4_5882162156610264779.mp3
زمان:
حجم:
45.3M
🏴روضه غربت تو حال عجیبی دارد
هرکه نامش حسن است ارث غریبی دارد…
▪️روضه
🎤 حاج محمدرضا بذری
#شهادت_امام_حسن_عسکری
@Aghmiun
تصویری جالب از ماشین های آتش نشانی اولیه،دوچرخه آتش نشان در سال ۱۹۰۵
@Aghmiun
شاعران معاصر🌹🌹🌹
قادر طهماسبی (فرید)
💐 به مناسبت ۹ شهریور، سالروز تولدش
وی در نهم شهریور ۱۳۳۱ در میانه به دنیا آمد. کودکی و نوجوانی را در زادگاه خود و سپس در اصفهان گذراند. در جریان مبارزات سیاسی مبارزان مسلمان با رژیم طاغوت، حضور تاثیرگذار داشته، از اشعار او در جریان این مبارزات استفاده شده است. اولین زمزمههای شاعریاش، به سالهای جوانی باز میگردد. او از سال ۱۳۶۱ به طور جدی به شعر پرداخت.
فرید پیش از شاعری، به هنر عکاسی اشتغال داشت؛ اما پس از پیروزی انقلاب، عکاسی را رها کرد و به شعر روی آورد. گزینهی اصلیِ آغاز او به شعر، سرودن شعر جنگ بوده، محور دیگر اشعار غیرجنگی وی، موضوعات سهگانهی عدالتخواهی، شهادتطلبی و انتظار است.
بعضی از اشعار او، شهرت عام یافته که از آن جمله میتوان به "مثنوی شهادت" و شعر "آی مردم" اشاره کرد. از خصائص شعر او، گونهی تغزل است که حتی بر جریان غزلها و مثنویهای حماسی او نیز مسلط است. وی علاوه بر سرودن شعر، رمان و داستان کوتاه نیز مینویسد. شعر معروف:
سِرّ نی در نینوا میماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
از اوست.
بخشی از آثار منتشر شدهاش، عبارتند از: عشق بی غروب، روزی به رنگ خون، گزیدهی ادبیات معاصر، شکوفههای فریاد، پری ستارهها، پریشدگان، پری بهانهها، ترینه و تلاوت (رمان).
📚📚📚
سفیر سیمرغ، پرویز بیگی حبیبآبادی، ص ۱۰۱.
#شاعرانمعاصر
#قادرطهماسبی(فرید)
#کانالگلزارادبیات
@Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها شیرینی زندگی اند ...
@Aghmiun
،،،،،،،،،، خاورننه (۳) ،،،،،،،،،،،
۴۱)یونجالیغاآپاراردیم،اینحلری سوواراردیم
سوت ورردیم من کُپنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۲)،گلردی دلاک قاپییا اوکوزلری بوراردی او
اوغلاناری دا ختنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۳)مینردیم من آت اوستونه،قواردیم کروان اوستونه
جیبیم دولیدی چتنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۴)قوواردیم اوردان داغلارا،قیترردیم تزباغلارا
اولمیشدی بیمه بدنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۵)سحرچاغی گیله چورا،گیدردیم بلکه اواولا
گورردیم گلیپدی گینه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۶)اوشاغیدیم چوخدااوشاغ،الیم چاتمازدی سووامن
باخاردیم عکسی توشنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۷)ییخیلاردیم سواوستونه،چاغیراردیم توت منی سن
یاریم دییردی منه نه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۸)آغمیانین پامادوری،یکه قیرمیزی یوموری
مرحبااونی اَکَنه،سن ننه سن بیزه ننه
۴۹)توشردیم باغلارینامن،ورردیم سوزلرینه تن
دییردی او،باخ گودَنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۰)گیدیم بیرگون بوغدالیغا،سونبولی ییغدیم قوجاغا
یتیردیم اونی اوتنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۱)یمیشینن چته ننی،قورقانی قاتدیم اوناچوخ
آپاردیم دِدی نَمَنه!؟سن ننه سن بیزه ننه
۵۲)چرخ فلک،دایاناسان،سوزلریمی ایناناسان
اولوم بوچرخی دوزنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۳)ابرقدرت تحجه قالیب،هامینی دردینه سالیب
اون یره گرَح بولونه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۴)دنیاگرَح خاراب اولا،دوباره انسان یارانا
