eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوهشتم هر چند قلباً ازحرفهایی که فخر السادات میزد راضی ن
فخر السادات همونطور که سرش پایین بود گفت خدا دامن منیره رو هم سبز کنه.دایه رضوان غمگین گفت انشاءالله اونم حامله میشه من جواب دیدم امیدوارم دوا و درمون راضیه قابله اینبار کارساز بشه و خدا دل هممون و شاد کنه عمه بی بی دستهاش و بالا برد و گفت انشاءالله.دایه رضوان نگاه زیر چشمی به عمه بی بی کرد و گفت وجیهه خانوم تو راهی نداره؟عمه بی بی که منتظر بودکسی سر این حرف و باهاش باز کنه گفت والا چی بگم؟!هر چی میگم دختر جون بزار یکی گیرت بیاد گوش نمیده میگه من و محمود الان بچه نمیخواییم و بهونه میاره که دوست دارم یه زیارت بدون بچه برم برای بچه دار شدن وقت زیاده بعد مکثی کرد و گفت ولی ولی الله میگه انگار دوباره خبرهایی هست.فخر السادات تا این خبر و شنید انگار اونو مار نیش زد با دلخوری بیحدی گفت راست میگی؟ببین تو رو خدا لیلا و زینت تازکی چقد تو دارشدن همین چند وقت پیش خونه زینت بودم ولی حرفی به من نزدعمه بی بی وسط حرف فخر السادات پرید و گفت رو ترش نکن زن داداش هنوز هم قطعی چیزی نگفتن فکر نمیکنم حتی زینت هم چیزی بدونه باور کن لیلا به من حرفی نزده این چند کلمه رو هم من از دهن ولی الله شنیدم.فخر السادات که قانع نشده بود گفت به خودشونو مربوط خودم یه سر دارم و هزار سودا...شب آقا و اکبر هم خبر رو فهمیدن و آقا کلی خوشحال شد اما اکبر جا خورده بود و میگفت بچه ام هنوز داره شیر میخوره گناه داره فخرالسادات همونطور که داشت سفره رو پاک میکرد گفت این شیر دیگه به دردطوبی نمیخوره خودم به بچه هام میرسم تو نگران نباش با کارهای جورواجور و تجربه فخر السادات طوبی رو از شیر گرفتم.روزگار میگذشت و هر ماه که میگذشت شکم من بزرگتر میشدمن و لیلا و منیژه هر سه با فاصله خیلی کم از هم دوباره باردار شدیم آقا بین من و منیژه چون تو یه خونه بودیم یه گوسفند قربونی کردفخر السادات و دایه رضوان نذر و نیازی نبود که برای بچه دار شدن منیره نکرده باشن ولی انگار هیچ دعایی تاثیر نداشتـمنیره کم کم ناراحتی و غصه اش و علنا نشون میداد و تا حرف حاملگی اش میشد به گریه میفتاد و مجلس و ترک میکردگاهی دایه رضوان ناراحت میگفت با حاملگی تو و منیژه کم کم صدای حسین هم دراومده حق داره بچه ام جوون هست و دورش پر بچه هست اونم دلش بچه خودش و میخواد و حسرت پدر شدن داره پدرم بلاخره خونمونو فروخت یه خونه چند کوچه بالاتر از خونه آقا خرید.خونه جدید خیلی کار داشت و اونا تا آماده شدن خونه به خونه خانوم جون رفتن برای همین اون مدت یکی دوبار بیشتر به ده نرفتم.روزهای اخر بارداریم بود و خیلی سنگین شده بودم با اینکه فعالیتم نسبت به بارداری اولم بیشتر شده بود اما شکمم خیلی بزرگتر شده بود طوبی کم کم راه افتاده بود و دستش و به دیوار میگرفت و راه میرفت فخر السادات جونشو براش میدادکم کم به روزهای اخر بارداریم نزدیک شده بودم و هر روز منتظر درد زایمان بودم.