♦️ویدئویی حیرتانگیز از قله اورست، بلندترین نقطه زمین، توسط یک کوهنورد شجاع ثبت شد
🔹اورست در هیمالیا (مرز نپال و تبت) قرار دارد و به دلیل ارتفاع زیاد، شرایط جوی سخت و کمبود اکسیژن، چالشی بزرگ برای کوهنوردان است.
🔹صعود به قله نیازمند تجهیزات ویژه، تجربه و توان جسمی بالاست.
🔹هر سال صدها کوهنورد برای فتح «بام جهان» تلاش میکنند.
🔹نام اورست از جرج اورست، نقشهبردار بریتانیایی، گرفته شده و در نپالی «ساگارماثا» (پیشانی آسمان) و در تبتی «چومولانگما» (الهه مادر جهان) نامیده میشود.
@Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آغمیون. مسجد حضرت ابوالفضل ع
مراسم مولودی
صدای گرم جناب آقای خلیل اکرمی را می شنویم . من نوجوان بودم که ایشان در تمامی مراسمات مولودی یا وفات در مساجد آعمیون می خواندند .
یعنی نزدیک به ۵۰ سال هست آقای اکرمی در مراسمات حضور پیدا می کنند و برای مستمعین با صدای رساشون اشعار زیبا می خوانند و به مجلس و محفل صفا می بخشند.
انشاالله سلامت باشند و اجر شان با مولا ....
همچنین پیشکسوت دیگری که خیلی سال هاست هم در آعمیون و هم در تهران هر ساله در تمامی مراسمات شرکت میکنند و بی منت برای حاضرین مراسم اجرا میکنند کربلای محرم پاهنگ هستند که در این مجلس هم تشریف دارند.
و مداح دیگری که همیشه از شنیدن صدایش حال مون خوب میشود کربلای اصعر نجاتی هستند که دیدم در مسجد تشریف دارند انشاالله خداوند متعال به همه این عزیزان مداح صحت و سلامتی عنایت بفرمائید.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوهفتم خانوم جون که تو اون مدت از حرفهای دایه فهمیده بو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_نودوهشتم
دایه به خانوم جون سپرد مرتب گوشهاشو چرب کنید و نخ و بتابونید تا چرک نشه و بعد یه هفته حلقه سربی تو گوشش کنید بعد با ذوق گفت خودم براش از بازار میخرم گفتم نمیخواد دایه اکبر براش گوشواره طلا خریده دایه گفت دخترم تا زخمش خوب نشده نمیتونه طلا تو گوشش کنه.با خنده گفتم اکبر فکر کرده همین فردا میتونه گوشواره تو گوشش کنه دایه با ذوق گفت قربون اکبر برم اون مرده از این چیزا سر در نمیاره.طوبی دوباره به گریه افتاد و نگاه دایه به زبون طوبی بود و گفت وا زبون این بچه چرا انقد سرخ شده.خانوم جون که دلیلش و میدونست گفت والا به سفارش فخرالسادات ناز بانو خیلی گرمی میخوره تا طبعش عوض بشه فکر کنم از گرمی زیاده
دایه عصبی گفت خانوم جون نمیگید بچه زردی مختصری داشته باشه و با این کار تلف بشه.شما ماشاءالله با تجربه این من که نباید این چیزا رو بهتون بگم خانوم جون که ترسیده بود گفت والا چی بگم مادرشوهرش خیلی سفارش خورد وخوراکش و میکنه منم مامورم و معذور!دایه طوبی رو تو بغل خانوم جون گذاشت و گفت شیرخشت دارید یا برم از اتاقم بیارم خانم جوون گفت بله روی طاقچه کنار شیشه های عطاری هست.خانوم جون نیر و فرستاد تا از طاهره آب جوش بگیره.کمی شیر خشت تو استکان ریخت و با نعلبکی در اونو پوشوند بعد با مهربونی رو به خانوم جون که معذب شده بودروکرد و گفت خانوم جان ببخشیدناراحتتون کردم زیاد به حرفهای فخر السادات گوش ندین نمیگم باهاش بحث کنید و جنجال راه بندازین اما یه چشم بگید و خر خودتونو برونید اونم دلش خوش بشه.خودتون بهتر میدونید که همه چی باید به اندازه باشه خوراک باید مصلح داشته باشه تا مضراتش وبگیره و اثرش و تو بدن بیشتر نشون بده