گینه تزَه دَن دوشَنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۵)آلمادَرَردوح باغچادان،هیوادان،گیلاس آلچادان
وِرَردوح هرگوز گورنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۶)آغمیان اهلینین هامی،اوشاخلاری وفالاری
قالیبسان یاددابیردنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۷)دوخسان آلتی،اسفندینده،خاورننه عیززتینده
یازدیم غملریم توکنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۸)دییمدیم چوخلارینی،اگرگُریدیم تارینی
دییردیم رحمت اولنه،سن ننه سن بیزه ننه
۵۹)میرزاحبیب،اوغلی محمود،سالدی یادیماسنی او
یازمیشدی سوزلربیلَنه،سن ننه سن بیزه ننه
۶۰)گوروم(میلاد) سازاولاسان،غملری تزتز،یازاسان
اوخیاسان هرگَلَنه،سن ننه سن بیزه ننه
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
قسمت سوم سروده های دلنشین جناب آقای علی خودی
در مورد " خاور ننه"
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوسوم خانوم جوون زبونشو گاز گرفت و گفت این حرفها چیه ما
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_نودوچهارم
و دختر خوشگلی رو بهت هدیه دادبا حرف ماما انگار بند دلم پاره شدلبخند سردم روی لبم ماسید یک آن احساس خفگی کردم چی میشنیدم واویلا بچه ام دختر بود حالا جواب فخر السادات و چی باید میدادم.فخر السادات هر وقت حرف دختر دار شدن من میشد جوری گاردمیگرفت انگار بلایی قراره نازل بشه بعد هم با اطمینان میگفت انشاءالله به حق جدم بچه اکبر پسره دلم اشوب شد و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و رومو از دختر بی گناهم برگردوندم.با کمک همون پرستار بداخلاق به اتاق دیگه ای رفتم.خانوم جون فورا کنارم اومد و با گریه گفت بمیرم برات مادر چقد سخت زاییدی با هر شیونت یه روز از عمر من کم شدبه حق صبوری زینب خدا اجرت بده مادر شدن خیلی سخته الهی داغش و نبینی بی حوصله تر از اونی بودم که جواب خانوم رو بدم.با صدایی که به زور از ته گلوم بیرون می اومد گفتم اکبر و فخر السادات کجان؟انگار به وجود اکبر بعد اون همه زجر نیاز داشتم.دلم میخواست کنارش باشم و تن رنجورم کنارش یکم آروم بشه خیلی وقت بود احساسی بین من و اکبر نبود اما تو اون شرایط بودنش بهتر از نبودنش بود برام خانوم جان من من کنان گفت تا خبر فارغ شدنت و شنیدن خوشحال شدن و رفتن بنده های خدا خیلی خسته شده بودن.پا به پای من اینجا منتظر موندن تا تو بزایی پوزخندی زدم و گفتم برای همین حتی نموندن نگاهی به بچه بندازن از اکبر بیشتر از این انتظار داشتم.خانوم جون پیشونیم و بوسید و گفت عزیزم قربونت برم ناراحت نشو خنده هاشو که ببینن براشون شیرین میشه باور کن خیلی ها اینطورن پدربزرگت بعد دنیا اومدن مادرت ۳ روز خونه نیومد اما بعدش چنان عاشقش شد که حاضر نبود یه لحظه ازش جدا بشه حتی بعضی وقتا لباس پسرونه بهش میپوشوند تا با خودش ببرتش قهوه خونه
از حرفهای خانوم جون فهمیدم فخر السادات دلخوریش و بهش نشون داده
صبح اکبر دنبالمون اومد و سگرمه هاش تو هم بود و به اصرار خانوم جون نگاهی به بچه کردخانوم جون بیچاره هم دست و پاشو گم کرده بود و دور و برش میچرخید و حرفهای بی ربط میزد و اکبر هم با بله و خیر جوابشو میداد خانوم جون میخواست به هر طریقی شده ناراحتی دختر زاییدن منو از دلش در بیاره همه منو مقصر میدونستن.کارهامون تموم شد و خانوم جون بچه رو بغل کرد و به خونه برگشتیم آقا جلو پامون گوسفندی قربونی کرد و من و بچه از روی خون رد شدیم یه ساعت نگذشته بود که پدرم با طلعت همراه بچه ها اومدن.مهین تقریبا چهار ماهش بود و دختر خوشگل و شیرینی شده بود اما جز طلعت بغل کسی نمی موندملک ناز و سعید با ذوق کنار رختخوابم نشسته بودن و به خواهر زاده اشون که تو خواب بود نگاه میکردن.همه اهل خونه تو اتاقم جمع شده بودن منیژه و منیره کنار مادرشون نشسته بودن و گاهی بهم لبخند میزدن اما فخر السادات با قیافه ای درهم و گرفته بالای اتاق و با فاصله زیاد از ما نشسته بود و زیر چشم همه رو میپاییدآقا و پدرم خوشحال بودن و باهم حرف میزدن و گاهی بلند میخندیدن
