eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 💢 برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم: بیمارستان زندان قبرستان 💢 در بیمارستان می‌فهمیم که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست... 💢 در زندان می‌بینیم که آزادی گرانبهاترین دارایی ماست... 💢 در قبرستان درمی‌یابیم که زندگی هیچ ارزشی ندارد. 💢 زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود... @Aghmiun
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید. و گفت: نمی توانی عزیزم! گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی. نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم. ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم! بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم. ولی وقتی پیش خودم گفتم؛ کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود، که انتخاب شد. سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی! من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم، او با آمدنش سلطان قلب من شده بود. من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم... @Aghmiun
♦️ویدئویی حیرت‌انگیز از قله اورست، بلندترین نقطه زمین، توسط یک کوهنورد شجاع ثبت شد 🔹اورست در هیمالیا (مرز نپال و تبت) قرار دارد و به دلیل ارتفاع زیاد، شرایط جوی سخت و کمبود اکسیژن، چالشی بزرگ برای کوهنوردان است. 🔹صعود به قله نیازمند تجهیزات ویژه، تجربه و توان جسمی بالاست. 🔹هر سال صدها کوهنورد برای فتح «بام جهان» تلاش می‌کنند. 🔹نام اورست از جرج اورست، نقشه‌بردار بریتانیایی، گرفته شده و در نپالی «ساگارماثا» (پیشانی آسمان) و در تبتی «چومولانگما» (الهه مادر جهان) نامیده می‌شود. @Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آغمیون. مسجد حضرت ابوالفضل ع مراسم مولودی صدای گرم جناب آقای خلیل اکرمی را می شنویم . من نوجوان بودم که ایشان در تمامی مراسمات مولودی یا وفات در مساجد آعمیون می خواندند . یعنی نزدیک به ۵۰ سال هست آقای اکرمی در مراسمات حضور پیدا می کنند و برای مستمعین با صدای رساشون اشعار زیبا می خوانند و به مجلس و محفل صفا می بخشند. انشاالله سلامت باشند و اجر شان با مولا .... همچنین پیشکسوت دیگری که خیلی سال هاست هم در آعمیون و هم در تهران هر ساله در تمامی مراسمات شرکت میکنند و بی منت برای حاضرین مراسم اجرا میکنند کربلای محرم پاهنگ هستند که در این مجلس هم تشریف دارند. و مداح دیگری که همیشه از شنیدن صدایش حال مون خوب میشود کربلای اصعر نجاتی هستند که دیدم در مسجد تشریف دارند انشاالله خداوند متعال به همه این عزیزان مداح صحت و سلامتی عنایت بفرمائید. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوهفتم خانوم جون که تو اون مدت از حرفهای دایه فهمیده بو
دایه به خانوم جون سپرد مرتب گوشهاشو چرب کنید و نخ و بتابونید تا چرک نشه و بعد یه هفته حلقه سربی تو گوشش کنید بعد با ذوق گفت خودم براش از بازار میخرم گفتم نمیخواد دایه اکبر براش گوشواره طلا خریده دایه گفت دخترم تا زخمش خوب نشده نمیتونه طلا تو گوشش کنه.با خنده گفتم اکبر فکر کرده همین فردا میتونه گوشواره تو گوشش کنه دایه با ذوق گفت قربون اکبر برم اون مرده از این چیزا سر در نمیاره.طوبی دوباره به گریه افتاد و نگاه دایه به زبون طوبی بود و گفت وا زبون این بچه چرا انقد سرخ شده.خانوم جون که دلیلش و میدونست گفت والا به سفارش فخرالسادات ناز بانو خیلی گرمی میخوره تا طبعش عوض بشه فکر کنم از گرمی زیاده دایه عصبی گفت خانوم جون نمیگید بچه زردی مختصری داشته باشه و با این کار تلف بشه.شما ماشاءالله با تجربه این من که نباید این چیزا رو بهتون بگم خانوم جون که ترسیده بود گفت والا چی بگم مادرشوهرش خیلی سفارش خورد وخوراکش و میکنه منم مامورم و معذور!