eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوششم حالا بماند که تو همیشه نظرت با بقیه فرق داره بعد ه
اولش کمی ترسیده بودم و اما بعد اکبر هم به کمکم اومد و با هم ساکتش کردیم.شب اولی که با بچه ام تنها گذروندم به خیر گذشت.چهل روز از تولد طوبی گذشته بود و اکبر روز به روز بیشتر شیفته طوبی میشداز راه که میرسید حتی اگه طوبی تو خواب هم بود بالا سرش مینشست تا بیدار بشه و با سوت زدن براش آهنگ میزد و طوبی با چشمای خاکستریش دنبال صدای پدرش میگشت و تا اونو میدید ذوق میکرد و دست و پا میزدطوبی دختر خوشگلی بود و هر چی بزرگتر میشد بیشتر شبیه دایه رضوان میشدکم کم فخر السادات هم به طوبی علاقه مندشده بود و قبل ظهر که قرآنش تموم میشد طاهره و دنبالمون میفرستاد من بعد خوردن ناهار به اتاقمون برمیگشتم و فخر السادات با طوبی سرگرم میشددایه رضوان هم به هر بهونه ای که میتونست برای دیدن طوبی می اومد ومنم گاهی به هوای دیدن خواهرها به اون حیاط میرفتم.نیر دیوانه وار طوبی رو میپرستید و گاهی انقد بچه رو میبوسید که به گریه می افتادخواهرهای اکبر هم خیلی طوبی رو دوست داشتن و همیشه سر بغل کردنش با هم دعوا داشتن مهر طوبی به شکل عجیبی تو دل خانواده اکبر افتاده بودبرخلاف قبل خواهرها شبهای تابستون می اومدن تو این حیاط و فخر السادات با ذوق خودش غذا رو میکشید و از اینکه بچه هاش دورش جمع بودن سر کیف بودطوبی خیلی شیرین و باهوش بود و به گفته فخر السادات همه محسناتش و از اکبر به ارث برده بودمنم اعتراضی نداشتم از اینکه بچه ام تودلشون خودشو جا کرده بود خوشحال و راضی بودم.خانوم جون دوباره پا پیش گذاشت و طاهره رو برای ابراهیم خواستگاری کرد و این بار دایه رضوان قبول کردطی دو هفته و به سرعت مراسم ازدواج طاهره و ابراهیم برگزار شد و خانوم جون تو خونه خودش یه ضیافت نهاربرگزار کرد دست اون دو تا رو که اون زمان از وقت ازدواجشان گذشته بود تو دست هم گذاشت.ابراهیم شادابتر از طاهره بود اما خانوم جون میگفت سه جلش و دیدم ابراهیم دو سال هم از طاهره بزرگتر هست.بعد از رفتن طاهره کسی رو برای انجام کارهای خونه نداشتیم فخر السادات خودش ناهار میپخت وگاهی هم برای نظافت نیر می اومد و من بیشتر میدیدمش و بخاطر حرف زدن باهاش طوبی رو پیش فخر السادات میزاشتم و تو کارها کمکش میکردم کلی میگفتیم و میخندیدم و باهم خوش بودیم.بخاطر شرایط پیش اومده منم به کار کردن تو خونه عادت کرده بودم و اکثر روزها طوبی رو بغل میکردم و برای کمک به فخر السادات به مطبخ میرفتم.گاهی سیب زمینی و پیاز پوست میکندم و گاهی هم حبوبات پاک میکردم.گاهی وقت ها که خرابکاری میکردم همونطور که فخرالسادات مشغول کار بود میگفت برداشتت خوبه هر کاری رو زود یادمیگیری تقصیری نداری مادری نداشتی که بهت یاد بده.هفته ای دوبار هم با نیر اتاقها رو جارو میزدیم ظرفها رو من به خواست خودم پای حوض میشستم روزی که میراب می اومد روز لباس شستنمون بود اکثرا با نیر لباس میشستیم وفخرالسادات به آب کشیدنمون نظارت میکردیه روز همینطور که سرگرم کار بودم از فخر السادات پرسیدم شما هم اول عروسیتون کار خونه میکردین فخر السادات با حسرت و پشیمونی گفت تو خونه خودم طاهره همیشه کنارم بود اما خونه عمه بی بی و مادرشوهرم که میرفتم برای اینکه خودمو تو دلشون بیشتر جا کنم تا دلت بخواد کار میکردم حتی گاهی جوراب های شوهر گوربه گوری و لباس های عمه بی بی و پسرش و میشستم بعد هم که به اینجا اومدن من تمام وقت در خدمتشون بودم بعد آه بلندی کشید و گفت چه باج ها که به اینا ندادم فقط حیف که سواد ندارم وگرنه داستان زندگیم و مینوشتم.