eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیات وحش شگفتی های خلقت ببینید چطوری این پرنده ماهی به این بزرگی را درسته قورت میده...... @Aghmiun
۳ تا عکس زیبا از آغمیونی @Aghmiun بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
📌 خواص برگ و ساقه جعفری 1- برای رفع لکه ها و جوش های صورت دم کرده جعفری را روی پوست صورت بمالید 2- برای روشن شدن رنگ پوست مقدری جعفری را در نیم لیتر آب به مدت 5 دقیقه بجوشانید و صبح و شب صورت خود را با آن بشوئید بعد از یک هفته پوست صورت شما روشن می شود 3- دم کرده جعفری ضد تب است 4- دم کرده برگ جعفری برای بواسیر و سنگ کلیه مفید است 5- خوردن چای جعفری به هضم غذا کمک می کند 6- بعد از خوردن سیر برای بر طرف کردن بوی دهان جعفری بجوید 7- جعفری نفس را خوشبو می کند 8- برای درمان ضرب خوردگی و خون مدرگی له شده برگ و ساقه جعفری را روی عضو ضرب دیده.بگذارید 🛑ارسالی مخاطبین گرامی @Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسه زنی یک روباه شیطون در داخل یک خانه در بافق یزد @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدودوم همون موقع آقا رسید و با دیدن وبلبشو گفت معلومه ای
اگه تو همون رضوان شیر پاک خورده ای هستی که من میشناسم ازت میخوام حرفی نزنی و بزاری اخر عمری همه کنارهم با عشق وآرامش زندگی کنیم این حد بی انصاف بودنشون برام عجیب بودیه روز با نامردی کامل بهم زخم زدن و بیرونم کردن الان بجای اینکه من از اونا بترسم اونا از من میترسیدن با این حال دلشکسته از جام بلند شدم و گفتم نیازی به قسم دادن نیست عمر و جوانیم تباه شدپاره تنمو ازم جدا کردین بین من و خواهرم که تنها دلخوشیم بود فاصله انداختیددلم رو با قضاوت نابجا شکستیدو حالا بجای حلالیت طلبیدنددوباره باحرفهاتون دلم و سوزوندین و از اتاق بیرون رفتم.نمیخواستم اونا اشکهامو ببینن.چند ماه بعد که دخترها خونه نبودن آقا و عمه بی بی سراغم اومدن و خیلی ازم خواستن حلالشون کنم.عمه بی بی میگفت من نادونی کردم و جوون بودم و خام بودم بین دو حلال و فاصله انداختم برادرم میخواداون روزها رو جبران کنه.باور کن هنوزم دیر نشده زن موقع پیری و میانسالی سایه سر و مونس میخواددر جوابشون فقط گفتم اونارو به خدا واگذار کردم و فقط ازشون خواستم دخترها و پسرم تحت هیچ شرایطی چیزی نفهمن این خواسته زهره خانوم هم هست.بعد اون گاهی آقا رو میدیدم و اگر پیغام و کاری داشت به واسطه طاهره بهم میرسوندبرای جبران اون روزها هر چه میخواستم انجام میداد.یادم نیست اون شب کی خوابم برد اما تا صبح کابوس خاله زینت و سمیه رو دیدم صبح که بیدار شدم نیر و دایه رضوان رفته بودن حتی از رختخوابها هم خبری نبودلحظه ای فکرکردم تموم اونچه که شب گذشته شنیده بودم همه رو خواب دیدم.نگاهی به طوبی کردم بچه راحت و آروم خوابیده بودکمی فکر کردم و فهمیدم همه چی عین واقعیت بوده از دایه رضوان دلخور بودم که خاطراتش و برام ناقص تعریف کرده خانوم جون در حالیکه آستین هاش و بالا زده بود با سینی صبحونه به اتاق اومد تا منو دید با خنده گفت ساعت خواب مادر،چه خوابی رفتی؟بعد با دقت بیشتری بهم نگاه کرد و گفت چرا رنگ به رو نداری؟نکنه ناخوشی؟ صبح تا حالا دوبار بچه ات بیدار شد اما چنان تو خواب عمیق بودی که مجبور شدم با قندآب سیرش کنم حالا هم بلند شو قربونت برم یه آبی به صورتت بزن و چیزی بخور و به این طفل معصوم شیر بده هنوز از حرفهای خاله رضوان تو بهت بودم و اصلا نفهمیدم خانوم جون چی میگه فقط سر تکون دادم.نگاهی به طوبی که آروم خوابیده بود کردم حتی تصور اینکه به طور موقت اونو به کسی بسپرم برام دردناک بود آرام صورتشو بوسیدم و بلند شدم.