خانوم که دید دایه خیلی مهربون ومنصفه با صدای اروم گفت تو رو خدا دایه جان هوای دختر منو تو این خونه بیشتر داشته باشید اون تو این خونه خیلی تنهاس و مظلومه.دایه همون طور که از دم کرده شیرخشت تو نعلبکی میریخت و به خورد من میداد گفت اولا خدا سایه شما رو ازسر نازبانو و بقیه نوه هاتون کم نکنه دوما نازبانو به وقتش میتونه گیلیم خودش و از آب در بیاره اون قدرها هم که نشون میده بی دست و پا نیست.همون موقع نیر خبر داد که فخر السادات داره میادهممون طوری صاف نشستیم که انگار مبصر کلاس خبر اومدن معلم و داده.فخر السادات مثل اجل معلق بدون در زدن اومد تو و تو همون نگاه اول نگاهش به شیر خشت افتاد و هراسان پرسید این برای کیه؟خانوم جان جرات جواب دادن نداشت و دایه بدون توجه به فخر السادات رو به خانوم جون گفت بهتر شدین؟شک ندارم از گرمی زیاده بعد با خنده رو به فخر السادات کرد و گفت چشمهاشون خارش داره فکر کنم از هر چیزی که به نازبانو میده خودشم میچشه
فخر السادات نفس راحتی کشید و ساکت شدبا اومدنش فضای اتاق سنگین و بی روح شددایه رضوان و نیر بیشتر موندن و جایز ندیدن و خداحافظی کردن و رفتن.هوا رو به گرمی بود و با وجود فخر السادات تو اتاق جرات باز کردن پنجره رو نداشتم و نفس داشت میگرفت.فخرالسادات نگاهی به طوبی کرد و گفت دایه رضوان گوشهاش و سوراخ کرد؟خانوم جون گفت بله دستشون درد نکنه مبارکتون باشه.فخر السادات با اکراه گفت دستتون درد نکنه اما دوست داشتم گوشهاش و اکرم سوراخ کنه هم دستش سبکه هم مثل خودم از سادات هست همون زنی رو میگم که برای عروسی نازبانو رو آرایش کردخانوم جون گفت فرقی نمیکنه مشخصه دایه رضوان هم زن پاکیزه و درستی هست.فخر السادات چیزی نگفت دلش نمیخواست حرف خانوم جون و تایید کنه.خانوم جون جلو فخر السادات ساکت بود و معذب دلم براش میسوخت که بخاطر من مجبور بود اونو تحمل کنه اما برعکس فخر السادات یکریز حرف میزداز پدر بزرگش که شیخ روضه خوان بود میگفت و بعد ازپدرش و مادرش و از دارایی های پدرش و ارثی که هنوز نگرفته.فخرالسادات در همه حال میخواست خودشو به دیگران ثابت کنه.خانوم جون روزها مجبور بود بشینه جلوش و حرفهاش و تایید کنه یه روز خانوم جون بعد رفتن فخر السادات گفت غیبتش نباشه چقد منم منم میکنه این فخر السادات با اونی که به خواستگاری تو اومدن زمین تا آسمون فرق داره.یه روز خاله عذرا و سمیه به دیدنم اومدن خاله عذرا برعکس دخترش زن سر و ساده ای بود همیشه از دیدنش خوشحال میشدم.فخر السادات همون اوایل ازدواجمون منع کرده بود با سمیه جزسلام و احوالپرسی حرف دیگه ای بزنم.خاله عذرا با ذوق بچه ام رو بغل کرد و بوسید و چشم روشنی اش را کنار قنداقش گذاشت
و بعد با خانوم جون درد و دل کرد و از دوری دخترهاش نالید و از اینکه که شوهر سمیه هم میخواد اونو ببره قوچان بعد با دلسوزی رو به من کرد و گفت دختر خوبه اما مال مردم هست روزی میرسه که خواهی نخواهی باید راهی خونه بختش کنی ولی پسر برا پدر و مادر میمونه و عصای دست پیری و کوری میشه
ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودوهشتم دایه به خانوم جون سپرد مرتب گوشهاشو چرب کنید و ن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_نودونهم
شب شد و باز طوبی شروع به ناآرومی کردهر چی به اواسط شب نزدیک میشدیم بی قراری های طوبی هم بیشتر و بیشتر میشدخانوم جون دستپاچه شده بود و نمیدونست چیکار کنه.گریه بچه یه لحظه هم قطع نمیشد و یه بند جیغ میکشیداکبر وقتی دید خانوم جون هر کاری میکنه بچه آروم نمیشه گفت حتما گوشهاش درد میکنه بزارید برم دنبال دایه رضوان اکبر با اومدن دایه رضوان برای خوابیدن به مهمونخونه رفت.دایه رضوان گوشی های طوبی رو چرب کرد و بعد دور تا دور اتاق چرخوند تا خوابش بردنمیدونم از پا قدم دایه بود یا کارهایی که انجام داد بلاخره دخترم آروم گرفت و راحت خوابیددیر وقت بود که دایه تصمیم گرفت برای خوابیدن به اتاقش بره که خانوم جون مانع شد و گفت تو رو خدا امشب اینجا بمونید خلق این دخترم تنگ هست من به تنهایی عادت دارم اما نازبانو تو این اتاق پوسید.دایه مردد موند و خانوم جون گفت اگه نگران نیرید طاهره رو بفرستید دنبالش دایه یکم من من کرد و خودش رفت دنبال نیر و خیلی زود باهم برگشتن
