یه دستگاه عجیب تو نیویورک پیدا شده که قراره نه فقط نوشیدنی بهت بده، بلکه یه چیز خیلی مهمتر هم ازت بگیره (گوشیتو)اگه ایران بود دستگاه رو چند تیکه میکردن😁
ماجرا اینه:
میری نوشیدنی بخری، دستگاه بهت میگه «اول گوشیتو بزار اینجا شارژ شه»، بعد یهو قفل میکنه و تازه نوشیدنیتو تحویل میده.
گوشیتو تا ۱۰ دقیقه بعد بهت نمیده!
پیام دستگاه اینه فقط ۱۰ دقیقه بدون گوشی به خودت استراحت بده 👌
🎯 @Aghmiun
846.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک روباه مهمان ناخوانده مسابقات فرمول یک شد
عبور غیر منتظره یک روباه کوچک از وسط پیست در جریان مسابقات فرمول یک گرند ندیری ۲۰۲۵ هلند ،باعث تعجب راننده تماشاگران شد.
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_نودودوم
دایه گفت اون دلال ازدواج هست به خونه ها سرک میشه و هر جا دختر دم بختی ببینه به خونواده های پسردار معرفی میکنه حالا هم نیر و به پسر حسن آقا بقال معرفی کرده با خنده گفتم نیر چی میگه؟دایه با حوصلگی گفت میگه راضی نیستم به همین زندگی اینجا راضی اما اخرش که چی مادرنمیخوام عاقبتش مثل طاهره بشه.آهی کشیدم و گفتم دایه جون شوهر و میخواد چیکار اگه بخوادخیلی خوشبخت بشه میشه یکی مثل من دایه با شنیدن این حرف من برق از چشماش پرید و گفت تو از زندگیت با اکبر راضی نیستی گفتم دروغ چرا نه راضی نیستم چون فهمیدم برای اکبر اهمیتی ندارم.اکبر به جای وقت گذاشتن برای زندگیش مدام درگیر اینه که زندگی وجیهه به کجا رسیده فخر السادات هم با همه خوبی اش مادرشوهر خوبی نیست البته تقصیر اونا نیست الان وقت ازدواج من نبود پدرم باهمه روشنفکری اش اشتباه کردهم منو سوزوند هم اکبر رومن و اکبر با هم خوش نیستیم چون اون میلی بهم نداره با هیجان هر وقت میرم سراغش ذوقمو کور میکنه دیگه برام مهم نیست چی میخورم چی میپوشم چی میگویم چون مردی که باید عاشقانه منو دوست داشته باشه تو زندگیم وجود نداره
دایه رضوان نگران دستهامو گرفت و گفت نادانی کردن که جریان خواستگاری ازوجیهه رو بهت گفتن.دایه گفت اونا نباید میگفتن و تو رو حساس نمیکردن اما میخوام بدونم اکبر تو این مدت برات کم گذاشته گفتم تا کم و چی معنی کنی گفت تو رو پیش خونواده ات نبرده؟به پدرت همفکری و کمک نکرده؟گفتم اکبر مرد خوبیه اما...دایه گفت قربونت برم همه چی که باهم نمیشه خداروشکر کن که با ظاهر معقولش باعث آبروداری و سربلندیت شده.نیر تازه برگشته بود تو اتاق و کمی از حرفها رو شنید برام یه چای دارچین ریخت و گذاشت جلومو و گفت بخور کمی آروم بشی اخرش خودم حال این اکبر و فخر السادات و میگیرم دایه گفت آتیش بیار معرکه نشو بعد رو به من گفت بری خونه خودت و از اینجا دور بشی همه چی خوب میشه.دایه فقط میخواست مسکنی باشه تو اوضاع آشفته من، نمیتونستم بهش بگم که راه رفتن با کفش تا به تا بلاخره آدم و زمین میزنه آخر هفته پدرم همراه خانوم جون برام سیسمونی آوردن.خانوم جان یکراس به اتاق ما اومد و پدر برای عرض ارادت به اتاق آقا رفت.خانوم جون بعد اینکه صورتمو بوسید با ذوق وسط اتاق نشست و بقچه لباسها رو باز کردپیراهنهای کوچیک تترون گلدوزی شده،پیش بند ،قنداق، شلوار، هر کدومو با ذوق نشونم میداددلم برای اون لباسهای کوچیک و زیبا ضعف رفته بودبعد اینکه لباسها رو دونه دونه نگاه کردم صندوق روسی رو که پدر به سلیقه خودش خریده بود و باز کردیم و لباسها رو توش چیدیم