دلم به حالش سوخت تمام ادمهای خوب وقتی تو جای بدی تو زندگی قرار میگیرن کارهای اشتباهی انجام میدن شاید اگر فخرالسادات با مردی که دوسش داشت زندگی میکرد اون روحیه خشن و طلبکارانه رو نداشت.کارهای خونه زیاد شده بود و خسته میشدم اما زندگیم از اون حالت کسالت آور دراومده بودروزهای اول پاییز بود و شبها هوا کمی خنک تر شده بودآقا و اکبر تو ایوون مشغول صحبت بودن و فخر السادات هم تو اتاق داشت طوبی رو میخوابوند منم کنار حوض مشغول ظرف شستن بودم باد ملایمی صورتمو نوازش میکرد و من سرشار از حس خوب بودم حس میکردم زندگیم شیرین شده و همه سختی هام تموم شده همون موقع کمی سرم گیج رفت و با خودم گفتم حتما بخاطر عدسی ظهرکمی سردیم کرده ظرفها رو شستم و تو یه سینی وارونه گذاشتم و تا خواستم بلند بشم همه چی جلوی چشام تیره و تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم چشمامو که باز کردم تو اتاق خودمون بودم و اکبر روی صورتم آب میپاشید و فخر السادات با رنگ و رویی پریده جلوی بینیم سرکه گرفته بوداکبر با تندی گفت بلند شو لباس بپوش تا به مریضخونه بریم و بعد با صدای بلند سر فخر السادات عربده کشید که از بس به خودش فشار آورده که اینطور شده این دختر بدنش ضعیف هست.حرفهای اکبر بعد اون همه سردی که بینمون بوده برام شیرین و دلچسب بود ادامه دارد...
Erfan Tahmasbi @RozMusic.comErfan Tahmasbi - Hezaro Yek Shab.mp3
زمان: حجم: 7.4M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
30.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی آرامش تنها راه رسیدن به موفقیت @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Masoud Sadeghlo~ UpMusic1_10881806658.mp3
زمان: حجم: 9.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
ناراحت کردن یه آدم مثل پرت کردن یه تیر به آسمونه که نمیدونی کجای زندگیت قراره برگرده پایین و یقه ی خودتو بگیره.. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Ibrahim Tatlises [ MokhtalefMusic.com ]Ibrahim_Tatlises_-_Dallam.mp3
زمان: حجم: 4.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
"فرجین باغی " نوجوان بودیم شاید دوران مدرسه ابتدایی را می خواندیم ، سر کوچه که وای می ایستادیم یا مشغول بازی بودیم ، موقع عصر که هوا روبه تاریکی بود ، پیر مرد موسفید و چابک که قیافه اش جذبه خاصی داشت را هر روز می دیدیم که سوار بر اسب از صحرا برمی گشت و به سمت پایین می رفت . این پیر مرد زحمت کش مرحوم فرج بی غم پدر مرحومین نصیر و رجب و همچنین جناب اقای رمضان بی غم که امسال ماه محرم بعد از چندین سال در مسجد دیدمشان و باهم احوالپرسی هم کردیم ، و فکر کنم که از فرزندان ذکور مرحوم فرج فقط اقا رمضان مانده اند که انشالله زنده باشند همچنین فرزندشان که مداح باصفا و دارای صدای و لحن و سبک خوب و قابل تحسینی بودند را هم زیارت کردیم و همچنین فرزندان مرحوم اقا نصیر ، اقا منصور و اقا محبوب و... با دیدن هر یک از هم کتی های عزیز م در سفرم به اغمیون بعد از چندین سال تجدید خاطره ای میکردم و بیاد گذشته ها غبطه می خوردم . مرحوم فرج بی غم علاوه بر کار کشاورزی و دامداری ، یک باغ بسیار زیبا و دل انگیز در دامنه کوه ، بیادگار گذاشته است ، باغی با درختان متنوع میوه در دل دامنه کوه، تصور کنید این پیرمرد شجاع با تحمل چه زحمات پر مشقت ، چنین بهشتی زیبا و دلربا در ان دل صحرا پدید اورده است .