خانوم جون بچه رو بلند کرد و روی زانوی اکبر گذاشت و گفت برای بچه اسمی انتخاب کنیداکبر نگاهی به بچه کرد و دخترم و به آقا داد و آقا تو گوش بچه اذان گفت و با مشورت اکبر و آقا اسم دخترم طوبی شداسم قشنگی بود اما اصلا از من نظر نخواستن انگار نه انگار که من ۹ ماه اون بچه رو به شکم کشیدم و با اون زجر به دنیا آوردمش.عصر پدرم همراه طلعت و بچه ها به ده برگشتن.اقا و فخر السادات هم رفته بودن اتاقشون و اکبر هم برای استراحت رفته بود اتاق مهمونخونه و من و خانوم جون بلاخره تونستیم نفس راحتی بکشیم.خانوم جون با اینکه سنی نداشت اما کمر درد و پا درد امانشو بریده بود و تا خواست دراز بکشه صدای گریه طوبی بلند شدخانوم جون بلند شد و طوبی رو بغل کرد و از بین شیشه های عطاری شکر سرخ برداشت و تو آب هل کرد و به خورد بچه داد گفتم خانوم جون این چیه گفت نگران نباش مادر این باعث میشه روده هاش پاک بشه و راحت بخوابه.نمیدونم چرا هنوز حسی به بچم نداشتم.خانوم جون بچه رو زیر سینه ام گذاشت و گفت حالا باید شیر بخوره و من از درد جیغ میکشیدم.خانوم مدام لبش و گاز میگرفت و میگفت آروم باش مادر صدات بیرون میره بده جلوی آقا باید تحمل کنی تا بچه سیر بشه.کم کم این زخمها خوب میشه و عادت میکنی بیخود که اسمت مادر نمیشه طوبی میخورد و من از درد لبمو لای دندونام فشار میدادم.اون شب من و خانوم جون بخاطر گریه طوبی شاید یه ساعتم نخوابیدیم.فردا فخر السادات به اتاقمون اومد و بدون احوالپرسی با من به خانوم جون گفت سپردم کهنه شور یه روز در میون بیاد بعد پا به پا شد و کنار رختخوابم نشست و نگاهی به طوبی کرد و گفت انگار بچه آرومی هست.خانوم جون لبخندی زد و گفت بیقراری هاشو دیشب کرده فخر السادات نگاه خانوم جان کرد و گفت پس چله اش به شب افتاده
ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوچهارم و دختر خوشگلی رو بهت هدیه دادبا حرف ماما انگار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_نودوپنجم
فخر السادات بلند شد و یه مشت فلفل سیاه آسیاب نشده از زیر چادرش در آورد و داد به خانوم جون و گفت بی زحمت صبح ناشتا هفت دونه فلفل سیاه بهش بدین امیدوارم طبعش برگرده بی زحمت حواستون باشه سردی نخوره.خانوم جون شرمنده فلفل ها رو گرفت و گفت چشم
فخر السادات ول کن نبود فکری کرد وگفت شما هم انگار بچه اولتون دختر بوده.خانوم جون گفت بله تنها فرزندم بدرالملوک خانوم دختر بوده فخر السادات گفت خدا رحمتش کنه دخترتون هم بچه اولش نازبانو بودپس هر سه نسل شکم نخلی تون(اولتون) دختر بوده و دختر زا هستین.دیگه طاقت نیاوردم و گفتم بله مثل شما و خاله عذری فخر السادات که انگار منتظر بهونه بود تا دق دلیشو خالی کنه با تاب گردنش گفت نخیر دختر جان
