751.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شناخت انسانها
@Aghmiun
از رفتن ها دلگیر نشو
خیلی از موندن ها لیاقت میخواد...
@Aghmiun
#شعر
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است؟
چيست اين درد جگرسوز كه درمان من است؟
از دل ای آفت جان! صبر توقع داری؟
مگر اين كافر ديوانه به فرمان من است؟
آنچه گفتند ز مجنون و پريشانی او
در غمت شمهای از حال پريشان من است
ماه را گفتم و خورشيد بخنديد به ناز
كاين دو خود پرتوی از چاک گريبان من است
عالمی خوشتر از آن نيست كه من باشم و دوست
اين بهشتیست كه در عالم امكان من است
آمد و رفت و دلم برد و كنون حاصل وصل
اشک گرمیست كه بنشسته به دامان من است
كاش بی روی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر
ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است
اندر اين باغ بسی بلبل مست است عماد
داستانیست كه او عاشق دستان من است
#عماد_خراسانی
@Aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
تا آخر ببینید لطفا ....
♦️وضعیت قرمز تیم ملی/حتی توان پیروزی در برابر تیم رتبه ۱۰۶ فیفا را هم نداریم
🔹ایران ۲_۲ تاجیکستان
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدونهم فخر السادات همونطور که سرش پایین بود گفت خدا دامن
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدودهم
دایه رضوان نگاهی به حال و اوضاع من کرد و گفت فکر کنم کیسه اب بچه پاره شده همونطور که غر میزد گفت چیز سنگین بلند کردی؟گفتم با گریه گفتم نه بخدا دایه رضوان به فخر السادات گفت یه لیوان شربت براش بیار تا من برم سراغ راضیه قابله.با یادآوری زایمان اولم وسختی هایی که کشیده بودم به گریه افتادم و گفتم تو رو خدا نه قابله رو نیارید من میترسم میخوام به مریض خونه برم خانوم جونمو خبر کنیددایه رضوان که دلش به حالم سوخته بود دستی رو سرم کشید و گفت نگران نباش به مریضخونه هم میریم اما تا کسی پیدا بشه و ما رو ببره مریضخونه بزار قابله یه نگاهی بهت بکنه.فخر السادات با عجله دویید سمت مطبخ دایه رضوان همیشه بهتر از فخر السادات به اوضاع مسلط بودفخرالساداتبا هر اتفاقی زود دست و پاشو گم میکردحیران دور خودش میچرخیددایه رضوان خیلی زود با قابله برگشت همزمان با اونا فخر السادات با یه لیوان بزرگ شربت نارنج وارد اتاق شددردهام شروع شده بود و با عجله شربت و خوردم راضیه خانوم به دایه رضوان گفت اگه میخوایید برید مریض خونه بیشتر ازاین منتظر نمونید وقت زایمانش هست تنها کسی که تو محله ماشین داشت حسن آقا بقال داشت دایه رضوان دنبالش رفت و فخر السادات با عجله یه جفت جوراب تا سر زانوهاش بالا کشیدبعد چادرش و سرش انداخت و دست منو گرفت و گفت نازبانو یاعلی بگو و بلند شوبا ناله بلند شدم و دستم و بهش دادم و بلند شدم و به طرف در رفتیم بین راه چشمم به طوبی افتاد که تو بغل منیژه بوددوست داشتم برگردم و ببوسمش اما نایی نداشتم.دستهای فخر السادات به وضوح تو دستام میلرزیدچیزی که معلوم بود این بود که این آشفتگی و بهم ریختگیش برای زایمان من نبوددایه رضوان با حسن اقا اومد و منو به مریض خونه رسونداین بار برخلاف دفعه قبل با دو ساعت درد کشیدن بچه ام دنیا اومد دختر دومم طلا خیلی راحت بدنیا اومدنمیدونم چرا اینبار فخر السادات و اکبر خیلی راحت برخورد کردن و طلا رو تحویل گرفتن.شاید بخاطر شیرینی وجود طوبی بود یا شاید بخاطر آشفتگی فکری فخر السادات بود هر چی بود منو به حال خودم گذاشتن انگار فخر السادات درگیرموضوعی مهم تر از جنسیت بچه من بودبعد از مرخص شدنم از بیمارستان