همه چیز برام ترسناک بود ازحرفهای دایه رضوان خوف کرده بودن این زن واقعا کوه صبر بودده روز از زایمانم که گذشت خانوم جان با کمک طاهره منو به حموم برد و قرار شد روز بعد اگه اقا و اکبراجازه بدن همراه خانوم جون یه هفته به ده برم اون زمون رسم بود که دختر تازه زا یه هفته بره خونه مادرش به قول قدیمی ها به این مهمونی مهمونی شیر میگفتن.صبح روز یازدهم من و خانوم جون آماده رفتن شدیم خانوم جون تموم اون چیزی رو که تو یه هفته لازم داشتم تو بقچه ای پیچیدفخر السادات قبل رفتنم به اتاق اومد و دوباره سفارشهاش وکردبعد تموم شدن خورده فرمایشات فخرالسادات برای خداحافظی از دایه و خواهرها چند دقیقه ای به اون حیاط رفتیم.تا دایه رو دیدم بغلش کردم و یه دل سیر گریه کردم اشکی که برای مظلومیت اون و روزگاری که بهش گذشته بود به راحتی بند نمی اومددایه رضوان چندین بار سرم و بوسید و گفت در پناه خدا باشی میدونم که دلت پره برو و تو این یه هفته حسابی استراحت کن اون از علت گریه ام بی اطلاع بودموقع رفتن خانوم جون از فخرالسادات بخاطر اون ده روز پذیرایی تشکر کرد و فخر السادات هم با سیاست همیشگیش ما رو بدرقه کرد و همراه اکبر به ده رفتیم.اوضاع تو خونه ما فرق میکرد پدرم با ذوق نه از روی رفع تکلیف ، جلوی پایم گوسفند قربانی کرد و گوشتش و برای سلامتی من و طوبی تو ده پخش کرداکبر نصف روز کنارمون موند وقرار شد یه هفته بعد بیاد دنبالمون.سعید و پدرم هم عاشق طوبی شدن طلعت هم هر وقت میخواست طوبی رو بغل کنه با جیغ و داد و حسودی مهین مواجه میشد.خاانوم جان سرحال تر از همیشه بود گاهی به خونش سرکشی میکرد و زود پیش ما برمیگشت وقتی به خونش میرفت منو به مونس می سپرد و اونم تا وقتی خانوم برگرده از کنار من و طوبی جم نمیخورد و حسابی به ما می رسیداز بس ده روز اول زایمانم خوراکیهای گرم و شیرین خورده بودم دچار اضافه وزن شده بودم شکمم بزرگ مونده بود مونس با حرص بهم گفت شکمت و با یه کتاب ببند تا سر جاش برگرده من بیخیال خندیدم و گفتم برای چی؟!حالا سر جاش برنگرده! اکبر و فخر السادات که طوبی روقبول ندارن من دوباره بایدحامله بشم و یه پسر بزام اون وقت دوباره شکمم جلومیادمونس با تعجب گفت چقدزودخودتو ول کردی!تو خیلی جوونی دختراز الان که اینطورباشی وقتی دور و برت و چهار تا بچه گرفت میخوای چکارکنی ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسوم اگه تو همون رضوان شیر پاک خورده ای هستی که من میشن
خدا بیامرز مادرت گاهی با خانوم جون به خونه زن عمو می اومدن من از زرنگی و تمیزی مادرت حظ میکردم هر چی خاک اونه بقای عمر تو و خانوم جون باشه همه چیزیش مثل مادرش بودمونس سرش و خاروند و گفت حتی پدرت با این سن و سال و نوه دار شدنش از همه مردهای آبادی حتی طبیب تو تمیزی و آراستگی سره نمیدونم تو به کی رفتی؟بعد صداش و کمی پایین آورد و گفت بدت نیاد گاهی شبیه بچگی های طلعت رفتار میکنی من همونطور که دراز کشیده بودم پتو رو رو سرم کشیدم و گفتم بترکی زن چقد حرف میزنی؟!تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟کله خودت شپش افتاده از بس حموم نرفتی مونس دیگه حرفی نزد و بلند شد و رفت پی کارهاش.یه شب خانوم جون به مونس گفت حیاط و آب و جارو کنید تا بیاد مثل گذشته شام و روی تخت بخوریم.مونس برای خانوم جون و پدر قلیون چاق کردخانوم از اینکه بین نوه هاش بود کیفور بودپدر نزدیک خانوم نشست و انگار میخواست چیزی بگه مدام ریشه های فرش و مرتب میکرد و انگار مردد بود فکری رو که تو سر داره به زبون بیاره.خانوم قلیون تعارف کرد اما پدر گفت نه فعلا شما بفرماییدخانوم که متوجه حال پدر شده بودگفت خب تعریف کنیدما که نبودیم خبر نبود؟پدرم از خداخواسته سرفه ای کرد و گفت حقیقتش خونه روسپردم برای فروش برق از چشمای خانوم جون پرید و به سرفه افتاد و نی قلیون آویزون کرد و با نگاهش به پدر فهموند که توضیحات بیشتری میخوادپدر گفت چند مشتری هم پسند کردن اما پولشون کمه خانوم که حسابی یکه خورده بود گفت از کی به این فکر افتادین؟!