دایه طوبی رو تو بغل خانوم جون گذاشت و گفت شیرخشت دارید یا برم از اتاقم بیارم خانم جوون گفت بله روی طاقچه کنار شیشه های عطاری هست.خانوم جون نیر و فرستاد تا از طاهره آب جوش بگیره.کمی شیر خشت تو استکان ریخت و با نعلبکی در اونو پوشوند بعد با مهربونی رو به خانوم جون که معذب شده بودروکرد و گفت خانوم جان ببخشیدناراحتتون کردم زیاد به حرفهای فخر السادات گوش ندین نمیگم باهاش بحث کنید و جنجال راه بندازین اما یه چشم بگید و خر خودتونو برونید اونم دلش خوش بشه.خودتون بهتر میدونید که همه چی باید به اندازه باشه خوراک باید مصلح داشته باشه تا مضراتش وبگیره و اثرش و تو بدن بیشتر نشون بده خانوم که دید دایه خیلی مهربون ومنصفه با صدای اروم گفت تو رو خدا دایه جان هوای دختر منو تو این خونه بیشتر داشته باشید اون تو این خونه خیلی تنهاس و مظلومه.دایه همون طور که از دم کرده شیرخشت تو نعلبکی میریخت و به خورد من میداد گفت اولا خدا سایه شما رو ازسر نازبانو و بقیه نوه هاتون کم نکنه دوما نازبانو به وقتش میتونه گیلیم خودش و از آب در بیاره اون قدرها هم که نشون میده بی دست و پا نیست.همون موقع نیر خبر داد که فخر السادات داره میادهممون طوری صاف نشستیم که انگار مبصر کلاس خبر اومدن معلم و داده.فخر السادات مثل اجل معلق بدون در زدن اومد تو و تو همون نگاه اول نگاهش به شیر خشت افتاد و هراسان پرسید این برای کیه؟خانوم جان جرات جواب دادن نداشت و دایه بدون توجه به فخر السادات رو به خانوم جون گفت بهتر شدین؟شک ندارم از گرمی زیاده بعد با خنده رو به فخر السادات کرد و گفت چشمهاشون خارش داره فکر کنم از هر چیزی که به نازبانو میده خودشم میچشه فخر السادات نفس راحتی کشید و ساکت شدبا اومدنش فضای اتاق سنگین و بی روح شددایه رضوان و نیر بیشتر موندن و جایز ندیدن و خداحافظی کردن و رفتن.هوا رو به گرمی بود و با وجود فخر السادات تو اتاق جرات باز کردن پنجره رو نداشتم و نفس داشت میگرفت.فخرالسادات نگاهی به طوبی کرد و گفت دایه رضوان گوشهاش و سوراخ کرد؟خانوم جون گفت بله دستشون درد نکنه مبارکتون باشه.فخر السادات با اکراه گفت دستتون درد نکنه اما دوست داشتم گوشهاش و اکرم سوراخ کنه هم دستش سبکه هم مثل خودم از سادات هست همون زنی رو میگم که برای عروسی نازبانو رو آرایش کردخانوم جون گفت فرقی نمیکنه مشخصه دایه رضوان هم زن پاکیزه و درستی هست.فخر السادات چیزی نگفت دلش نمیخواست حرف خانوم جون و تایید کنه.خانوم جون جلو فخر السادات ساکت بود و معذب دلم براش میسوخت که بخاطر من مجبور بود اونو تحمل کنه اما برعکس فخر السادات یکریز حرف میزداز پدر بزرگش که شیخ روضه خوان بود میگفت و بعد ازپدرش و مادرش و از دارایی های پدرش و ارثی که هنوز نگرفته.فخرالسادات در همه حال میخواست خودشو به دیگران ثابت کنه.خانوم جون روزها مجبور بود بشینه جلوش و حرفهاش و تایید کنه یه روز خانوم جون بعد رفتن فخر السادات گفت غیبتش نباشه چقد منم منم میکنه این فخر السادات با اونی که به خواستگاری تو اومدن زمین تا آسمون فرق داره.یه روز خاله عذرا و سمیه به دیدنم اومدن خاله عذرا برعکس دخترش زن سر و ساده ای بود همیشه از دیدنش خوشحال میشدم.فخر السادات همون اوایل ازدواجمون منع کرده بود با سمیه جزسلام و احوالپرسی حرف دیگه ای بزنم.خاله عذرا با ذوق بچه ام رو بغل کرد و بوسید و چشم روشنی اش را کنار قنداقش گذاشت و بعد با خانوم جون درد و دل کرد و از دوری دخترهاش نالید و از اینکه که شوهر سمیه هم میخواد اونو ببره قوچان بعد با دلسوزی رو به من کرد و گفت دختر خوبه اما مال مردم هست روزی میرسه که خواهی نخواهی باید راهی خونه بختش کنی ولی پسر برا پدر و مادر میمونه و عصای دست پیری و کوری میشه ادامه دارد.... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