یاد شبهایی افتادم که بدون اینکه بتول بفهمه نیر می اومد اتاقمون و باهم میخوابیدیم و فرداش بتول میفهمید اما نمیتونست به پدر ثابت کنه اما در عوض روزمونو برام جهنم میکرداون شب هم همه کنار هم خوابیدیم و شروع به حرف زدن کردیم.هنوز خسته زایمان بودم پلکهام کم کم سنگین شد نیر به دایه گفت دایه جان قصه جذابت و برای خانوم جون هم تعریف کن.دایه خندید و گفت کم سر به سرم بزار دختر انگار تو میخوای منو رسوای شهر کنی؟!آخه قصه من چه شنیدنی داره؟نیر با سماجت گفت بگودیگه دایه جان خانم جون امین یه ده هست خیالتون راحت این حرفها جایی درز نمیکنه.خانوم جون گفت با این همه اصرار نیر خیلی مشتاق شنیدن شدم خواب زورش به من بیشتر بود و صداها رو نامفهوم میشنیدم.کم کم به عالم هپروت رفتم و نفهمیدم کی خوابم بردنیمه شب نشده با صدای طوبی از خواب بیدار شدم.خانوم جون بلند شد و بچه رو زیر سینه ام گذاشت و گفت بچه گرسنه اش شده سیرش کن.بلند شدم و نشستم و با تعجب دیدم نیر و دایه رضوان هنوز بیدارن.با تعجب گفتم چرا نخوابیدین؟!دایه گفت با خانوم جونت درد و دل میکردم کمی به طوبی شیر دادم و دراز کشیدم و چرخیدم به سمت پهلو هنوز گیج خواب بودم.دایه رضوان گفت دختر بیچاره از خستگی تا سرش به بالش میرسه خوابش میبره بعد گفت تا کجا گفته بودم؟خانوم جون گفت تا اونجا که فهمیدید حامله اید، با این حرف خانوم جون برق از چشام پرید و بیخواب شدم
اما ترجیح دادم تکون نخورم و خودمو به خواب بزنم.دایه ادامه داد سرتون به درد نیارم بعد یک ماه فهمیدم ای دل غافل حامله ام داشتم از ترس قالب تهی میکردم به واسطه طاهره با آقا قرارگذاشتم و تا دیدمش به دست و پاش افتادم که کسی رو پیدا کنه تا بچه رو بندازم.آقا هم از شنیدن این خبر ترسیده بوداز خدا خواسته قبول کرد و گفت فقط صبر کن آدم مطمئن پیدا کنم تا برات خطر جانی نداشته باشه.می ترسیدم خبر به گوش فخر السادات و عمه بی بی برسه و به قول خودشون منو از صفحه روزگار محو کنن.زهره خانوم تابیتابی منو میدید میگفت نترس قراره ماازاین خونه جابجا بشیم و تو دیگه تو دیدشون نیستی تو همین گیرودارزهره خانوم برای اینکه یه سر و گوشی بجنبونه به دیدن فخرالسادات رفت و خیلی زود خبر آورد که فخر السادات حال ندار هست و قابله رو آورده بودن بالاسرش واونم گفت یک ماهه حامله هست.یعنی وقتی خواسته به مشهدبره حامله بوده و با خنده گفت به گمونم دوهفته ازتوجلوتر هست.برام خبر خیلی بدی بود آتیش حسد تو دلم روشن شدمنکه همسر اول بودم بایددنبال یکی میگشتم تا بچمو بندازم چون مادر و خواهر آقاجونمو تهدید کرده بودن اما حالا زن دوم با این احترام داشت توسط قابله معاینه میشدخدا خیرشون بده زهره خانوم و آقا جلال ترتیبی دادن که خیلی زود ما به خونه دیگه ای رفتیم.طاهره به میل خودش تو خونه فخر السادات موند نمیدونم چه حکمتی داشت که فخرالسادات از طاهره راضی بود و کنار اومده بوداز اون طرف آقا دیگه ازم خبری نمیگرفت دلم شکسته بود حس میکردمنو با یه بچه تو شکمم فراموش کرده.دو هفته گذشته بود که آقا سراغم اومد و چندین بار بهش گفتم چرا کسی رو پیدا نمیکنی بچه رو بندازم اما اون کلا از اینکار پشیمون شده بود و با تحکم گفت از فکر انداختن بچه بیرون بیا که گناه داره وقتی از آقا ناامید شدم دست به دامان زهره خانوم شدم اما اونم گفت که تو قتل بچه شریک نمیشه و من ناچار با حاملگیم کنار اومدم.بعد رفتن به خونه جدید آقا روراحتتر میدیدم و زود به زود به دیدنم می اومد و نمیزاشت بهم سخت بگذره و بهم خرجی میداد و میوه نوبرانه برام می آورد اما من باهاش سر سنگین بودم.روزها گذشت و فحر السادات یه پسر بدنیا آورداما متاسفانه بخاطر زایمان زودرس تنفس بچه مشکل داشت و بیشتر از سه روز دوام نیاورد و بچه مردمن به زایمانم نزدیکتر میشدم
ادامه دارد....
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل اینکه ما نمیتونیم نسخه جدیدی
از خودمون رو زندگی کنیم ،
اینه که دو دستی چسبیدیم به
نسخه قبلی و کهنه خودمون...
مجتبی تمسکی
@Aghmiun ❥❥