eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
این عکس یکی ازقشنگترین عکس های موجود در آرشیو کانال مون میباشد. وقتی من این عکس رو میبینم بوی کوچه های آغمیون از صفحه گوشی میزنه بیرون و آدم را میبره به آغمیون..... @Aghmiun
خدا چیست؟ کیست؟ کجاست؟ خدا در دستیست که به یاری میگیری در قلبیست که شاد میکنی در لبخندیست که به لب مینشانی خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی خدا، در تو، با تو، و برای توست... @Aghmiun
❇️ کلنیک تجهیرات ساختمانی  عالیجاه ❇️ 🔹شیرآلات و لوازم لوله کشی 🔹انواع سینک ،هود،اجاق گاز کابینت آشپزخانه 🔹پکیج ، رادیاتور و آبگرمکن 🔸پمپ آب جهت تقویت فشار آب 🔸چینی آلات و فرنگی 🔸نمایندگی فروش، نصب وسرویس دستگاه های تصفیه آب و انواع فیلتر یخچال 🧿🧿🧿🧿 📣تخفیف ویژه 📣 فروش بصورت نقد و چک ✅✅✅✅ سراب: روبروی بیمارستان قدیم, جنب ساندویچی حیدر          🔘فروشگاه عالیجاه 09144318511 04143238083
👈  به اشتراک گذاری : 🌍 اخبار کشاورزی 🔢  آموزش کشاورزی 📸  عکس کشاورزی 📹  کلیپ کشاورزی ♨  عملکرد همکاران مرکز جهاد کشاورزی آغمیون ♦️ در پیام رسان ایتا 🔊  کشاورزان دهستانهای آغمیون و صائین جهت عضویت در کانال بر روی لینک زیر کلیک کنید  👇 https://eitaa.com/payamekeshavarzi_markazeaghmion 🌐 شماره تماس مرکز آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_هفتم فردا صبح زودتر از خواب بیدار شدم که هم صبحونه آرمین
الهه راست میگفت ما از نظر علمی خیلی باهم اختلاف و تفاوت داشتیم و این باعث اولین ناسازگاریمون شده بود ولی هر چی که بود من حاضر نبودم خودمو و علایقمو تغییر بدم من از اول بهش گفتم از درس خوندن بیزارم میخواست همون موقع بگه که نمیتونه با این مورد کنار بیاد ..... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اونقدر عصبی بودم که حد نداشت! دلم میخواست آرمینو از وسط نصف کنم! خیر سرم گفتم با یه پولدار ازدواج میکنم زندگیم آروم میشه اما برعکس شد..! انقدر حرص خوردم و خودخوری کردم کم مونده بود سکته رو بزنم! با هر بدبختی که بود نزدیکای صبح خوابم برد... ظهر با تابش نور خورشید از خواب بیدار شدم... خونه سوت و کور بود و آرمین خبر مرگش رفته بود سرکار! لعنت به این زندگی!... تو خونه بابام چقدر آروم و بی دغدغه بودم! اما حالا.... هیییی خدااا خودت رحم کن! بدون اینکه خونه رو مرتب کنم، کلی به خودم رسیدم و سوییچمو برداشتم و رفتم بیرون. میخواستم از لجش برم چند تا کلاس ثبت نام کنم تا دهنش بسته شه! حدود نیم ساعتی تو راه بودم تا به باشگاه رقص رسیدم! عاشق رقص بودم... مخصوصا رقص شافل.. لامصب انرژی آدمو تخلیه میکرد. از مربی خواستم که کلاس خصوصی و فشرده برام برگزار کنه تا سریع تر یاد بگیرم... اونم از خدا خواسته فوری قبول کرد! بعد کلاس رقص، رفتم کلاس زبان انگلیسی و ترکی استانبولی ثبت نام کردم و بعدشم خودمو به یه رستوران توپ دعوت کردم و یه ناهار مفصل برای خودم سفارش دادم...! عزممو جزم کرده بودم که کاری کنم تا دهن آرمینو ببندم و از طرفیم دیگه تو کاراش دخالت نکنم... اصلا هرچقدر بدتر باشی آدمای دورت باهات بهتر میشن!!! تا شب برای خودم بیرون بودم و خرید میکردم... حیف دوست صمیمی چیزی نداشتم تا باهاش خوش بگذرونم! مجبور بودم تنهایی برای خودم خوش باشم... حواسم به ساعت نبود و وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت ده شبه!!! هول شده سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه.... عجیب بود که آرمین تا حالا بهم زنگ نزده بود...! دست بردم داخل کیفم تا گوشیمو بردارم اما هر چقدر گشتم نبود!!! با تعجب یه گوشه نگه داشتمو کل ماشینو گشتم، اما نبود که نبود! انگار آب شده بوپ رفته بود زمین! یکم که فکر کردم تازه یادم اومد من اصلا با خودم گوشی نیاورده بودم!! گوشیمو خونه جا گذاشته بودم..! فوری گازشو گرفتم و رفتم خونه... بخاطر ترافیک سنگینی که تو خیابون بود ساعت یازده به خونه رسیدم!!! