eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
نه تنها ساخت شبکه ی عظیم ریلی در چین شگفت انگیز است، این حجم جاده سازی در این کشور که بخشی از مناطقش به دلیل کوهستانهای عجیب و بخشی به دلیل بیابانهای وسیع بصورت تاریخی دور از دسترس بودن هم کار شگفتی بوده @Aghmiun
♦️فرش پازیریک، قدیمی ترین فرش شناخته شده جهان با ۲۵۰۰ سال قدمت 🔹فرش پازیریک نشان میدهد که ایرانیان دست‌کم از ۲۵۰۰ سال پیش هنر فرشبافی بسیار پیشرفته‌ای داشته‌اند. 🔹محققان این فرش را متعلق به هخامنشیان میدانند که احتمالاً به سرزمین‌های شرقی هدیه داده یا مبادله کرده بودند. @Aghmiun
♦️فرق زعفران اصل و تقلبی رو می‌دونستی؟ 🔹زعفران تقلبی وقتی داخل آب میندازی فوری رنگ پس میده، ولی رنگ فقط اطراف خودش می‌مونه. 🔹زعفران اصل کم‌کم و یکنواخت رنگ میده و کل آب رو خوش‌رنگ می‌کنه @Aghmiun
♦️سبد جوجه‌‌اردک‌های یه موتوری وسط اتوبانی در تهران می افته! راننده‌ها تو ترافیک و گرمای شدید همه توقف‌ میکنن و برای گرفتن جوجه ها کمک می‌کنن @Aghmiun
51.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌊 سرگذشت زاینده‌رود از تونل اول کوهرنگ، چشمه لنگان و خدنگستان تا پل خواجو، سد رودشتین و تالاب گاوخونی ✍ روایت شنیدنی حاج کاظم در سفری چندروزه در حاشیه‌ی زنده‌رود این فیلم روایتی است از رودی که جان‌بخش و زندگی‌ساز یک سرزمین است… ⚜️ لطفاً با دقت و تا پایان مشاهده فرمایید 📅 تاریخ: ۱۴۰۴/۶/۴ 📲همراهان @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوپنجم فخر السادات بلند شد و یه مشت فلفل سیاه آسیاب نشد
عمه بی بی هم با حرفهاش دختر زاییدن و محکوم کرد اما لحن کلامش منصفانه تر از فخر السادات بودغروب اکبر اومد و به عمه بی بی خوش آمد گفت و طبق روال روزهای قبل سر سنگین و با اخم کنار اتاق نشست.لیلا بچه رو بلند کرد و گفت ماشاءالله نسبت به نوزاد بودنش چقد قشنگه فخر السادات با این تعریف لیلا نیم نگاهی به طوبی انداخت و گفت حالت ابروهاش به اکبر رفته خانوم جون گفت شباهت بچه به پدر بزرگترین نعمته عمه بی بی مدام قربون صدقه اکبرمیرفت و اکبر معذب تشکر میکردچقد مرد احترام اغراق آمیزی تو اون خونواده داشت بارفتارشون باعث شده بودن حتی آقا که خیلی مهربون و منصف هست تو نظرها منفور بنظر بیادعمه بی بی یکم پول تو قنداق طوبی چپاند و گفت مبارکتون باشه خیلی ناقابله فخر السادات با دقت نگاه میکرد میخواست ببینه میتونه حدس بزنه مقدار هدیه چقدره اما موفق نشدمهمونها چند ساعتی نشستن و بعد رفتن فخرالسادات هم به اتاق خودش رفت.من و خانوم جون روزهای خیلی تلخی رومیگذروندیم زن بیچاره هر چی خوراکی گرم بود به خورد من میداد نمیخواست تا وقتی که اونجاس با پشت گوش انداختن سفارش فخر السادات دلخوری درست کنه.شب اکبر زودتر اومد و خانوم جون ظرف میوه رو جلوش گذاشت و با لحن دلنشینی گفت بفرمایید پسرم میوه های فصل بهار خیلی دلچسبه بعد گفت اکبر جان ندیدم دخترت و بغل کنی میدونی فرزند دختر یعنی یه در باز تو بهشت؟