یه روز صبح با صدای جیغ و فریاد بیدار شدم دنبال طوبی گشتم اما بچه ساکت و آروم کنارم خوابیده بودگوشهامو تیز کردم صدای جیغ و فریاد نیر بودکه از حیاط می اومد با عجله خودمو به حیاط رسوندم درست میدیدم نیر بود که زیر مشت و لگد فخر السادات داشت داد میزدبه طرفشون دوییدم و فخر السادات مثل یه مار زخمی یک ریز دایه رضوان و نفرین میکردمشت و لگد به پهلوی نیر بیچاره میزدنیر هیچ مقاومتی نمیکرد و فقط دستهاشو و روی سرش گذاشته بودبا ترس و لرز جلو رفتم و دستهای فخر السادات و گرفتم و گفتم چی شده خانوم بزرگ ؟ الان سکته میکنید اگه غلطی کرده که اینطور عصبانی شدید اونو به دایه رضوان بسپرید خودش ادبش میکنه قصدم این بود هر طور شده نیر و از زیر دست و پای اون نجات بدم فخر السادات که انگار جایی از بدنش میسوخت گفت هر چی میکشم از دست همین دایه رضوان هفت خط هست و نیر و ول کردطبق عادت زمان ناراحتیش شروع کرد خودشو زدن سعی کردم دستهاشو بگیرم تا بیشتر از این تو سر و صورت خودش نزنه همون لحظه احساس کردم چیزی تو دلم فرو ریخت ودرد کل بدنمو گرفت.جیغ بلندی کشیدم و روی زمین نشستم فخر السادات که دست و پاشو گم کرده بود انگار آب سردی روش ریختن ساکت شد و گفت خاک به سرم چی شده؟بعد لگدی به پهلوی نیر زد و گفت بلند شو گم شونیر از خدا خواسته بلند شد و به طرف اون حیاط دوییدطولی نکشید که دایه رضوان و منیژه با رنگ و روی پریده رسیدن فخر السادات به منیژه گفت تو برو کنار طوبی بمون فخر السادات با کمک دایه رضوان منو به اتاق کشوندن ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1_6227052699.mp3
زمان: حجم: 29.8M
🌼چرا باید ببخشیم؟ بخشیدن دیگران چه تاثیری در زندگی ما داره؟🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تقدیم به روح مرحومین، سیدآقامصطفوی،محمدزمانی،اصغر فردی 🙏لطفا برای مشاهده بهتر زوم کنید. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمس تبریزی: هر چه در پی اش بدوی از تو می گریزد آرام که بگیری می آید .... @Aghmiun
از رفتن ها دلگیر نشو خیلی از موندن ها لیاقت میخواد... ‌@Aghmiun
همه عیبِ خلق دیدن نه‌ مروّت است و مَردی نِگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری @Aghmiun
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است؟ چيست اين درد جگرسوز كه درمان من است؟ از دل ای آفت جان! صبر توقع داری؟ مگر اين كافر ديوانه به فرمان من است؟ آنچه گفتند ز مجنون و پريشانی او در غمت شمه‌ای از حال پريشان من است ماه را گفتم و خورشيد بخنديد به ناز كاين دو خود پرتوی از چاک گريبان من است عالمی خوش‌تر از آن نيست كه من باشم و دوست اين بهشتی‌ست كه در عالم امكان من است آمد و رفت و دلم برد و كنون حاصل وصل اشک گرمی‌ست كه بنشسته به دامان من است كاش بی روی تو یک لحظه نمی‌رفت ز عمر ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است اندر اين باغ بسی بلبل مست است عماد داستانی‌ست كه او عاشق دستان من است @Aghmiun
♦️وضعیت قرمز تیم ملی/حتی توان پیروزی در برابر تیم رتبه ۱۰۶ فیفا را هم نداریم 🔹ایران ۲_۲ تاجیکستان @Aghmiun