5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1_6227052699.mp3
زمان:
حجم:
29.8M
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تقدیم به روح مرحومین،
سیدآقامصطفوی،محمدزمانی،اصغر فردی
🙏لطفا برای مشاهده بهتر زوم کنید.
@Aghmiun ❥❥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمس تبریزی:
هر چه در پی اش بدوی
از تو می گریزد
آرام که بگیری
می آید ....
@Aghmiun
751.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شناخت انسانها
@Aghmiun
از رفتن ها دلگیر نشو
خیلی از موندن ها لیاقت میخواد...
@Aghmiun
#شعر
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است؟
چيست اين درد جگرسوز كه درمان من است؟
از دل ای آفت جان! صبر توقع داری؟
مگر اين كافر ديوانه به فرمان من است؟
آنچه گفتند ز مجنون و پريشانی او
در غمت شمهای از حال پريشان من است
ماه را گفتم و خورشيد بخنديد به ناز
كاين دو خود پرتوی از چاک گريبان من است
عالمی خوشتر از آن نيست كه من باشم و دوست
اين بهشتیست كه در عالم امكان من است
آمد و رفت و دلم برد و كنون حاصل وصل
اشک گرمیست كه بنشسته به دامان من است
كاش بی روی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر
ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است
اندر اين باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانیست كه او عاشق دستان من است
#عماد_خراسانی
@Aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
تا آخر ببینید لطفا ....
♦️وضعیت قرمز تیم ملی/حتی توان پیروزی در برابر تیم رتبه ۱۰۶ فیفا را هم نداریم
🔹ایران ۲_۲ تاجیکستان
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدونهم فخر السادات همونطور که سرش پایین بود گفت خدا دامن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدودهم
دایه رضوان نگاهی به حال و اوضاع من کرد و گفت فکر کنم کیسه اب بچه پاره شده همونطور که غر میزد گفت چیز سنگین بلند کردی؟گفتم با گریه گفتم نه بخدا دایه رضوان به فخر السادات گفت یه لیوان شربت براش بیار تا من برم سراغ راضیه قابله.با یادآوری زایمان اولم وسختی هایی که کشیده بودم به گریه افتادم و گفتم تو رو خدا نه قابله رو نیارید من میترسم میخوام به مریض خونه برم خانوم جونمو خبر کنیددایه رضوان که دلش به حالم سوخته بود دستی رو سرم کشید و گفت نگران نباش به مریضخونه هم میریم اما تا کسی پیدا بشه و ما رو ببره مریضخونه بزار قابله یه نگاهی بهت بکنه.فخر السادات با عجله دویید سمت مطبخ دایه رضوان همیشه بهتر از فخر السادات به اوضاع مسلط بودفخرالساداتبا هر اتفاقی زود دست و پاشو گم میکردحیران دور خودش میچرخیددایه رضوان خیلی زود با قابله برگشت همزمان با اونا فخر السادات با یه لیوان بزرگ شربت نارنج وارد اتاق شددردهام شروع شده بود و با عجله شربت و خوردم راضیه خانوم به دایه رضوان گفت اگه میخوایید برید مریض خونه بیشتر ازاین منتظر نمونید وقت زایمانش هست تنها کسی که تو محله ماشین داشت حسن آقا بقال داشت دایه رضوان دنبالش رفت و فخر السادات با عجله یه جفت جوراب تا سر زانوهاش بالا کشیدبعد چادرش و سرش انداخت و دست منو گرفت و گفت نازبانو یاعلی بگو و بلند شوبا ناله بلند شدم و دستم و بهش دادم و بلند شدم و به طرف در رفتیم بین راه چشمم به طوبی افتاد که تو بغل منیژه بوددوست داشتم برگردم و ببوسمش اما نایی نداشتم.