eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5791908950802704304.mp3
زمان: حجم: 18.6M
پادکست قدرت کلمات منفی و مثبت @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اورژانسی ترین کاری که هنگام گیرکردن غذا توی گلو باید انجام داد. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
روى پاگرد پله هاى پل عابر نزديك خانه، خانمى ميانسال جوراب و ليف مى فروشد كه باهم سلام عليك داريم. اغلب روى پله ها، رو به بالا كه ميروم قبل از اينكه به پاگرد برسم مى گويم "سلام" و هميشه جواب ميدهد "سلام مادر". يعنى ميدانم كه تازه جوراب خريدى، يعنى فداى سرت كه الان نمى خواهى جوراب بخرى. يعنى برو بسلامت پسرم خدا به همراهت. اما ديشب گفت "سلام مادر كرايه خونه ام عقب افتاده". گفتم "خدا بزرگه! چقدرى هست كرايه خونه؟" گفت "سيصد و پنجاه تومن كم دارم". ايستاده بودم داشتم حساب و كتاب ميكردم كه چند جفت جوراب بخرم تا بخشى از كرايه اش جور بشود. پشت سر من مرد ميانسالى روى پله قبل پاگرد پشت سرم ايستاده بود. انگار راه بنده خدا را بند آورده بودم. نمى دانم چقدر آنجا معطل مانده بود. راه دادم كه برود. از كنارم گذشت؛ روى پاگرد كه رسيد نشست جلوى بساط خانم ميانسال. گفت "خانم جورابا جفتى چند؟" مثل هميشه گفت "جفتى نه تومن". هميشه نه تومن ميگويد كه اگر پا بدهد باقى ده هزار تومن را پس ندهد. مرد ميانسال گفت حالا كه نه تومنه، سى و نه جفت جوراب ميخوام" زن دستفروش ساك اش را باز كرد، چند جفت جوراب ديگر بيرون آورد و گذاشتشان روى همه جوراب هاى روى بساطش و گفت "بفرمايين اينم سى و نه جفت". پريدم وسط كه ميشه "سيصد و پنجاه و يك تومن". مرد ميانسال گفت آفرين "معلومه كه خيلى..." خانم دستفروش صحبت را قطع كرد و گفت "خدا خيرت بده". مرد ميانسال هفت اسكناس پنجاه هزار تومنى و يك اسكناس هزار تومنى از كيفش بيرون كشيد و داد به دستفروش. تقريبا همه بساطش را خريده بود و فروشنده داشت سى و نه جفت جوراب را ميگذاشت داخل يك كيسه بزرگ، كه مرد ميانسال گفت "لطفا اون هزار تومن رو به من برگردون!" اسكناس هزار تومنى را گرفت، از جايش بلند شد و گفت "ميدونى كه به سى و نه جفت جوراب احتياج ندارم، همه شون رو بهت فروختم هزار تومن". و رفت. 👤کیوان نقاش پور @Aghmiun
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک جمع صمیمی... یک شام لذیذ.... یک حال خوب... و .... تشکر از خانم و کدبانوی خونه... @Aghmiun
🍏 درمان لک های پوستی یک قاشق غذاخوری آب پیاز را با یک قاشق چایخوری عسل ترکیب کرده و روزانه حدود بیست دقیقه روی پوست خود قرار دهید. 🍎تندرستی آنلاین 🌱@Aghmiun
سه دلیل برای خوردن بیشتر کشمش 100 گرم از این میوه خشک حاوی 749 میلی گرم پتاسیم است. انگور خشک همچنین رکورددار محتوای منیزیم، فسفر و آهن است. علاوه بر این، کشمش آنتی اکسیدان بوده و حاوی مجموعه ای از ویتامین های گروه B است. کشمش برای افرادی که از بیماری های قلبی عروقی رنج می برند مفید است، اثر آرام بخش و ادرارآور خفیفی دارد و محرک سیستم ایمنی است. 🍎تندرستی آنلاین 🌱@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_نودونهم شب شد و باز طوبی شروع به ناآرومی کردهر چی به اواس
خدا شاهد هست باشرایط بدی که داشتم راضی به مرگ فرزندم بودم آقا خبر آورد که فخر السادات افسرده و بیمار شده و سینه هاش پر ازشیر هست و حال خوشی نداره نمیتونم اونو تنها بزارم و به تو سر بزنم .مواظب خودت باش.زهره خانوم تا این حرفها رو زهره خانوم شنید از فرط عصبانیت قرمز شد و گفت این مرد نمی گوید زن پا به ماه دارم لحظه ای به این فکر نمیکنه شاید جان رضوان تو خطر باشه؟چقد این مرد بیفکر و بی مسئولیت هست منم کنارش مینشستم و اشک میریختم بلاخره منم دردم گرفت و با کمک قابله و زهره خانوم تو خونه زاییدم و یه پسر سالم بدنیا آوردم.یک روز از زاییدن من نگذشته بود که قابله دهن لق با منظور یا بی منظور خبر بچه دار شدن منو به عمه بی بی داده بوداو هم اومد و اینبار با کمک زینت منو سیر کتک زدن و رفتن.