2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گویند سر انجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
@Aghmiun
📷عکسهای دیدنی و خیرهکنندهای که با پهپاد ثبت شدهاند
@Aghmiun
عکس ها را تک تک بزرگ کنید و ببینید تا به عظمت زیبایی آنها پی ببرید ....
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیات وحش
شگفتی های خلقت
ببینید چطوری این پرنده ماهی به این بزرگی را درسته قورت میده......
@Aghmiun
۳ تا عکس زیبا از آغمیونی
@Aghmiun
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
📌 خواص برگ و ساقه جعفری
1- برای رفع لکه ها و جوش های صورت دم کرده جعفری را روی پوست صورت بمالید
2- برای روشن شدن رنگ پوست مقدری جعفری را در نیم لیتر آب به مدت 5 دقیقه بجوشانید و صبح و شب صورت خود را با آن بشوئید بعد از یک هفته پوست صورت شما روشن می شود
3- دم کرده جعفری ضد تب است
4- دم کرده برگ جعفری برای بواسیر و سنگ کلیه مفید است
5- خوردن چای جعفری به هضم غذا کمک می کند
6- بعد از خوردن سیر برای بر طرف کردن بوی دهان جعفری بجوید
7- جعفری نفس را خوشبو می کند
8- برای درمان ضرب خوردگی و خون مدرگی له شده برگ و ساقه جعفری را روی عضو ضرب دیده.بگذارید
🛑ارسالی مخاطبین گرامی
@Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسه زنی یک روباه شیطون در داخل یک خانه در بافق یزد
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدودوم همون موقع آقا رسید و با دیدن وبلبشو گفت معلومه ای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسوم
اگه تو همون رضوان شیر پاک خورده ای هستی که من میشناسم ازت میخوام حرفی نزنی و بزاری اخر عمری همه کنارهم با عشق وآرامش زندگی کنیم این حد بی انصاف بودنشون برام عجیب بودیه روز با نامردی کامل بهم زخم زدن و بیرونم کردن الان بجای اینکه من از اونا بترسم اونا از من میترسیدن با این حال دلشکسته از جام بلند شدم و گفتم نیازی به قسم دادن نیست عمر و جوانیم تباه شدپاره تنمو ازم جدا کردین بین من و خواهرم که تنها دلخوشیم بود فاصله انداختیددلم رو با قضاوت نابجا شکستیدو حالا بجای حلالیت طلبیدنددوباره باحرفهاتون دلم و سوزوندین و از اتاق بیرون رفتم.نمیخواستم اونا اشکهامو ببینن.چند ماه بعد که دخترها خونه نبودن آقا و عمه بی بی سراغم اومدن و خیلی ازم خواستن حلالشون کنم.عمه بی بی میگفت من نادونی کردم و جوون بودم و خام بودم بین دو حلال و فاصله انداختم برادرم میخواداون روزها رو جبران کنه.باور کن هنوزم دیر نشده زن موقع پیری و میانسالی سایه سر و مونس میخواددر جوابشون فقط گفتم اونارو به خدا واگذار کردم و فقط ازشون خواستم دخترها و پسرم تحت هیچ شرایطی چیزی نفهمن این خواسته زهره خانوم هم هست.بعد اون گاهی آقا رو میدیدم و اگر پیغام و کاری داشت به واسطه طاهره بهم میرسوندبرای جبران اون روزها هر چه میخواستم انجام میداد.یادم نیست اون شب کی خوابم برد اما تا صبح کابوس خاله زینت و سمیه رو دیدم صبح که بیدار شدم نیر و دایه رضوان رفته بودن حتی از رختخوابها هم خبری نبودلحظه ای فکرکردم تموم اونچه که شب گذشته شنیده بودم همه رو خواب دیدم.