پدرم طلعت و بچه ها حالا که چند کوچه باهامون فاصله داشتن اومدن دیدن من هنوز خونه کار داشت و پدرم مشغول بنایی بود.خونواده ام اکثرا تو اون خونه بودن و ملک ناز پیشم میموندبرعکس من اون دختر زبر و زرنگی بود و به راحتی از پس همه کارها برمی اومدپدرم نظرش این بود که بزاریم چند روز بگذره بعدخانوم جون و بیاریم میگفت خانوم جون مریضه بهتره دردسرش ندیم روز سوم زایمانم بود که خانوم جون خبر دار شد و اومد و کلی گریه و زاری کرد که چرا به من نگفتید اما وقتی همه چی رو روبه راه دید خیالش راحت شد خانوم سجده شکر بجا آورد و گفت باورت نمیشه مادر هنوز بعد چند ماه صدای عربده هات سر زایمان طوبی تو گوشم هست نمیدونی این روزها چقد نگران زایمانت بودم طوبی اکثر شبها تو اتاق فخر السادات بود ووقتی هم که تو اتاق خودمون بود اگه هواسمون نبود میخواست طلا رو مثل یه عروسک بغل کنه فخر السادات مثل زایمان اولم دیگه غیظ نداشت و خانوم جون میگفت فکر میکنم فخر السادات بیماره بنده خدا خیلی افتاده شده اکبر هم طوبی رو روی پاش مینشوند و با ذوق و شوق و به زبانه بچه گانه براش از طلا میگفت با اینکه اینبارم بخاطر دختر زاییدنم تو ذوقش خورده بود اما بدخلقی نمیکرداکبر عصرها که به خونه برمیگشت ساعتها با خانوم جون مشغول صحبت کردن بود و شبها برای خواب به مهمونخونه میرفت.یه شب با ذوق به خونه اومد و کف پای طلا رو بوسید و گفت قربون پا قدمت دخترم جان پدر متعجب نگاهش کردم و اکبر خبر خرید خونه کوچکی نزدیک خودمون به من داد نمیتونم شرح بدم که چقد از شنیدن این خبر خوشحال شدم از اینکه خانوم خونه خودم میشدم تو پوست خودم نمیگنجیدم خانوم جون تا این خبر خوش و شنید مدام با اشتیاق میگفت وقتی به خونه خودت رفتی باید با سلیقه و زیبا اونجا رو بچینی تو دختر داری و اونا باید باسلیقگی و خانومی رو از تو یاد بگیرن الحمد الله مردت هم مثل پدرت خوش ذوق هست خودت نمیدونی اما روزی هزار بار خداروشکر میکنم که زندگیت گرم شده و همدم و هم بالین خوب نصیبت شده.اون روزها انگار تو رویا سیر میکردم اکبر با من خصوصا بچه هام خیلی مهربون شده بودفخر السادات به هر دلیلی که من نمیدونستم سرش تو لاک خودش بودیاد کتک کاریش با نیر افتادم چندین روز از زایمان گذشته بود دایه رضوان و فقط روز اول دیده بودم دلم برای نیر تنگ شده بود کم کم به شک افتادم که حتما اتفاقی افتاده دیگه طاهره هم نبود که پیغوم منو به دایه رضوان برسونه.یه روز صبح خانوم جون برای صبحونه آوردن پشت در اتاق ایستاده بود و برای رفتن مردد بود گفتم خانوم جون چرا مرددی؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدودهم دایه رضوان نگاهی به حال و اوضاع من کرد و گفت فکر ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدویازدهم
خانوم چشماشو ریز کرده بود و همونطور که از پنجره به بیرون نگاه میکرد گفت چند دقیقه بود منیره و فخرالسادات باهم تو ایوون حرف میزدن انگار بحثشون شد نمیدونم چی شد فخر السادات شروع به زدن خودش کردمنیره هم بحث و ول کرد و رفت.جریان کتک کاری فخر السادات و نیر و برای خانوم گفتم و اونم با تعجب به حرفهام گوش داد و کلا قید بیرون رفتن و زد.خانوم جون اومد کنارم نشست و با ترس گفت یعنی نیر چیکار کرده چطور ازش نپرسیدی گفتم فرصت نشد که بپرسم همون موقع دردم گرفت و راهی مریض خونه شدم و دیگه هم اونا رو ندیدم که بپرسم خانوم جان یکم به گوشه اتاق خیره شد و گفت ای داد این نیرسابقه اش خرابه نکنه دست گل به آب داده باشه یادت که نرفته همه پولها رو برداشت ورفت.والله پدرت آدم خوبی بود وقتی از جا و مکانش باخبر شد چیزی به روی خودش نیاوردبعد زیر لب غرغر کرد ،همه که مثل ما نمیشن حرفهای خانوم جون تو دلم آشوب انداخت.یکم آروم شد و دوباره گفت نکنه دست کجی کرده و آبرومونو برده؟با ناراحتی گفتم دست بردار خانوم جون چرا پیش پیش به مصلی میری اولا نیر آدم این حرفها نیست و اون ماجرا هم بارها براتون. تعریف کردم که خام حسینعلی شددر ثانی چرا ابروی ما بره به ما چه ربطی داره؟خود دایه رضوان نیر و تو کوچه دید و به خونه آوردمگه ما میانجی اوردنش به این خونه بودیم.خانوم جون گفت چه حرفها میزنی هر چی نباشه اون قبلا تو خونه ما بوده پشت سرمون میگن نیر دست پرورده ایناس اونطور که باید و شاید تربیتش نکردن.از حرفهای خانوم جون سر درنیاوردم اما میدونستم هر چی میگه درست هست به نیر اعتماد داشتم. اما فخر السادات تو هر شرایطی طلبکار بودفخر السادات عصر به اتاقمون اومدوبیشتر حرفهاش سر خونه ای بود که قرار بود اکبر با کمک آقا بخره یه روز عصر عمه بی بی و لیلا وخاله ها به دیدنم اومدن.لیلا پا به ماه بود و به گفته خاله زینت هر لحظه ممکن بود دردش بگیره