دستهای فخر السادات به وضوح تو دستام میلرزیدچیزی که معلوم بود این بود که این آشفتگی و بهم ریختگیش برای زایمان من نبوددایه رضوان با حسن اقا اومد و منو به مریض خونه رسونداین بار برخلاف دفعه قبل با دو ساعت درد کشیدن بچه ام دنیا اومد دختر دومم طلا خیلی راحت بدنیا اومدنمیدونم چرا اینبار فخر السادات و اکبر خیلی راحت برخورد کردن و طلا رو تحویل گرفتن.شاید بخاطر شیرینی وجود طوبی بود یا شاید بخاطر آشفتگی فکری فخر السادات بود هر چی بود منو به حال خودم گذاشتن انگار فخر السادات درگیرموضوعی مهم تر از جنسیت بچه من بودبعد از مرخص شدنم از بیمارستان
پدرم طلعت و بچه ها حالا که چند کوچه باهامون فاصله داشتن اومدن دیدن من هنوز خونه کار داشت و پدرم مشغول بنایی بود.خونواده ام اکثرا تو اون خونه بودن و ملک ناز پیشم میموندبرعکس من اون دختر زبر و زرنگی بود و به راحتی از پس همه کارها برمی اومدپدرم نظرش این بود که بزاریم چند روز بگذره بعدخانوم جون و بیاریم میگفت خانوم جون مریضه بهتره دردسرش ندیم روز سوم زایمانم بود که خانوم جون خبر دار شد و اومد و کلی گریه و زاری کرد که چرا به من نگفتید اما وقتی همه چی رو روبه راه دید خیالش راحت شد خانوم سجده شکر بجا آورد و گفت باورت نمیشه مادر هنوز بعد چند ماه صدای عربده هات سر زایمان طوبی تو گوشم هست نمیدونی این روزها چقد نگران زایمانت بودم طوبی اکثر شبها تو اتاق فخر السادات بود ووقتی هم که تو اتاق خودمون بود اگه هواسمون نبود میخواست طلا رو مثل یه عروسک بغل کنه فخر السادات مثل زایمان اولم دیگه غیظ نداشت و خانوم جون میگفت فکر میکنم فخر السادات بیماره بنده خدا خیلی افتاده شده اکبر هم طوبی رو روی پاش مینشوند و با ذوق و شوق و به زبانه بچه گانه براش از طلا میگفت با اینکه اینبارم بخاطر دختر زاییدنم تو ذوقش خورده بود اما بدخلقی نمیکرداکبر عصرها که به خونه برمیگشت ساعتها با خانوم جون مشغول صحبت کردن بود و شبها برای خواب به مهمونخونه میرفت.یه شب با ذوق به خونه اومد و کف پای طلا رو بوسید و گفت قربون پا قدمت دخترم جان پدر متعجب نگاهش کردم و اکبر خبر خرید خونه کوچکی نزدیک خودمون به من داد نمیتونم شرح بدم که چقد از شنیدن این خبر خوشحال شدم از اینکه خانوم خونه خودم میشدم تو پوست خودم نمیگنجیدم خانوم جون تا این خبر خوش و شنید مدام با اشتیاق میگفت وقتی به خونه خودت رفتی باید با سلیقه و زیبا اونجا رو بچینی تو دختر داری و اونا باید باسلیقگی و خانومی رو از تو یاد بگیرن الحمد الله مردت هم مثل پدرت خوش ذوق هست خودت نمیدونی اما روزی هزار بار خداروشکر میکنم که زندگیت گرم شده و همدم و هم بالین خوب نصیبت شده.اون روزها انگار تو رویا سیر میکردم اکبر با من خصوصا بچه هام خیلی مهربون شده بودفخر السادات به هر دلیلی که من نمیدونستم سرش تو لاک خودش بودیاد کتک کاریش با نیر افتادم چندین روز از زایمان گذشته بود دایه رضوان و فقط روز اول دیده بودم دلم برای نیر تنگ شده بود کم کم به شک افتادم که حتما اتفاقی افتاده دیگه طاهره هم نبود که پیغوم منو به دایه رضوان برسونه.یه روز صبح خانوم جون برای صبحونه آوردن پشت در اتاق ایستاده بود و برای رفتن مردد بود گفتم خانوم جون چرا مرددی؟