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از استرس داشتم میمردم... دعا دعا میکردم که آرمین سرش به جایی گرم شده باشه و برنگشته باشه خونه اما زهی خیال باطل... خریدامو تو دستم گرفتم و ترسون ترسون سوار آسانسور شدم و رفتم بالا.. قبل از اینکه وارد خونه بشم، صلواتی فرستادمو خودمو زدم به بیخیالی و درو باز کردم و رفتم تو... آرمین مثل برج زهرمار جلوم ظاهر شد و عصبی بهم توپید: کجا بودی به سلامتی؟! با اینکه زهرم داشت میترکید، اما خودمو زدم به کوچه علی چپ و بدون اینکه جوابشو بدم، پشت چشمی براش نازک کردمو از کنارش رد شدم.... عصبی بازومو گرفت و کشید و گفت: با تو بودم..! اه خدا چقدر از این متنفر بودم که یکی بازومو بکشه... خریدامو انداختم زمینو محکم بازومو از دستش بیرون کشیدمو گفتم دستتو بکش... هر جا بودم که بودم..! چرا باید بهت جواب پس بدم؟ مگه من تو رو تا حالا سوال پیچ کردم؟ پوزخندی زد و گفت خوبه... خوووبه! زبون دراوردی! متقابلا پوزخندی زدم و زبونمو دراوردم و گفتم زبون داشتم و دارم... نگاه کن... از زبون تو دراز تره! اما من حرمت سرم میشد و با احترام باهات حرف میزدم... ولی انگاری اشتباه میکردم! با این حرفم جری شد و سیلی محکمی تو گوشم خوابوند... با این کارش عصبی شدم و دستامو روی گوشام گذاشتم و چشامو بستم و دهنمو باز کردم و تا جون داشتم جیغ بنفش کشیدم! آرمین اولش بهت زده نگاهم میکرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد! اما به خودش اومد و محکم دستشو گذاشت رو دهنمو گفت چتهههه؟؟؟ دیوونه شدی مگههه؟ حرصی گاز محکمی به دستش زدم که دادش به هوا رفت و دستشو از روی دهنم برداشت و دوباره به جیغ زدنم ادامه دادم...! آرمین ترسیده دوباره دستشو گذاشت روی دهنمو گفت شیوا گوه خوردم... غلط کردم.... توروخدا جیغ نزن آبرومون رفت... ببخش... تو راست میگی.... غلط کردم زدمت فقط کوتاه بیا.... ادامه دارد.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_هشتم الهه راست میگفت ما از نظر علمی خیلی باهم اختلاف و تف
با این حرفش تو دلم کلی بهش خندیدم... ترسیده نگاهم کرد و گفت دستمو برمیدارم اما توروخدا دیگه جیغ نزن باشه؟؟؟ سری به نشونه تایید تکون دادمو با تردید دستشو از روی دهنم برداشت.. همین که دستشو از روی دهنم برداشت، محکم هولش دادم و گفتم وحشی روانی..!! بدون اینکه خریدامو بردارم، رفتم تو اتاق و محکم درو بهم کوبیدم... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اون شب بعد یه ساعت آرمین اومد تو اتاقمو بابت سیلی که بهم زد ازم معذرت خواهی کرد و یه جورایی باهم دیگه آشتی کردیم! زندگیمون افتاده بود رو غلتک. من پنهونی به دور از چشم آرمین کلاسامو میرفتم و الکی بهش گفته بودم که باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم..! یک سالی از زندگیمون گذشت و ما با همدیگه خوشبخت بودیم و هیچ مشکلی با هم دیگه نداشتیم و آرمینم دیگه از اون شب دعوامون به بعد، جرئت نکرد که تحصیلاتمو بکوبه تو سرم، جون بدجور حالشو میگرفتم... تو این یکسال زبان ترکی و انگلیسیم عالی شده بود و به لطف کلاسهای فشردم میتونستم مثل بلبل به هر دو زبان تا حدود زیادی حرف بزنم! کلاس رقصمم که نگم براتون عالی بود.. به حدی رقص شافل و عربی و ایرانیم خوب بود که مربیم بهم پیشنهاد کار داده بود اما من بخاطر شرایطم نمیتونستم قبول کنم چون آرمین حتی خبر نداشت که من همچین کلاسایی میرم!! خسته و کوفته از کلاس برگشته بودم و حسابی خوابم میومد، بعد از اینکه یه دوش سبک گرفتم، رفتم که بخوابم اما گوشیم زنگ خورد... مامانم بود! با ذوق جواب دادمو بعد از اینکه با هم احوال پرسی کردیم، برای شام دعوتمون کرد، با کمال میل قبول کردم. بعد از اینکه حرفمون تموم شد، ساعت رو کوک کردم و خوابیدم. با صدای زنگ ساعت گوشیم، خواب آلود، به زور از خواب بیدار شدم و خودم حاضر شدم بعد زنگ زدم به آرمین تا بیاد دنبالم.. بعد چند تا بوق شنگول گوشیو جواب داد و گفت جانم؟ +سلام عزیزم چطوری؟ شب خونه ی.... با شنیدن صدای خنده ی یه زن که از اونور خط میومد حرفمو قورت دادم و با تردید پرسیدم صدای چی بود؟؟ آرمین دستپاچه گفت کدوم صدا؟ گفتم همین الان صدای خنده ی یه زنو شنیدم!! با بد قلقی گفت وااا عشقم توهم زدی؟ چه صدایی؟ من الان بیمار دارم کاری داری سریع بگو.. ادامه دارد... @Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃💐به فکر غذای روح فرزندانمان باشیم پدر و مادرها بعضی وقتها باید عشقمون رو به زبون بیاریم،تا فرزندانمون،باتمام وجود درک کنند💐🍃 @Aghmiun