کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_دهم عصبی گفتم شب خونه مامانم دعوتیم.. سریع بیا دنبالم بر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_یازدهم
یعنی اونقد حال اون مریضت برات مهم بود که حتی زحمت نکشیدی یه خبری بدی؟!
کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت شیوا باز شروع نکن، من الان خورد و خستم....
آرمین عصبی رفت تو اتاق خواب منم پشت سرش رفتم
داشت تند تند لباساشو عوض میکرد و بدون هیچ حرفی منو کنار زد و رفت
وقتی میخواست از در خارج بشه گفتم اگه امشبم دیر بیای میرم به بابات چغلیتو میکنم تا سر از کارت دربیارم
گفت جرات داری از این غلطا بکن مثه چیز پشیمون میشی
گفتم امتحانش مجانیه میتونی امشبم دیر بیای اونوقت میفهمی میرم خونه بابات یا نه
جوابمو نداد و با غیض درو بست،
درمونده رو مبل وا رفتم و به این فکر کردم که این بهترین راهه
میدونستم آرمین از پدرش خیلی حساب میبره و احترام زیادی براش قائله، محاله رو حرفش حرف بزنه
فقط از خدام بود امشبم دیر بیاد، اونوقت بارشو پیش باباش میبستم...
منه احمق چرا تا الان به فکرم نرسید که زودتر به باباش بگم!
تو ذهنم واسش خط و نشون میکشیدم که یهو با صدای تلفن از جا پریدم،
مادرشوهرم بعد از سلام و احوال پرسی کلی گله کرد که چرا کم بهشون سر میزنیم و بعدش هم گفت فردا شب عروسی خواهرزادشه و خاله تاکید کرده حتما بریم،
مادرشوهرم گفت خودم شخصا به آرمین زنگ میزنم که یه فردا شب و بیمارستان نره و بیاد عروسی چون اگه نیاد خاله بهش برمیخوره
منم خوشحال که بالاخره بعد مدت ها قراره برم عروسی و یکم حال و هوام عوض شه
برای مدتی بیخیال فکر کردن به آرمین شدم و تصمیم گرفتم برم لباس مناسبی برای فردا شب بخرم و نوبت آرایشگاه هم بگیرم، میخواستم فردا شب بین اقوام آرمین خوب و شایسته به نظر بیام.
از گشنگی شکمم به قار و قور افتاده بود، یه صبحونه سرسری خوردم و زود اماده شدم و رفتم دنبال مامان، اخه خرید تنهایی بهم نمیچسبید.با مامان مرکز خریدها رو متر میکردیم که بعد کلی گشتن بالاخره یه لباس قشنگی چشممو گرفت، مامان هم نظرش مثبت بود و میگفت لباسه بهت میاد،یه لباس فیروزه ای که جنسش از مخمل بود و یقه اسکی..کنار پاش هم یه چاک داشت.میدونستم آرمین زیاد براش مهم نیست لباسم پوشیده باشه یا باز، واسه همین لباسو خریدم.برای مامان هم به سلیقه خودش یه دست کت و دامن زرشکی شیکی خریدم.بعد از خرید پاهام از شدت خستگی ذوق ذوق میکرد، هرچی به مامان اصرار کردم که نهار و بیرون بخوریم گیر داده بود که غذای بیرون سمه، من قرمه سبزی بار گذاشتم بریم خونه ما بخوریم، به ناچار قبول کردم و رفتم خونشون..بعد از اینکه تا خرخره خوردم یکم دراز کشیدم از بس خسته بودم حتی زحمت نکشیدم سفره رو جمع کنم، الهه بدبخت دست تنها یه عالمه ظرف شست و اومد کنارم نشست و خواست سر صحبتو باز کنه که سعید صداش زد و رفت.تو دلم گفتم لابد سعید میخواد خواب نیمروزیشم در کنار الهه خانم باشه
حسرت میخوردم که شوهر من چرا اینطور نیست..اون موقع بود که فهمیدم پول خوشبختی نمیاره، درسته نبودش بدبختیه ولی وقتی مردت بهت محبت نکنه و حس و عاطفه ای در کار نباشه مثه مرگ تدریجیه و ذره ذره آب میشی اما کاری از دستت ساخته نیست
برای رهایی از فکر و خیال پا شدم بدون اینکه کسی رو بیدار کنم سوار ماشین شدم و زدم به جاده.یکم که سرعت رفتم حالم بهتر شد،رفتم آرایشگاهی که همیشه میرفتم،میدونستم کار آرایشیشم خوبه، یه نوبت واسه فردا گرفتم و اومدم بیرون.بی هدف تو خیابونا پرسه میزدم، تنهایی خیلی بهم فشار میاورد، دلم یه همدم میخواست..حتی شده یه دوست، اما تو ذاتم خیانت کردن نبود..هرگز به خودم اجازه فکر کردن بهش هم نمیدادم، من حتی به داشتن یه دوست صمیمی دختر راضی بودم ولی نمیدونستم چرا تا این سن حتی یدونه دوست هم نداشتم
تنها مربیم بود که گاهی اوقات بهم زنگ میزد و احوالمو میپرسید وگرنه دوست دیگه ای نداشتم.تقصیر خودم بود که با کسی گرم نمیگرفتم، کلا از بچگی هم با همه دیر میجوشیدم و زیاد با کسی دمخور نمیشدم.کلافه ماشین رو بردم تو پارکینگ و با بی میلی رفتم خونه .از در و دیوار خونه تنهایی و بی کسی میبارید، اشکم دراومد و نشستم به حال خودم گریه کردم که با وجود داشتن همسر تنها بودم..
دلم واسه بی کسیم سوخت، کاشکی یه خواهر داشتم..از بس گریه کردم همونجا بی حال شدم و خوابم برد.با تکون های دست کسی از خواب بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم آرمینو دیدم که نگرام بالا سرم نشسته بود و گفت یعنی جا قحطه که رو این سرامیکای سرد خوابیدی؟!حالت خوبه؟
ادامه دارد...
@Aghmiun
کاش دوستی آدم ها،
مثل رفاقت چشم و دست بود...
وقتی دست زخم میشه،
چشم گریه میکنه
وقتی چشم گریه میکنه،
دست اشکاشو پاک میکنه…
@Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهرانیا وقتی میان شهرستان
🤪😂🤣🤪
@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طوری که شوهرم فکر میکنه کار خونه انجام میشه
@Aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرش از ترس فرار کرد😂😂
😂 @Aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش رقص فقط این 😂😂
😂 @Aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مصاحبه رو کجای دلم بزارمم😂😂
😂 @Aghmiun
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنـ.ـش پسرا به نمراتشون تو مدرسه اینجوریه ... بترکی امیرعلی😂😂
😂 @Aghmiun
49.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوران بچگی 😂😂
#حسن_ریوندی
@Aghmiun