این همه عجله برای چیه؟بخدا حیفه گوشه به گوشه اینجا سلیقه بدری هست یادت نیست چقد ذوق اینجا رو داشت و نتونست خودشو کنترل کنه و قطرات اشک شروع به باریدن کردن.پدر همونطور که سرش و زیر انداخته بود صبر کرد خانوم جون آروم بشه بعد درمانده گفت چاره ای نداشتم خانوم جون نفس آه مانندی کشید و گفت یادم نمیاد توکارات دخالت کرده باشم داماد خودت هم داغ دیده ای و زود رنجیم و درک میکنی دل کندن از هر چیزی که به بدری ربط پیدا میکنه برام سخته باورت نمیشه که من وجودشو تو این خونه حس میکنم پدر تو تایید حرفش سر تکون داد و گفت والله من هم راضی نیستم اما نازبانو از ما دوره سعید هم به هیچ وجه کوتاه نمیاد و میخواد بره حوزه یکمم پول باید به ننه بتول بدم شنیدم این طرف و اونطرف میشینه و ولنگاری میکنه خانوم جون سرش و بلند کرد و با لبخند گفت این بهترین خبر برای منه که با تصمیم سعید موافقت کردید خدا شما رو برای هم حفظ کنه همون موقع صدای گریه طوبی اومد و خانوم جون زودتر از من بلند شدطوبی رو بغل کردم و زیر سینه ام گذاشتم خانوم نشست و تکیه به دیوار داد معلوم بود دلتنگ هست گفتم خانوم جون شما هم با پدر به شهر بیا ملک ناز و سعید هنوز هم به حمایتهای شما نیاز دارن.خانوم جون گفت کجا بیام مادر من اینجا خونه زندگی دارم باید چراغ خونه آقاجونتو تازنده ام روشن نگهدارم رفتن دل میخواد اونی که میره دیگه میدونه اینجا چیزی نداره میره که از نو بسازه رفتن و کندن خیلی سخته طاقتی میخواد که من ندارم علاوه بر اون برای من رفتن دیگه معنانداره من جا مونده از قافله عزیزام هستم من تکه ای از وجودمو سالهاس که تو گورستان این آبادی دفن کردم آرامش من تو خونه ابدی کنار بدری و آقاجونت هست بعد مکثی کرد و گفت یعنی میشه دوباره چشم من به روی بدری روشن بشه آهی کشید و گفت الهی مادر هیچ وقت داغ نبینی با لج سینه ام و از دهن طوبی بیرون کشیدم و با حرص گفتم نشد من با شما حرف بزنم و شما بحث و به مرگ و آقاجون و مادرم نکشی یکمم به این فکر کن ما بدون تو چیکار باید بکنیم خسته امون کردی از بس از داغ مادرم و نادرسوختی بخدا ما هم تو این غم شریکیم اما زندگی منتظر نمیمونه ماسوگواریمون تموم بشه راهش و میره بعضی وقتها با شنیدن این حرفها حس میکنم ما برات ارزشی نداریم.طوبی کمی با دهنش دنبال سینه ام گشت هنوز سیر نشده بود باز به گریه افتاد خانوم جون نشست و گفت دردت بجونم شما همه زندگی من هستید اگه واقعا رفتنی شدین منم میام سر میزنم و برمیگردم طلعت دیگه عاقل شده و سر جریان بتول هواسش و حسابی جمع پدرت کرده بعد مکثی کرد و گفت نمیدونم بگم یا نه؟اصلا چطور بگم؟ نگرانی اصلی من تویی طوبی دوباره شروع به شیر خوردن کردبا تعجب گفتم من؟ چرا من؟همونطور که زل زده بود بهم گفت تو اکبر و زندگیتو دوس داری؟ بدون فکر گفتم معلومه خیلی دوسش دارم اتفاقا دو روز نشده دلم هواشو کرده حتی بیشتر از نیر و دایه رضوان.خانوم جان با اخم گفت علاقه به مرد زندگیت نباید قابل قیاس با کسی باشه اون حتی از پدر و مادر و من بهت نزدیکتره.خانوم جون مکثی کرد و گفت پس چرا به زندگیت دلگرم نیستی؟ ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کودکیمان را در کوچه های زمان گم کردیم و مهربانیمان را در میان سنگ و آجر آرزوهای بزرگسالی جا گذاشتیم جهان امروز به دلهای مهربان و کودکانه نیاز بیشتری دارد. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@yee_hese_khob1_5333740494.mp3
زمان: حجم: 6.3M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
🔘عکسها و خاطره ها. 📲جناب آقای کریم ساعدی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘محمدرضا زنوزی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