3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی : مخاطب گرامی خانم ساعدی
732.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیلوفر آبی ،آبندانسر/ ساری
@Ahmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای ابوالفضل فدایی
@Aghmiun ❥❥
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ خیلی زیبا ....
زیبا از این لحاظ که یک مادر چگونه از فرزندش حمایت و دفاع میکند ....
عجیب اینکه همیشه گفتند با دُم شیر بازی نکن ،که گرفتار میشی ...
@Aghmiun
با عنایت به اینکه در تاریخ یکشنبه ۱۶
شهریور ۱۴۰۴، ماه گرفتگی کلّی، اتفاق می
افتد و در تمام کشور ایران هم قابل رویت
می باشد، لذا خواندن نماز آیات، واجب
میشود ⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️
🔰طریقه خواندن نمازآیات 🔰
🧎🏻نماز آیات دو رکعت است و در هر
رکعت پنج رکوع دارد:
بعد از نیت و تکبیرة الاحرام حمد و سوره
خوانده شود و به رکوع برود، سپس سر از
رکوع برداشته و دوباره حمد و سوره را
بخواند و به رکوع رود و باز سر از رکوع
بردارد و حمد و سوره بخواند و به رکوع رود
و سپس سر از رکوع بردارد
و همین طور ادامه دهد تا یک رکعت پنج
رکوعى که قبل از هر رکوعى حمد و سوره
خوانده است انجام دهد،
سپس به سجده رفته و دو سجده نماید و
بعد براى رکعت دوم قیام کند و مانند
رکعت اول انجام دهد و دو سجده را بجا
آورد و بعد از آن تشهد بخواند و سلام
دهد.
⛔️با توجه به اینکه اکثرا فراموش کردیم
که نمازهای آیاتی که برگردن ماست به
جهت زلزله و یا رعد و برق وصاعقه و یا
خسوف و کسوف بوده
بهتر است نماز آیات را به نیت
(مافی الذمه)یعنی هر آنچه بر گردنم
هست بخوانید.
ارسالی : مخاطب گرامی
@Aghmiun
عهد کردم که خودم عشق خودم باشم و بس نگشاید دل من با دگری کنج قفس
@Aghmiun
🔘با نهایت تاسف و تاثر عمیق باخبر شدیم
آقای علی گلچین برادر جناب آقای قربان گلچین
دار فانی را وداع گفته اند، عرض تسلیت داریم خدمت خانواده های داغدار و تمامی منسوبین.
🔘کانال آناوطن آغمیون
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوهجدهم اما واقعیت این بود که پدرم تنها امید و پناهم تو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدونوزدهم
نیر که به اخلاق من آشنا بودگفت یادمه رباب خانوم میگفت بعضی زنها بعدزایمانشون حساس میشن ومرض فکر میگیرن تو هم که بعد زایمانت پدرت و از دست دادی حق داری اینطور آشفته بشی اما نگران نباش خودم مراقبت هستم تا بهتر بشی چند ماهی گذشت و با کمک نیر و اهل خونه کمی روبراه شدم.اکبر عصرها به گفته خودش به کارگاه ولی الله میرفت و بعضی روزها که خیلی دیر میکردمیگفت سر راهم به مغازه دامادها سر میزنم.تو این اوضاع خیلی به احمد وابسته شده بودم و خودمو باهاش سرگرم میکردم.گاهی به خونمون سرمیزدم زندگی خواهرهام و برادرم با کمک خانوم جون و زن عمو میگذشت.یه شب به اتاق منیژه رفتیم و وقتی حسین به استقبالمون اومد به اکبر گفت مشتاق دیدارو با گلایه گفت انگار نه انگار که یه حیاط. بینمون فاصله هست دلتنگت بودیم.اون همه ابراز دلتنگی حسین و رضا با وجود اینکه یه روز در میان اکبر میگفت به مغازه اونا میرم برام عجیب بود.اون شب با حرفهای حسین ورضا دستهام یخ زد و سرد شد از اکبر بدم اومد قبلا هم حس کرده بودم که اکبر منو فریب میده
اما حالا مطمئن شده بودم که کاسه ای زیر نیم کاسه هست.دلم میخواست زود به اتاقمون برگردم و علت دروغش و بپرسم با اینکه حال و هوای اون حیاط،و دوست داشتم اما اون شب احساس خفگی میکردم.به بهونه شیر دادن احمد بغلش کردم و به اتاق دایه رضوان رفتم