عمه بی بی گفت بخاطر قسمی که خورده بودم مدیون بودم که این کتک و به تو بزنم بخاطر کتکی که خورده بودم شیرم خشک شدآقا بعد از شنیدن وضع حمل من بعد چند روز به دیدنم اومد و با دیدن بچه که از گشنگی بیقرار هست تحمل نکرد وپتویی دور بچه پیچید و اونو بغل کرد و راه افتادمن اولش پرسیدم بچه رو کجا میبری اما آقا عصبانی تر از این حرفها بود که جواب منو بده منم چادری سرم کردم و دنبالش راه افتادم و مدام تو راه التماسش میکردم بچه ام و برگردونه اما اون بی اعتنا به طرف خونه اش میرفت.چشمام یه آن سیاهی رفت ضعف زایمان داشتم و هوا بشدت سرد بود اما عشق به بچه ام به من این توان و میداد که دوام بیارم و قدمهامو محکمتر دنبالش بردارم.وقتی رسیدیم دیگه طاقت نیاوردم و کتش و گرفتم و التماس کردم تا بچم و بده و از اون خونه نحس برم اما عصبانی کتش و کشید و رفت تو حیاط دنبالش رفتم اقا برگشت و با جدیت گفت میری تو مطبخ میمونی تا صدات کنم.آقا تا ضجه زدن منو دید گفت دندون سر جیگر بزار تا درست بشه.رفتم تو مطبخ طاهره مشغول کار بود تا منو تو اون حال دید به طرفم اومد منو بغل کرد و به گریه افتاد.برام یه چای ریخت و اورد و بعد که ماجرا رو بهش گفتم گفت نترس خواهر جون آقا مرد بی انصافی نیست فکر نکنم بچه ات و بخواد ازت جدا کنه.گوشهام و تیز کرده بودم دیگه صدای گریه بچه ام نمی اومد دلشوره داشتم طاهره رو به بهونه سر و گوش آب دادن فرستادم تو اتاق.خیلی زود برگشت و گفت فخرالسادات داره با عشق به بچه ات شیر میده ترس کل وجودمو گرفت و گفتم اگه پسش نده چی طاهره گفت آروم باش خواهر مگه همچین چیزی میشه؟بعد هم این همه بچه دایه دارن تو کاری به نسبتت با فخر السادات نداشته باش.میدونستم طاهره با اون حرفها میخواست دلداریم بده و برای اتفاقی که ممکن بود بیفته داشت آماده ام میکردبعد گفت نترس خواهر فخرالسادات زن خداشناسی هست بچه ات و بخدا بسپاردر دهنم و گرفتم تا صدام بیرون نره و تا تونستم زار زدم و شیون کردم پشیمون بودم که چرا همون شب عروسیشون خودمو خلاص نکردم.منتظر بودم تا آقا بچه ام و بیاره که فخرالسادات بچه ام تو بغلش جلو در مطبخ ظاهر شد بچه ام و محکم بغل کرده بود فخرالسادات همیشگی نبودنگاهش ملتمسانه و لحنش ضعیف بودبدون مقدمه گفت آقا میگه تو شیر نداری و من باید به پسرمون دوسال شیر بدم.یه قدم به طرفش برداشتم و با اعتراض گفتم پسرمون؟!گفت آره رضوان حالا ما همه یه خونواده ایم.پسر شیرینت دایه میخواد چه کسی بهتر ازمن!نمیخوای که پسرت از گشنگی تلف بشه!حرفهاش بیشتر به یه مجنون میخورد تا یه زن عاقل با علاقه ای که اون به پسر داشت و پسرش هم مرده بود حق داشت دیوونه بشه.از پله مطبخ پایین اومد و دستمو گرفت و بالا برد و مصرانه دعوتم کرد به اتاقش برم ناچار قبول کردم فخر السادات تو اون مدت کم چنان صبر پیدا کرده بود که براش مهم نبود اون بچه رو کی بدنیا آورده! انگاریادش رفته بود من رضوان هووش بودم بدون حرفی رفتم تو اتاق و با دلشوره یه گوشه نشستم.منیژه و منیره تو خواب شیرین بودن.فخر السادات جلو اومد و پسرم و تو بغلم گذاشت و با ذوق گفت حسابی شیر خورد بعد ادامه داد باید همینجا بمونی تا بچه اذیت نشه بعد دو زانو جلوم نشست و گفت رضوان برگرد و تو یکی از اتاقهای این خونه بشین بعد دستش و رو سینه اش گذاشت و گفت اینطوری دایه بچت هم نزدیکت هست با اخم و کنایه گفتم عمه بی بی و زینت هم به اینکار راضی هستن؟فخر السادات بدون توجه به سوال من با بغض گفت خدا نخواست بچه ام زنده بمونه و حالا روزی بچه تو رو تو سینه من گذاشته بیا با لجبازی اینو ازش دریغ نکنیم.فخرالسادات گفت اگه کسی هم خواست حرفی بزنه با آقا طرف هست.آقا گوشه اتاق بغ کرده نشسته بود و صدایی صاف کرد و گفت رضوان به اتاق گوشه حیاط میای تا فخرالسادات بتونه به پسرم شیر بده خودتم نزدیک بچه ات هستی.فخر السادات که انگار سرش به جایی خورده بود گفت من میام اتاق شما و به بچه امون شیر میدم اینطور بهتره دخترها هم حسودی نمیکنن ادامه دارد...