نگاهی به طوبی کردم بچه راحت و آروم خوابیده بودکمی فکر کردم و فهمیدم همه چی عین واقعیت بوده از دایه رضوان دلخور بودم که خاطراتش و برام ناقص تعریف کرده خانوم جون در حالیکه آستین هاش و بالا زده بود با سینی صبحونه به اتاق اومد تا منو دید با خنده گفت ساعت خواب مادر،چه خوابی رفتی؟بعد با دقت بیشتری بهم نگاه کرد و گفت چرا رنگ به رو نداری؟نکنه ناخوشی؟ صبح تا حالا دوبار بچه ات بیدار شد اما چنان تو خواب عمیق بودی که مجبور شدم با قندآب سیرش کنم حالا هم بلند شو قربونت برم یه آبی به صورتت بزن و چیزی بخور و به این طفل معصوم شیر بده هنوز از حرفهای خاله رضوان تو بهت بودم و اصلا نفهمیدم خانوم جون چی میگه فقط سر تکون دادم.نگاهی به طوبی که آروم خوابیده بود کردم حتی تصور اینکه به طور موقت اونو به کسی بسپرم برام دردناک بود آرام صورتشو بوسیدم و بلند شدم.همه چیز برام ترسناک بود ازحرفهای دایه رضوان خوف کرده بودن این زن واقعا کوه صبر بودده روز از زایمانم که گذشت خانوم جان با کمک طاهره منو به حموم برد و قرار شد روز بعد اگه اقا و اکبراجازه بدن همراه خانوم جون یه هفته به ده برم
اون زمون رسم بود که دختر تازه زا یه هفته بره خونه مادرش به قول قدیمی ها به این مهمونی مهمونی شیر میگفتن.صبح روز یازدهم من و خانوم جون آماده رفتن شدیم خانوم جون تموم اون چیزی رو که تو یه هفته لازم داشتم تو بقچه ای پیچیدفخر السادات قبل رفتنم به اتاق اومد و دوباره سفارشهاش وکردبعد تموم شدن خورده فرمایشات فخرالسادات برای خداحافظی از دایه و خواهرها چند دقیقه ای به اون حیاط رفتیم.تا دایه رو دیدم بغلش کردم و یه دل سیر گریه کردم اشکی که برای مظلومیت اون و روزگاری که بهش گذشته بود به راحتی بند نمی اومددایه رضوان چندین بار سرم و بوسید و گفت در پناه خدا باشی میدونم که دلت پره برو و تو این یه هفته حسابی استراحت کن اون از علت گریه ام بی اطلاع بودموقع رفتن خانوم جون از فخرالسادات بخاطر اون ده روز پذیرایی تشکر کرد و فخر السادات هم با سیاست همیشگیش ما رو بدرقه کرد و همراه اکبر به ده رفتیم.اوضاع تو خونه ما فرق میکرد پدرم با ذوق نه از روی رفع تکلیف ، جلوی پایم گوسفند قربانی کرد و گوشتش و برای سلامتی من و طوبی تو ده پخش کرداکبر نصف روز کنارمون موند وقرار شد یه هفته بعد بیاد دنبالمون.سعید و پدرم هم عاشق طوبی شدن طلعت هم هر وقت میخواست طوبی رو بغل کنه با جیغ و داد و حسودی مهین مواجه میشد.خاانوم جان سرحال تر از همیشه بود گاهی به خونش سرکشی میکرد و زود پیش ما برمیگشت وقتی به خونش میرفت منو به مونس می سپرد و اونم تا وقتی خانوم برگرده از کنار من و طوبی جم نمیخورد و حسابی به ما می رسیداز بس ده روز اول زایمانم خوراکیهای گرم و شیرین خورده بودم دچار اضافه وزن شده بودم شکمم بزرگ مونده بود مونس با حرص بهم گفت شکمت و با یه کتاب ببند تا سر جاش برگرده من بیخیال خندیدم و گفتم برای چی؟!حالا سر جاش برنگرده! اکبر و فخر السادات که طوبی روقبول ندارن من دوباره بایدحامله بشم و یه پسر بزام اون وقت دوباره شکمم جلومیادمونس با تعجب گفت چقدزودخودتو ول کردی!تو خیلی جوونی دختراز الان که اینطورباشی وقتی دور و برت و چهار تا بچه گرفت میخوای چکارکنی
ادامه دارد...