سمیه برای جشن عروسی پسرخاله شوهرش به قوچان رفته بود و خیلی وقت بود برنگشته بودمن از اینکه اون دختر بی چاک و دهن و نمیدیدم خوشحال بودم لیلا با عشق بی حدی به طلا نگاه میکرد و میگفت ای کاش بچه منم دختر باشه.عمه بی بی هم به اندازه فخرالسادات شیفته پسر بود اما کمتر از اون ابراز میکردخاله زینت برای اینکه هر حرف و حدیثی رو زودتر خاتمه بده گفت والا الان فرقی نمیکنه از قدیم گفتن دختر بزا بده به مردم پسر بزا بده مردم ای کاش خدا هر چی به آدم میده با اقبال بده عمه بی بی همونطور که استکان چای و برمیداشت خنده ای کرد و گفت خداروشکر که مردهای الان اهل شدن و اکثر دخترها زندگی خوبی دارن.خدار و شکر شما و لیلا همیشه باهم هستید و با پوزخند گفت این ضرب المثل شامل حال شما نمیشه.خاله زینت که برخلاف لیلا سرش برای جر و بحث درد میکرد گفت
نکنه میخوای بگی شما پسر زاییدی دادی به مردم ماشاءالله شما که عروس ودامادت و تو چنگت نگهداشتی اکبر و ببین داره خونه دار میشه اما ولی الله و لیلا با اینکه چند سال زودتر هم عروسی کردن اما هنوز بالا خونه شما میشینن
عمه بی بی ساکت شد و نفعش و تو سکوت دیدیه هفته از بدنیا اومدن بچه ام میگذشت یه روز عصر منیژه تنهایی به اتاقمون اومد حسابی سنگین شده بود و اضطراب زایمان و داشت تا دیدمش فرصت و غنیمت دونستم و گوشهای طلا رو بهونه کردم و سراغ دایه رضوان و گرفتم اما منیژه در کما ناباوری گفت که دایه رضوان یه هفته میشه که همراه نیر به مشهد رفته.از این خبر جا خوردم اصلا انتظارشو نداشتم از اینکه بیخبر و بدون خداحافظی رفته بودن حسابی دلم ازشون گرفت.نه روز از زایمانم گذشت و لیلا فارغ شد و یه پسر زرد و بیمار بدنیا اوردمیگفتن زردی داره و درمونش تو شیر زنی هست که بچه دختر داره.بعد از رفتن خانوم جون یه هفته هر روز به خونه عمه بی بی رفتم و پسر لاغر و نحیف لیلا رو شیر دادم.در حین همین رفت و آمدها متوجه شدم دعوای وجیهه و شوهرش باز بالا گرفته عمه بی بی که تازه جریان قهر کردن وجیهه و اومدنش خونه آقا رو فهمیده بود یه روز با توپ پر به خونه ما اومد که چرا همون بار اول که وجیهه برا قهر اومده بود اینجا بدون اینکه به من بگویید برش گردوندیدنمیدونید دخترم چه زجر وتعصبی تو اون خونه کشیده برای لیلا تعریف کرده که تو خونه حبسش میکنه و نمیزاره با هیچ کس رفت و آمد داشته باشه عوضش خودش با همه فک وفامیلش مراوده داشت مردک بی همه چیز گفته همه مردهای فامیلتون هیز هستن و همه زنهای فامیلتون هم سر به هوا هستن.آقا با شنیدن این حرفهاهمونطور که دستهاش و پشتش قفل کرده بود عصبانی دور اتاق راه میرفت.فخر السادات هم گوشه ای نشسته بود و به حرفهای اونا گوش میداد مثل سری قبل حوصله چک و چونه زدن با اونا رو نداشت اما دردسر تازه ای برای من باز شروع شد اکبر با شنیدن این حرفها باز شاخ و شونه کشیدنش گل کرد
#تلنگر
امید دارم روزی برسد که
انسان در میان داراییهایش
خود را نیز به حساب بیاورد
و همانند دیگر اموالش
دوست بدارد .
قلبش را چندین بار بشمارد
و روحش را در اولین و آخرینِ
داراییاش بداند که هرگز
از آن به هیچ ، نگذرد !
امید دارم عاقبت روزی
خود را نه به حرف
بلکه در عمل ، ارزشمند بخواند
و قدر بداند وجودش را
احساسش را ، لحظههایش را .
چه چیز والاتر از نفسی است
که میآید و میرود ؟
از نو اندوختنِ همه چیز
شدنیست اما عمرِ رفته را
جبرانی نیست ...
مگر چند بار این روح
به آن تن باز میگردد ؟!
@Aghmiun