نیر پشت سر من اومد تو اتاق و گفت برا چی انقد سگرمه هات تو همه؟ باز فخر السادات چیزی گفته؟ نمیدونستم چه جوابی بهش بدم همونطور که احمد و شیر میدادم اشکهام جاری شدنیر دو زانو جلوم نشست و با تشر گفت یا حرف بزن یا اینقد آبغوره نگیر بلند شد از اتاق بیرون بره که صداش کردم اگه نیر هم از من رو برمیگردوند دیگه کسی رو تو اون خونه نداشتم.مجبور شدم علت ناراحتیم و بهش بگم و نیر هم که سرش برای دردسر درد میکرد با کنجکاوی به حرفهام گوش میداد گفت اگه مطمئنی دروغ میگه میخوای تعقیبش کنیم؟گفتم نمیدونم اگه بفهمه چی؟نیر گفت از کجا باید بفهمه؟اگه ریگی تو کفشش نداشته باشه تو هم از این برزخ در میای و راحت زندگیتو میکنی،از کجا معلوم شاید به قول دایه رضوان کسی پولشو خورده و دنبال طلبش میره و نمیخواد تو رو بهم بریزه.با ترس گفتم اگه چیز دیگه ای بود چی؟نیر گفت اونوقت گوشش و بدست فخر السادات و دایه رضوان میدیم اما نگران نباش با آوردن احمد زور دست تو هست.نیر احمد و که حالا سیر شده بود بغل کرد و بلند شد و گفت سخت نگیر مردها هم مثل بچه ها گاهی ممکنه بلغزندباور کن اگه قلقشونو پیدا کنی مهربونتر از ما زن ها هستن.حالا هم تو باید خیلی زرنگ باشی تا بتونی زندگیتو جمع کنی اما به من قول بده اگه به فرض محال اکبر خطایی هم کرده باشه ازش بگذری بخدا که وقتی خوشی های زود گذرش بگذره میاد کنار تو و سه بچه ات میمونه با حرفهای نیرموافق نبودم و شک نداشتم اگه از اکبر خطایی ببینم به وصیت پدرم عمل میکنم و بیشتر از این تن به خفت نمیدم.از نیر خواستم تا شب بهم فرصت بده به پیشنهادش فکر کنم.به حیاط رفتیم مردها باهم در حال گپ زدن بودن و دایه رضوان هم با بچه ها سرگرم بودمنیره سرحال و زیباتر از همیشه بود و حسابی به خودش رسیده بوداون هر وقت نیر و تنها گیر میاوردباهم پچ پچ میکردن و میخندیدن.به نیر گفتم چقد منیره ترگل ورگل کرده ؟گفت نمیدونم شاید دوست داره حسین و عاشق نگهداره که مبادا بخاطر ضعفی که داره ولش کنه.حرفش قانعم کرد هر چند حسین وفاداریش به اونو ثابت کرده بودبا اینکه بچه ای تو زندگیشون نبود منیره سرحالتر از همیشه بنظر میرسیدیه لحظه به حال و زندگیش غبطه خوردم که حسین اونطور مثل پروانه دورش میچرخه و دوسش دارهـموقع خداحافظی به نیر گفتم با نظرت موافقم اما چطور از خونه بیرون بریم نیر گفت نترس بچه ها رو پیش دایه رضوان میزاریم و به بهونه رفتن به عطاری تعقیبش میکنیم.اما هواست باشه تا رفت زود دنبالم بیا تا گمش نکنیم
شب رختخواب پهن کردیم و کنار هم خوابیدیم.کمی باهاش حرف زدم و اون دست و پا شکسته جوابمو داد به سمتش چرخیدم هنوز دوسش داشتم چقد به وجود و حمایتش نیاز داشتم شاید اگه کمی محبت ازش میدیدم تو همون اتاق کوچیک بدون بهونه باهاش زندگی میکردم.اما اکبر بدون اعتنا به من خروپفش به هوا رفت.صبح زود با صدای گریه احمد از خواب بیدار شدم.اکبر مشغول لباس پوشیدن بود اخم کرده مشغول رسیدگی به احمد شدم اکبرخداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.هیچ توجهی بهش نکردم میخواستم بدونه از دستش دلخورم میخواستم مثل خودش رفتار کنم از زمین و زمان دلم گرفته بوداز پدرم دلخور بودم که چرا انقد زود و اینموقع ترکم کرد از خانوم جان دلخور بودم که فقط کوتاه اومدن و مدارا کردن یادم داده از فخر السادات و آقا گله مند بودم که چرا با چشم و گوش باز،پسرشونو داماد نکردن و با پیشنهادازدواج با من هر دومون و بدبخت کردن
ادامه دارد...