Freydoun Asraei6_144293311630322907.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘خوشیهای قدیمی.
عروسی سال۷۸
@Aghmiun ❥❥
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم جاببار عمی جدید.
طعم لقمه های جبارعمی بینظیره.
@Aghmiun ❥❥
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁وای ازین زن داداشم 😂😂
@Aghmiun ❥❥
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 تقدیم به خانمها 🌹
?? خدا گفت: زمین سرد است
چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
زن گفت: من میتوانم، خدا شعله به او داد
زن شعله را در قلبش گذاشت، قلبش آتش گرفت
خداوند لبخند زد، زن پر از نور شد، زن زیبا شد
خدا گفت: زن شعله را خرج کن
زن عاشق شد، زن مادر شد، زن مهر شد، زن ماه شد....
در تمام این سالها خدا سوختن زن را تماشا کرد
خدا گفت: اگر زن نبود زمین من همیشه سرد بود...
تقدیم به خانمای عزیز
╭────➺𓆩᳦᳣ 🌱🥰آرامش باخدا ╰───────────────
@Aghmiun ❥❥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استراحت و خوشگذرانی این خرس را در بالای درخت بلوط ببینید ....
@Aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دنیای امروز دیگه محل زندگی تبیین کننده نوع تفکر نیست
میشه در غرب زندگی کرد و اندیشه بدی نداشت
میشه در شرق زندگی کرد و هر آرزوی تفکر غر بی رو داشت.
@Aghmiun
با این دو ویدئوی عزاداری از شب های ماه محرم ۱۴۰۴ در مسجد جامع آعمیون ،حال و هواتونو میبرم به روستای آعمیون و باهم مرور میکنیم لحظاتی که اکنون تبدیل شدند به یک خاطره از گذشته....
چند روزی از محرم ۱۴۰۴ را پشت سر گذاشتیم ولی توی همین چند روز چند تا اتفاق افتاده است ؟
چند نفر از بهترین و نزدیک ترین عزیزان مان را از دست دادیم ؟
چند تا اتفاق خوب افتاد ؟
و الی ماشا ا....
همین جوری روزها میگذرد و خاطره ها درست میشوند و ساخته میشوند ....
صدای گرم مداحان خوش الحان کربلای حمید ذبیحی و کربلای عاطف اشرف زاده در این فیلم و انبوه جمعیت حاضر در مسجد جامع در سال های آینده و دهه های آینده یک خاطره ارزشمند خواهد بود برای بینندگان .....
کانال آنا وطن آعمیون خاطره های شما عزیزان را در آرشیو خود بخوبی نگهداری خواهد کرد .
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهاردهم من نمیدونستم این موضوع رو تو این اوضاع حسین و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپانزدهم
اون روزها عمه بی بی بخاطر طلاق وجیهه خیلی ناآروم و ناراحت بود و فخرالسادات هم به سفارش آقا بیشتر هواسش بهش بوداونا اکثر وقتشونو باهم میگذروندن و رابطه اشون بهتر و بیشتر از قبل شده بود
اکبر دیر اومد خونه و وقتی ازش علتش و پرسیدم گفت این روزها به کارگاه نجاری ولی الله میرم گاهی هم میرم دکان پیش حسین و رضا روزها بلند شده و حوصله زود اومدن و تو خونه موندن و ندارم.شب به اکبر گفتم امروز دایه رضوان و دیدم و از اینکه خونه نخریدی ناراحت بود و گفت اکبر کاری به جنگ بین من و فخرالسادات نداشته باشه و کارش و انجام بده اکبر بی تفاکت به حرفهام گوش داد نمیدونم چرا هر موقع حرف خرید خونه پیش می اومد اکبر یا حرف و عوض میکرد یا هزار تا بهونه میتراشیداون شبم به بعد شنیدن حرفهام گفت بچه شدی دایه رضوان میگه که بگه انتظار نداری بعد این همه اتفاق در مقابل حرفهاش کُوش کنم.من باکارهایی که مادرم کرده روی اینو ندارم که این قرض و قبول کنم انشاءالله تو فرصت مناسب جابجا میشیم تو هم دیگه با دایه رضوان در موردش حرفی نزن
وقتی ناراحتی و غر غر منو دید داد زد که مگه وسط بیابونی؟ چه غلطی کردم حرف خونه رو تو دهن تو انداختم.یاد روزی افتادم که طلا بدنیا اومده بود و اکبر با یه ذوق زیادی این خبر و بهم داد نمیدونستم چرا انقد فرق کرده بود هر چه بود دیگه اکبر از فکر اینکار خارج شده بودگاهی دست به دامان دایه رضوان میشدم و اونوم میگفت من هر کاری که از دستم بر می اومد کردم بقیه رو به خدا بسپار