بعد با احتیاط گفت هر وقت کسی میزاد من یاد این داستان میفتم بزار برای شما هم تعریف کنم پدرم تعریف میکرد تو زمان جاهلیت که همه دخترهاشونو زنده به گور میکردن مردی صاحب فرزند دختر شد زن از ترس جون دخترش اونو برداشت و چند سالی پنهونی زندگی کرداما مرد بعد کلی گشتن پیداشون کرد و زن و کتک زد و دختر و برداشت و از شهر خارج شد تا طفل معصوم و زنده بگور کنه و شروع به کندن گودال کرد و هر بار که خسته میشد و کناری مینشست تا استراحت کنه دخترک با دستهای کوچیکش عرق پیشونی پدر و پاک میکرد مرد از دیدن این کار دلش به رحم اومد و پشیمون شد و دختر و پیش مادرش برگردوند خداروشکر که اون دوران گذشت و مردم آگاه شدن نمیدونم این داستان واقعیت داشت یاتخیل خانوم جون بود اما تاثیری عجیب روی اکبر گذاشت کمی بفکر رفت و بعدسمت رختخواب طوبی خم شد و دخترکم و که تو خواب بود بوسید روز بعدش اکبر با یه جفت گوشواره طلا به خونه اومد و گفت سپردم دایه رضوان بیادو گوشهاشو سوراخ کنه خانوم جون با ذوق گوشواره ها رو گرفت و صورت اکبر و بوسیدصبح روز بعد دایه به دیدنم اومد و با ذوق بی حدی کنار رختخوابم نشست و منو محکم بغل کرد و سرمو بوسید دست خودم نبود بغضم ترکید و گریه کردم.دایه رضوان چونه ام و گرفت و گفت قربونت بشم چرا چشمهات انقد غصه دار هستن؟دایه ناراحت گفت شنیدم سخت زایمان کردی با گریه گفتم دایه جان کاش همه دردم مثل درد زایمان بود و بعدش خوشی و راحتی بود فخر السادات خیلی ناراحته که چرا بچه ام دختر شده دایه خندید وگفت محلش نده فخرالسادات نمیفهمه فکر میکنه بچه پسر تضمین زندگی هست.دردشون هم اینه عذری که دختر دار شده شوهرش ازش حرف شنوی داره و همیشه سرش پایینه و احترامی بین بقیه نداره گفتم راستی دایه جان فخر السادات دیروز گفت بچه اولش پسر بوده دایه خندید و گفت چی بگم مادرجان که غیبتش نشه اون قبل منیژه باردار شد اما یک ماه هم نشد که بچه سقط شد به خیال خودش اون بچه پسر بوددایه رضوان چادرش و برداشت و کنار گذاشت و طوبی رو بلند کرد و روی زانوش گذاشت کلی از دیدن طوبی به وجد اومدبه صورت دخترم نگاه کرد و گفت شبیه اکبره بعد زیر لب گفت آقا گفته بود...گفتم دایه رضوان چرا نیر نیومد دلم هواشو کرده بخدا اگه امروز نمی اومدین قصد داشتم به آقا پیغوم بدم دایه گفت راستش خیلی دلش می اومد بیاد اما از خانوم جونت خجالت میکشه بهم گفت اگه مصلحت دیدم صداش کنم.خانوم جون خندید و گفت صداش کن خودمم دلتنگش شدم دایه همونطور که نشسته بود لای در و باز کرد و طاهره رو صدا زد و طاهره اومد دایه گفت برو به نیر بگو سوزن و نخ و دوا گلی رو برداره و بیاره.طاهره یکم این پا و اون پا کرد و از لای در به طوبی نگاه کرد دایه خندید و گفت اجازه هست طاهره بچه رو ببینه؟تعجب کردم طاهره همیشه سرد و بی احساس بودگفتم البته که میتونه طاهره خوشحال شد و دستاشو با دامنش پاک کرد و اومد تو و دو زانو کنار خواهرش نشست.دایه ، طوبی رو با احتیاط بلند کرد و تو بغل طاهره گذاشت برای اولین بار بود که لبخند پر مهر و واضح از طاهره میدیدم.با پشت انگشتهای زمختش صورت بچه ام و نوازش کرد و بعد تو گوش دایه چیزی گفت و هر دو خندیدن طاهره دلش نمیخواست طوبی رو زمین بزاره ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوششم عمه بی بی هم با حرفهاش دختر زاییدن و محکوم کرد ام
خانوم جون که تو اون مدت از حرفهای دایه فهمیده بود دایه و طاهره خواهرن گفت انشاءالله روزی برای خود طاهره دایه لبخند تلخی زد و سری تکون دادطاهره با خجالت بلند شد و سراغ نیر رفت.وقتی طاهره رفت دایه رضوان با صدای آرام تری گفت خانوم جون تعارف نداریم که دیگه اون تو سنی نیست که خواهان داشته باشه این دختر هم بپای من سوخت دیگه کجا تو این سن بخت و زندگی خوب نصیبش میشه؟خانوم جون گفت لطف خدا رو چه دیدی؟!دایه رضوان گفت طاهره نزدیک سی سال شاید هم بیشتر سن داره از بس کار کرده و زندگی یکنواختی داشته چهره اش پیرتر و شکسته تر از سنش نشون میده خانوم جون بی توجه به حرفهای ناامید کننده دایه رضوان گفت اما من کسی رو سراغ دارم که طاهره مورد پسندش هست دایه رضوان ناباورانه به دهن خانوم جون نگاه میکردخانوم جون ادامه داد اگه شما اجازه بدین من طاهره رو برای پیشکار خونه ام ابراهیم خواستگاری می کنم اون نزدیک چهل سالشه و هنوز قسمتش و پیدا نکرده.