بی گمان ماه ها و سال ها تلاش و کار مستمر این مرد سخت چنین نتیجه ای پر بار داده است ، وقتی بعد از سالیان طولانی به همراه برادران مهتابی برای تجدید خاطره به باغ فرج رفتیم و داخل باغ دقایقی قدم زدیم ، به درختهای تنومند که هر یک هویت و تاریخ کهن اغمیون را به رخ می کشید، تکیه کردیم و نفسی تازه کردیم ، بخوبی جای جای باغ را نگریستیم ، هنر و اندیشه و استقامت مردان زحمت کش این باغ را ستودیم که چگونه و با چه ابزار و الات اولیه چنین باغی را در چنین جایی پدید اورده اند که هنوز هم درختان با قامت بلند ولی نه چندان شاداب خودشان ، جلوه منحصر به فردی به دشت و دمن و کوه بخشیده اند از ظاهر باغ و درختان وضع مطلوب بنظر نمی رسید ، همچنانکه در عکس مشاهده می کنید بعضی از درختان تنومند و کهنسال خشکیده یا در حال خشکیدن بود ، که این منظره اصلا قابل توجیه نیست واقعا اگر خدای نکرده اهمال و سهل انگاری در ابیاری و نگهداری این درختان زیبا رخ دهد ضایعه ای بزرگ به این دشت و دمن زیبا خواهد بود که هیج موقع قابل جبران نیست باور کنید از ته دل عرض میکنم وظیفه همه ما اهالی هست که در زنده نگه داشتن ان باغ و درختان اش از هیچ کوششی دریغ نکنیم هر چند ان ملک مال خانواده بی غم هست ، ولی یادگار گرانبهایی از مردان زحمت کش به کل مردم اغمیون است. اگر در مجلسی یا جایی سخن از زیبایی و دل ارایی و سر سبز بودن روستای کهن اغمیون سر زبان هاست مگر بدون این باغ و باغات زیبا میشود چنین ادعایی کرد این باغات و درختان و پرندگان روی شاخ و برگشان ، سند زیبایی اغمیون ماست . صدای دل انگیز پرندگان روی درختان دقایقی که در باغ بودیم نوازشگر جسم و روح خسته مان بود که از تهران با خود به یدک می کشیدیم در ان چند دقیقه چقدر احساس خوشحالی و شادابی برایمان دست داد که همه انها مرهون ان درختان ایستاده بلند بود که روزگاری مردی مهربان و شجاع با دستان خسته و مهربان خود ، ریشه این درختان را در خاک کرده تا در اینده رهگذری خسته در زیر سایه ان اندکی استراحت کرده و ارام شود . عمو فرج روحت شاد ، ایا روزگار مردانی به پاکی شما بازهم به خود خواهد دید . خستگی مان را در کرده راهی کوه شدیم ، به بالای کوه که رسیدیم ، تازه به عظمت و زیبایی باغ عمو فرج پی بردیم ، از قله کوه به پایین که نگاه می کردیم و باد خنک پاییزی به صورتمان می خورد و صدای چه چه پرندگان صد چندان به زیبای محیط می افزود و اصلا پای پایین رفتن نداشتیم . از قله کوه به اغمیون زیبا ، به ساختمان های مجلل جدیدالاحداث، به باغ های سر سبز تازه که در پیرامون اغمیون احداث شده ، به ارامستان و قطعه شهدا که از ان بالا دیده میشود ، به کروان چایی که خشک و خالی مانده ، به مناره مسجد حضرت ابوالفضل که خود نمایی می کند ، مات و مبهوت نگاه می کردم و نفسم در سینه ام حبس بود ، تمام گذشته ام و خاطراتم ، خاطرات کودکانه ام عین یک فیلم سریع از ذهنم گذشت... آرام آرام به سمت خانه راه افتادیم . ولی به کوه و دشت و دمن زیبا قول دادیم اردیبهشت ماه منتظر ما ن باشند . مخلص محمود اسماعیلی 🔘فیلم ،پویاپرنده @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