا...!
سعید گفت من این حرفا حالیم نمیشه... فردا باهام میایین بریم خواستگاریش وگرنه تنها میرم آبروتون میره، خود دانی...
گفتم سعید داداش گلم آخه چرا میخوای خودتو خوار و خفیف کنی..؟ بخدا اونا دختر بهت نمیدن بدتر خودمون کوچیک میشیم
گفت بس کن انقد منو دست کم نگیر... شاید دختره از من خوشش بیاد
بعد عصبی رفت گلدونای تو طاقچه رو زد تو دیوار و خورد و خاکشیر شدن
مامان داشت با صدای بلند نفرینش میکرد
بعدش که سعید رفت بیرون گفتم مامان تو رو خدا به حرفش گوش نکنید بریدا... کنف میشیم مطمئنم اونا قبول نمیکنن
مامان گفت معلومه که ما باهاش نمیریم ولی اگه کله شق بازی دراورد خودش رفت چی؟
گفتم با بابا صحبت کن بزار متقاعدش کنه، شاید حرف بابا رو قبول کرد....
آرمین اومد دنبالم و برگشتیم خونه اما دلم هنوز خونه مامان بود
نمیدونستم میتونن سعید رو توجیح کنن یا نه
اگه سعید خودسر میرفت خواستگاری خیلی بد میشد
و اگه جواب رد بهش میدادن بدتر ارزشمون میرفت زیر سوال.
دلم میخواست قضیه رو به آرمین بگم ولی از عکس العملش میترسیدم...
از اینکه بهم بخنده و مسخرم کنه
سعی کردم فعلا به این موضوع فکر نکنم.
آرمین مدام از منشی جدیدش تعریف میکرد و میگفت خوب شد استخدامش کردم، خیلی دختر خوبیه..
از تعریف کردنش حالم یه جوری شد...
یهو بهش گفتم قیافش چطوره؟
آرمین با تعجب گفت چیکار به قیافش داری..؟
من دارم از نحوه کار کردنش میگم
گفتم همینجوری پرسیدم،
میخواستم ببینم قیافش زشت نباشه یه موقع مریضات فرار کنن
خندید و گفت نه اتفاقا قیافش خیلی خوب و به روزه...
اصلا بهش نمیخوره روستایی باشه! صورتش کلا عملیه و مشخصه چقدر دستکاریش کرده..
خلاصه به درد کار من میخوره.
با حرف های آرمین دلم لرزید
من فکر میکردم یه دختر ساده روستاییه... نه یه دختر مدرن شهری..!
فردا باید یه سر برم مطب و از نزدیک ببینمش و خیالم راحت باشه کاری به زندگیم نداشته باشه
آرمین شامش رو که خورد رفت تو اتاق مطالعه اش
منم فرصت و مناسب دیدم زنگ زدم خونه بابام،
با اولین بوق مامان جواب داد،
گفتم چی شد؟ از خر شیطون اومد پایین؟
گفت آره بابات باهاش حرف زده فعلا بیخیال شده ولی میگه پس لااقل یه زن دیگه برام پیدا کنید
سریع دختر طلعت خانم، همسایه خونه بابام به ذهنم اومد..
دختر خوشگلیه، دانشجوی سال اول موسیقی بود و وضع و اوضاع زندگیشون متوسط بود و به خانواده بابام میخورد
واسه همین به مامان پیشنهاد دادم برن خواستگاریش
مامانم رفت تو فکر، گفت همچین بد فکریم نیست، ولی اول باید به سعید بگم.. شاید مورد پسندش نباشه یه وقت...
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_چهارم ولی تو دلم آشوب بود یه حس بدی داشتم احساس میکردم ج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_پنجم
قرار شد مامان اول با سعید حرف بزنه بعد اگه قبول کرد زنگ بزنه خونه طلعت خانم
منم شوق خواستگاری سعید و داشتم....فردا صبح زود آرمین رفت بیمارستان.
آدرس مطب رو از رو کارتش یادداشت کردم که عصر برم
تا عصر دل تو دلم نبود و استرس داشتم
نمیدونم قراره با چه آدمی روبه رو شم...
ساعت نزدیک پنج بود که آماده شدم و با تاکسی به آدرس مورد نظر رفتم
دم مطب پیاده شدم، سعی کردم تمام اعتماد به نفسمو جمع کنم و با غرور برم داخل.
وقتی وارد مطب شدم یه دختر با موهای لایت که نصفش از روسری بیرون ریخته بود و با بینی عملی و لبای پروتزی که یه رژ جیغ قرمز هم زده بود پشت میز خودنمایی میکرد...
رفتم جلو سلام کردم،
یه نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه جواب سلاممو بده گفت بفرمایید نوبت میخواستید؟
گفتم نه... آقای دکتر اومدن؟
گفت بله تو اتاقشون هستن شما؟
با غرور گفتم من همسرشون هستم
هول شده از جاش بلند شد و گفت ببخشید نشناختمتون بفرمایید داخل...