پدرم یه تخت کوچک چوبی و چند تاجغجغه و کمی هم اسباب بازی برای بچه خریده بودسیسمونی رو سر و سامان دادیم تا فخر السادات و خواهرها بیان و ببینن.خانوم جان چند شیشه عطاری رو طاقچه چید و گفت باید اینا دم دستمون باشه با شروع دردهات لازممون میشه همانطور که مشغول چیدن وسایل بودیم به خانوم جان گفتم از خونمون چخبر؟همه چی روبراهه؟خانوم جون گفت خداروشکر آرامش به خونه برگشته،طلعت با یه عشق زیادی به مهین میرسه وقتهایی که سرگرم شاگردهاش هست اونو به مونس میده خدا خیرشون بده که با دل و جون به اون بچه بی مادر میرسن
بعد خانوم جون لبخند شیرینی زد و گفت ماشاءالله مهین بچه شیرینی هست و خودشو تو دل هممون مخصوصا خواهر و برادرت جا کرده.تو که فکر کنم بعد عید بهمون سر نزدی گفتم چند بار میخواستم بیام اما فخر السادات مخالفت کرد که ماههای اخرت زیاد از خونه دور نشو شاید درد زایمان زود سراغت اومد و بچه ناقص دنیا میاد و تلف میشه خانوم جون زود گفت خوب کردی مادر به حرف مادرشوهرت باش تا ازت دلخور نشه تو باید اونا رو راضی نگهداری.خانوم جون گفت راستی ننه بتول هم پیغوم داده و مهریه دخترشو میخوادگفتم وا اون که مرده دیگه چه مهریه ای؟خانوم جون گفت میتونستن ببخشن اما حالا میخوان شنیدم ادعای نصف خونه رو دارن.با تعجب گفتم حالا چی میشه خانم جون گفت پدرت گفته خونه رو قیمت میکنم بدهیمو میدم خیلی پول میشه اما خب مهریه هست و به گردن پدرته یاد شبی افتادم که پدر از عشق بتول کور شده بودو جلوی شمسی و بتول صورت قباله رو نوشت و داد بدون اینکه به فرداش فکر کنه.روز بعد خانوم جون فخر السادات و با احترام برای دیدن سیسمونی صدا زدفخر السادات با همون تکبر همیشگیش گفت دستتون درد نکنه اما ما رسم داریم سیسمونی رو ماه هفتم مادر میفرستیم اخه بعضی بچه ها لجوجن و زودتر بدنیا میان فخر السادات همیشه نیش کلامش به راه بودفرداش کمی درد داشتم و با ترس به خانوم جون گفتم درد دارم همون طور که گفتید هست میگیره و ول میکنه
خانوم جون خندید و با روغن پهلوهامو ماساژ داد و گفت هنوز اولاشه مادر نترس
گفتم خانوم جون وجیهه میگه برای زایمان من خیلی کوچیکم میترسم مثل بتول سر زا برم
@Aghmiun
تصویر یک دندان پزشک مربوط به سال ۱۸۷۵ در حال کشیدن دندان بیمار و کمک دستیار پزشک برای نگه داشتن سر بیمار ...البته دست هایش را به صندلی بسته اند ....
یادش بخیر دلاک های سهزابی هم در ایام قدیم در روستای آعمیون هم با همین شیوه دندان می کشیدند که بنده چندین مورد را با چشم هایم شاهد بودم و یک خاطره هم در این زمینه تقدیم مخاطبین گرامی کرده ام ....
حالا شما مقایسه کنید زمان حال را با ایام قدیم ....
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۳ تا ویدئوی قشنگ و کوتاه از حال و هوای تابستانی آعمیون
ارسالی خانم قدرتی
@Aghmiun
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعر خوانی محمد علی بهمنی
بمناسبت ۹ شهریور ،سالروز درگذشت وی( ۱۴۰۳)
@Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او فقط برکت میبخشد🖤🌺
سلام صبحتون پراز نور خدا🌸
@Aghmiun ❥❥