طلا نه ماهه بود من دوباره حامله شدم
این بار برخلاف دو حاملگی قبلی حاملگی سختی داشتم با اینکه سن زیادی نداشتم اما بدنم خیلی ضعیف شده بودگاهی به خونه پدرم میرفتم و مونس و طلعت مثل پروانه دور من و بچه هام میچرخیدن اما از ترس فخر السادات مجبور بودم زود به خونه برگردم.از اون اتاق بیزار بودم دیوارهاش که تو طول این چند سال کمی سیاه شده بود زشتترین منظره در نظرم بوداز همه مهمتر اینکه دیگه دلمم اونجا خوش نبودبی توجهی های اکبر به بالاترین حد خودش رسیده بود و منم به نبودنش دیگه عادت کرده بودم.نمیدونم چرا هر چی اون به من بی توجهی میکرد من روز به روز بهش وابسته تر میشدم
اصلا انگار این حال آدمیزاد غیر ارادی هست که هر چقد بی مهری ببینه بیشتر شیفته معشوق میشه دلم میخواست تو بین همه مشغله هام اکبر می اومد و منو بغل میکرد تا یکم آروم بشم و جون ادامه دادن داشته باشم اما به دلیلی که من نمیدونستم روز به روز فاصله اش ازم بیشتر میشد با همه اون سختی ها دوران بارداریم خیلی زود سپری شدخانوم جون برای اینکه نزدیک من باشه ماه اخر بارداریم به خونه پدرم اومدبا اولین دردهام نیر و دنبال خانوم جون فرستادم وقتی خانوم جون اومد اکبر منو همراه اون و نیر به مریضخونه برداین بار طلسم شکسته شد و پسر زاییدم.خوشحال بودم که اکبر و فخر السادات حسرت به دل نموندن و به آرزوشون رسیدن دروغ چرا خودمم بابت پسر دار شدن خوشحال بودم فکر میکردم با به دنیا اومدن پسرم اکبر بهم نزدیک میشه و به زندگیمون دلگرم میشه.تا از مریضخونه برگشتم همه تو خونمون جمع بودن و دود اسپند بود و گوسفند قربونی بود شادی و خنده بودعمه بی بی و وجیهه و خاله ها به دعوت فخر السادات از صبح اونجا بودن
حضور وجیهه ناخودآگاه وجودمو آشوب میکردولی سعی میکردم چیزی به روم نیارم.دایه رضوان و نیر و خواهر ها هم به این حیاط اومده بودن.فخر السادات انقد حالش خوب بود که حتی حضور نیر و دایه رضوان هم نمیتونست حالش و بد کنه.به خانوم جان احترام خاصی میزاشتن و فخر السادات اونو بالای اتاق نشوند و گفت شما استراحت کنید خودمون به عروس و نوه امون میرسیم.اون روزها فخر السادات حسابی مهمون نواز شده بودحتی دایه رضوان و نیر و هم حسابی تحویل میگرفت.در اتاق مهمونخونه رو باز کردن و فخر السادات گفت تعدادمون زیاده و اتاق تو کوچیک هست اصلا این ده روز اتاق مهمونخونه بمون.فخر السادات رختخواب ساتن آبی شو برام پهن کردخانوم جان اینبار با خیال راحت بالای اتاق نشست و تا میخواست کاری انجام بده اجازه نمیدادن تو اون قیل و قال به پسرم نگاه کردم برام هیچ فرقی با دخترهام نداشت.طلا که تو بغل منیره بود وقتی منو تو رختخواب دید گریه کنان به طرفم اومد اما طوبی بی تفاوت مشغول بازی بوداکبر کنارم نشست و بچه رو بغل کرد و مثل دوبار قبل بچه رو به آقا داد و آقا تو گوشش اذان گفت و با مشورت هم اسم بچه رو احمد گذاشتن.احمد بچه آرومی بود و با وجود حاملگی بدی که داشتم بچه سرحال و چاقی بودیه روز،صبح اکبر و فخر السادات احمد رو بردن و ختنه اش کردن و همون شب هم ختنه سوران گرفتن الحق مهمونی مفصلی گرفتن همه. رو دعوت کردن به سلامتی احمد گوسفند عقیقه کردن و از این سر تا اون سر اتاق سفره انداختندچند روز گذشت و باز همه چی عادی شد
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپانزدهم اون روزها عمه بی بی بخاطر طلاق وجیهه خیلی ناآر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوشانزدهم
هر وقت وجیهه به اونجا می اومد اکبر لحظه ای ازش غافل نمیشد و دور و برش میچرخید و من با اشک سینه ام و دهن بچه ام میزاشت.بعد ده روز استراحت زایمان خانوم جان منو حموم برد و رفت