گوشه حیاط من عمارت و مطبخ داره پس انداز داره و از منم هفتگی حقوق میگیره چشم و دل پاک و زرنگ هست خدا پیغمبری عیب و ایرادی نداره و مثل طاهره سرش تو لاک خودشه خلاصه که همه جوره اونو تایید میکنم از طرفی هم در مورد اون احساس مسئولیت میکنم دلم میخواد اگه شما راضی باشید و خدا بخواد دستشونو تو دست هم بزاریم و سر و سامانشون بدیم.دایه رضوان باخوشحالی گفت بخدا که من آرزوم هست.بعد با دلواپسی گفت تکلیف اینجا اونوقت چی میشه؟!خانوم جون با صدای آروم تری گفت تکلیفی نداره یکی دیگه رو پیدا میکنن.بلاخره این دختر هم باید بره پی زندگی خودش کارهای خونه من نصف اینجا هم نمیشه و ابراهیم زرنگه و به همه میرسه.حالا دیگه وقت اینه که طاهره بشینه و خانومی کنه.اونقدرها هم پیر نشده که نتونه مادر بشه.همون موقع نیر با طاهره اومدن و خانوم جون حرفشو قطع کرددایه گفت قبوله فقط فعلا کسی چیزی نفهمه.من باید مشورت کنم و در اولین فرصت بهتون خبر میدم طاهره دیگه تو اتاق نیومد و از دور نگاهی به طوبی کرد و رفت دنبال کارهاش من و نیر مثل دو دلداده با دیدن هم به سمت هم پرواز کردیم و همدیگرو بغل کردیم.خانوم جون اخمهاشو تو هم کرد و با خنده گفت بیا اینجا ببینمت ورپریده نیر منو رها کردو دست خانوم جان و بوسید و چندین بار ابراز پشیمونی کرد و گفت میدونم حماقت کردم خانوم جون گفت خداروشکر که بخیر گذشت نیر همونطور که دست خانوم جونو گرفته بود گفت امیدوارم که شما هم منو بخشیده باشین اون روز برام روز خوبی بود و از اینکه تو اون خونه نیر و دایه رضوان بودن خدا رو هزار بار شکر کردمـنیر بعد احوالپرسی با من و خانوم جون به طرف طوبی رفت و محکم به سینه اش میزد و قربون صدقه اش میرفت دایه رضوان طوبی رو بغلش داد و گفت ببین چقد ماهه؟ نوزاد به این قشنگی ندیده بودم دلم براش ضعف میره از اینکه میدیدم کسایی هستن که بچه ام و دوس دارن خوشحال بودم با خیال راحت تو رختخوابم دراز کشیدم و گفتم هر چی فخر السادات میخواد بگه بزار بگه همینکه در کنار آدمایی هستم که دوسشون دارم و دوستم دارن کافیه درسته نسبت فامیلی یا نزدیک با دایه و نیر نداشتم اما وجودشون تو اون خونه بهم توان روپا موندن میداددایه چهار زانو نشست و طوبی رو روی پاش گذاشت.نخ و سوزن و درآورد و آماده کرد و زیر لب بسم الله گفت و تکه ای پارچه رو پر از دوا گلی کردمضطرب گفتم دایه جان درد داره؟دایه همونطور که گوش طوبی رو بین دو انگشتش ماساژ میداد تا سِر بشه گفت بله که درد داره!اما بزرگ میشه یادش میره عوضش وقتی بابا اکبر بیاد کلی برای گوش هاش ذوق میکنه.نیر همون طور که با استرس به طوبی نگاه میکرد گفت دایه این بچه دو سه روزه هست گناه داره دایه با اخم گفت اگه پسر بود که باید درد بیشتری رو تحمل میکردسوزن و برداشت و به دقت یه جراح گوشهای طوبی رو سوراخ کرد صدای گریه بچه بینوا به هوا بلند شد و یک لحظه ساکت نمیشدخانوم جون که هل کرده بود بچه رو از دایه گرفت و زیر سینه ام گذاشت تا شیر بخوره.با هر بار شیر خوردن مکثی میکرد بعد دوباره لبهاشو جمع میکرد و گریه میکرد و دوباره میخورد با هر مکافاتی بود شیر خورد و خوابیددایه دوباره طوبی رو برداشت و گوشهاش و چرب کرد و نخ و تابوند که بازم صدای گریه اش بلند شد ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