منم جوابشو ندادم و رفتم سمت اتاق
آرمین به محض دیدنم از جاش بلند شد و گفت وای چه سوپرایز خوبی... ای کلک آدرس اینجا رو از کجا فهمیدی؟
گفتم ما اینیم دیگه...
از عمد با صدای بلند میخندیدم که صدام بره بیرون و منشیه بدونه ما چقد باهم خوبیم و خیال برش نداره بیاد زندگیمو خراب کنه.
یکم که نشستم مطب شلوغ شد و بیمارا میومدن داخل
منم دیدم حوصلم سر میره گفتم یه سر میرم خونه بابام، کارت تموم شد بیا اونجا دنبالم.
بعدش بدون خداحافظی از منشی از مطب زدم بیرون.
سر راه یکم شیرینی و خرت و پرت خریدم و رفتم خونه بابام،
مامانم وقتی منو با اون همه خرید دید چشماش برق زد و گفت چرا خودتو انداختی تو خرج دختر...؟
گفتم این حرفا رو ول کن، بگو ببینم با سعید حرف زدی؟
قبول کرد بریم خواستگاری دختر طلعت خانوم؟
مامان خندید و گفت آره از خداشم باشه دختر به اون خوشگلی، چرا از اول به فکر خودم نرسید...
حالا امشب میخوام به خونشون زنگ بزنم، انشالله که قبول کنن بریم...
گفتم نترس حتما قبول میکنن،
کی از سعید براشون بهتر....؟
شب که آرمین اومد مامان اصرار کرد که واسه شام بمونیم
آرمین هم از خدا خواسته قبول کرد، اخه آرمین عاشق مهمون و مهمونی بود، از شلوغی خوشش میومد
همیشه میگفت من چهار تا بچه میخوام
منم به شوخی بهش میگفتم مگه میخوایم کارخونه جوجه کشی راه بندازیم...
مامان واسه شام ماکارونی درست کرد،
بعد از اینکه بابا و داداشام اومدن شامو خوردیم
مردها تو حال نشسته بودن حرف میزدن که من و مامان رفتیم تو اتاق
مامان تلفن بی سیم دستش بود، هی این طرف و اون طرف میرفت و گفت حالا چجور باید مسئله خواستگاری رو مطرح کنم..؟
گفتم بعد از اینکه احوال پرسی کردی یه راست برو سر اصل مطلب..
مامان بی تجربه من با استرس زیاد زنگ زد خونه طلعت خانم،
وقتی داشت میگفت واسه امر خیر میخوایم مزاحمتون بشیم... به وضوح عرق رو پیشونیش مشخص میشد که چقدر تنش داشت
وقتی مامان تلفن رو گذاشت نفس راحتی کشید و گفت بالاخره گفتم راحت شدم...
من بی صبرانه پرسیدم خب مامان چی شد؟ چی گفت؟
گفت قبول کردن که بریم فردا شب، توام میای؟
گفتم اره مامان مگه میشه تک خواهر داماد باشم و نیام..؟
من و مامان همدیگرو بغل کردیم و شاد و سرحال رفتیم بیرون
وقتی رفتم تو هال با صدای بلند گفتم سعید خان مژده بده که فردا شب میخوایم برات بریم خواستگاری..
سعید بلند شد و ذوق زده پرسید قبول کردن..؟؟
گفتم اره مامان الان زنگ زد اجازه گرفت واسه فردا شب..
سعید بشکنی تو هوا زد و یه قر ریزی رفت و سوت کشید
آرمینم واسش دست میزد و میخندید
مامان گفت کاشکی فردا میرفتیم یه انگشتر نشونی میخریدیم، شاید فرداشب قبول کردن.. یه وقت زشت نباشه دست خالی بریم
آرمین گفت یه طلا فروشی مال دوستش هست که اگه بریم اونجا بخاطر آرمین بهمون تخفیف میده
مامانم ادرسشو برداشت که فردا با هم بریم.
ساعت ۱۲ بود که آرمین بالاخره از جمع مردونه دل کند و راضی شد بریم خونه....صبح زود بلند شدم و واسه آرمین یه صبحونه پر و پیمون تدارک دیدم
آرمین با دیدن صبحونه تعجب کرد و گفت چی شده شما یه صبح از خواب نازتون زدین و به ما صبحونه دادین؟!
گفتم خواستم یه صبح با شما صبحونه بخورم
اهان کشداری گفت و شروع کرد به خوردن صبحونه
وقتی سیر شد بلند شد که بره
باز برگشت سمت من و گفت راستشو بگو چی میخوای؟
ادامه دارد...
@Aghmiun