من با سه بچه به اتاقم برگشتم و زندگی رو از سر گرفتم.همون اتاقی که برای من حکم یه قبر تنگ و تاریک و داشت.فخر السادات با وجود علاقه اش به پسر همچنان عاشق طوبی بود طوبی هم به اون وابسته تر از قبل بودتا از خواب بیدار میشد یکراست به اتاق فخر السادات میرفت و تا شب اونجا میموندبا عشقی که فخر السادات به طوبی داشت فکر میکنم وجود فرزند پسر و برای زندگی الزامی میدونست.نیر تقریبا هر روز به اتاقم می اومد و کمک حالم بود گاهی حتی ظهرها هم کنارم میموندبا تولد احمد سردی بین من و اکبر نه تنها از بین نرفت بلکه بیشتر هم شدگاهی به اکبر خیلی نیاز داشتم اما یا اون نبود یا اگه هم بود تو عالم خودش بود و اصلا حواسش بهمون نبودنمیدونستم تو چه فکر و خیالی به سر میبره اکبر حرفی برای گفتن با من نداشت
خودمو فراموش کرده بودم اونقدر بی حوصله بودم که دیگه حرفی هم از خرید خونه نمیزدم.همه چیز و ول کرده بودم و تو تنهایی غم انگیز خودم غرق بودم.بر عکس من اکبر به خودش میرسبد وسرحال بود و حالش از همیشه بهتر بودروزهای تعطیل تو خونه بند نمیشد و بقیه روزها هم عصرها دیر به خونه می اومدتا بهش گله میکردم که چرا دیر میای میگفت سه تا بچه خرج داره و باید بیشتر کار کنم اگه دلتنگی بچه ها نبود حتی شبها هم به خونه نمی اومدهر وقت هم میگفتم تو این اتاق با سه تا بچه حوصله ام سر میره منو به خونه خودمون پیش طلعت میبردیه شب دیگه طاقتم طاق شد و بخاطر دیر اومدنش دعوای سختی راه انداختم.بعد دعوا آقا و فخر السادات بهش تذکر دادن و قرار شد که اکبر بیشتر برای من و بچه ها وقت بزاره و شبها زودتر به خونه بیادولی قول و قرارش یه هفته بیشتر دووم نیاوردنه خنده های احمد نه شیطنتهای شیرین دخترهام و نه رسیدگی من اکبر و پایبند زندگی کرداونقد تو اون یه هفته بد خلقی کرد که من راضی به دیر اومدنش شدم اونم از خدا خواسته مثل قبل دیر می اومداحمد بغلی شده بود و یه لحظه هم نمیتونستم اونو زمین بزارم.نیر اکثر وقتها طلا رو پیش منیره میبرد و من کمی راحتتر میشدم اما با شاغل شدن منیره تو خیاط خونه طلا هم دیگه پیش خودم میموندجسم و روحم ناتوان شده بود و غمگین تر از همیشه بودم.یه روز نیر اومد پیشم و با من من گفت راستش یه چیزی فهمیدم نمیدونم بهت بگم یا نه با دلشوره گفتم چی شده؟گفت راستش دایه رضوان میگه اگه اکبر از خرید خونه منصرف شده پس چرا پولی که از من گرفته رو پس نمیده؟نیر مکثی کرد و تا ناراحتی منو دید گفت به جان خودت قسم دایه چشمم دنبال اون پول نیست فقط میبینم برای اکبر نگران هست
اخلاق دایه رو میشناختم و میدونستم نیر راس میگه اونم نگران زندگی ماست به پیشنهاد نیر تصمیم گرفتم همه ملاحظات و کنار بزارم و در مورد این اتفاقها با پدرم حرف بزنم.میدونستم پدرم با همفکری خانوم جون فکری به حال این گردابی که به اسم زندگی منو اسیر کرده بود میکنن
یه شب که به خونه پدرم رفته بودم.مفصل با اون در مورد خرید خونه حرف زدم اخرین امیدم پدرم بود ومیدونستم اکبر هنوز هم برای اون احترام خاصی قائل هست.چند هفته گذشت و دو سه بار پدر به خونمون امد و با آقا باقر در مورد خرید خونه حرف زد حتی گفت اگه پولتون کمه من هر جور شده تهیه اش میکنم نازبانو با سه تا بچه اتاقش کوچیکه و تو عذابه با اون حرفها باز بارقه ای از امید تو دل افسرده ام تابید
گاهی از خونه که بیرون میرفتم راهمو به طرف اون خونه نقلی که قرار بود بخریم کج میکردم.کمی جلوش وایمیسادم و بعد سرم و به در میچسوبندم و از لای درز در داخل حیاط و نگاه میکردم و تو خیال خودم حوضش و پرآب میکردم به یاد خونه پدرم تو باغچه اش گل میکاشتم و بعد از اون خیالبافی با چشم گریون به همون اتاق برمیگشتم.بعد یک ماه اکبر در جواب اصرارهای پدرم گفت که دیگه پولی در بساط نداره و اون پولو برای مدتی به یکی از همکاراش که گیر و گرفت مالی داشت قرض داده و من مجبور بودم بازم صبر کنم و دست از خیالبافی بردارم.وقتی خیلی دلم میگرفت به خونه پدرم میرفتم
ملک ناز به مدرسه میرفت و بخاطر پیاده روی راه دور مدرسه غروب زود میخوابیدسعید هم حسابی مشغول درس خوندن بود و شبها رو هم به قرآن خوندن مشغول بود
ادامه دارد...