من فرزند نخلیم پسر بود اما از بین رفت.حرف فخر السادات منو بفکر برد تا اونجا که یادمه تو خاطرات دایه رضوان حرفی از بچه مرده نبودنمیدونم شاید هم اون نمیدونسته یا گفتنش اهمیتی نداشته بخاطر حرفهاش بغض گلوموگرفته بود و حرفی برای گفتن نداشتم.رسما جلوش کم اورده بودم فخر السادات نگاهی به دور و برش کرد و نشست و این بار با صدای بلند تر رو به خانوم جان کرد و گفت محض اطلاعتون من ،عمه بی بی، زینت خواهرم،لیلا،منیژه هممون پسر زا بودیم و خدا رو هزار مرتبه شکر که اگه بچه اولم از بین رفت خدا حسرت به دلم نزاشت و اکبر و تو دامنم گذاشت.از این جور دور برداشتنش فهمیدم حرفم براش خیلی سنگین بوده.خانوم جان بیچاره ام که همیشه اهل مماشات و مدارا بود دوزانو جلوش نشست و انگشتهاش و تو هم قفل کرد و خجل به چرندیاتش گوش دادبه طوبی نگاهی کردم چقد دلم براش میسوخت بیشتر از اون برای خودم میسوخت.بین اراجیفش طاهره در زد و جونمونو نجات داد و گفت عمه بی بی پیغوم داده عصر برای دیدن نازبانو میادفخر السادات از جاش بلند شد و ناراحت گفت ظهر شد و قرآنم نیمه کاره موندعصر هم که مهموندار شدیم دم در که رسید دوباره برگشت و گفت بی زحمت سفارشهام یادتون نره.خانوم جان گفت به چشم خانوم سادات خیالتون راحت باشه
تا در و بست خانوم جون بی نا و نفس و زخم خورده کنارم نشست و به گوشه ای خیره شد و ماتش برده بود حرفی نمیزدحس میکردم خیلی دلش شکسته گفتم خانوم جون خیلی ناراحت نباشین به حرفهاشم اهمیت ندین من خیلی وقته یه گوشم در کردم و یکی رو دروازه اهمیتی به حرفهاش نمیدم ولی اینو بدونید تا وقتی بمیرم دلم با این زن صاف نمیشه.بار اولش نیست که اینطور به من امر و نهی میکنه و تحقیرم میکنه بخدا شیرینی اوایل زندگیم در کنار این زن زهر شد.خیلی دلم پر بود و گفتم هر موقع هم خواستم سر درد و دل و با شما باز کنم به من تشر زدین که خوب بود کلفتی مادرشوهرتو میکردی؟خانوم جون حالا که حرفش شده بزار بگم حاضر بودم صبح تا شب رفت و روب کنم اما دلشوره آوارشدن فخر السادات و نیش کلامش و نداشتم.روحم تو این خونه بیمار شده تو این یک سال و چند ماه همیشه تو عذاب بودم.خانوم جون سرشو بلند نمیکرد و همونطور که دستش و رو خواب فرش میکشید اشک میریخت.با صدایی که از ته گلوش در می اومد گفت الهی بمیرم برات مادر اینجور حرف نزن دلم کباب شد حق داری زن مستبدی هست والا اینطورتعصب و رو دختر و پسر و تو ده هم ندیدم.بعد کمی سکوت گفتم بخدا اگه این زن نبود و من تو یه اتاق تو گوشه و کنار این شهر با اکبر زندگی میکردم خوشبخت ترین زن دنیا بودم.اون با دلسوزی های بیجا و دوستی های خاله خرسه اش مدام تو گوش اکبر مزخرف میگه و منو از چشم اون انداخته کمی بعد خانوم جون اشکهاش و پاک کرد و خودش و جمع و جور کرد و گفت قربونت برم هر کی یه عیبی داره خود ما هم هزار تا عیب داریم باید دانا باشی و خونواده ات و حفظ کنی.گفتم خانوم جون خیلی وقته همه چی رو رها کرد نمیبینید چقد فخرالسادات روی اکبر تسلط داره نمی فهمه شوهرم چقد با من سر سنگین و سرد هست؟خانوم جون گفت نگران نباش مادر من با اکبر حرف میزنم اون هنوز خامه تا چشم باز کرده مادرش و معتمدترین زن تو زندگیش دیده تقصیر نداره فکر میکنه هر چی اون بگه درست میگه.فخر السادات هم با همه ادعاش نادونه نمیدونه بادخالت بیجاش داره تیشه به ریشه زندگی پسرش میزنه باید به اکبر فرصت بدی و قلقش و بدست بیاری.طبق معمول از حرفهای خانوم جون سر در نمیاوردم عصر شد و خانوم جون کمی به سر و صورتم رسید و لباس مرتبی تنم کرد دلم هوای دایه رو کرده بود و مطمئن بودم اونا هم دلشون پیش منه.در اتاق و زدن و عمه بی بی همراه لیلا و خاله زینت اومدن.عمه بی بی پسر لیلا رو بغل کرده بود و پز نوه پسرشو به فخر السادات میدادیکی یکی باهام روبوسی کردن و تبریک گفتن.عمه بی بی گفت انشاءالله سفید بخت بشه و قدمش خیر باشه هنوز خیلی جوونی و انشاءالله شکم بعدت پسر میزایی و جنس اکبر هم مثل من جور میشه بعد رو به خانوم جون کرد و گفت دختر خوبه اما اینکه نصیب کی بشه مهمه