eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
16.9هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستم به وضوح اکبر بی علاقه گیش به منونشون میداددیگر ا
نیر تا بی اعتنایی منو دید راهشو و کشید تا برگرده دنبالش دوییدم و گفتم تو رو خدا تنهام نزارکسی رو جز تو ندارم نیر وایساد و من مثل یه بچه دست به دامنش شدم و با ترس گفتم پس تو در بزن.نیر قبول کرد و گفت فقط گوش کن ببین چی میگم سعی کن محکم باشی در میزنیم اگه وجیهه در و باز کرد میگیم اکبر این وقت روز اینجا چیکار میکنه؟اگه هم اکبر اومد که چه بهتر باید از خودت و بچه هات دفاع کنی.با ترس و لرز به طرف خونه بی بی راه افتادم نیر در زد اما کسی در و باز،نکرد اینبار محکم تر زد که صدای وجیهه اومد که عصبانی میگفت کیه؟چخبر شده؟مگه سر آوردی و در و باز کرد!تا وجیهه رو تو آستانه در دیدم تموم بدنم یخ کردناخودآگاه خودمو باهاش مقایسه کردم من با یه چادر سفید گلدار و صورت پریشون وجیهه مرتب و آراسته تو یه پیرهن مخمل سبز میدرخشیدخاطرات خونه پدری هم یک آن جلوی چشمم رژه رفتن راست میگن کسی که از زندگی و تجربه دیگرون عبرت نگیره حقشه سرش به سنگ بخوره.وجیهه نگاهی به من و نیر کرد و رنگش پریدسرش و پایین انداخت و با گریه به طرف خونه دوییدنیر سرش و از لای در داخل خونه برد و گفت کجا رفتید؟ لطفا بگید اکبر آقا بیاد دم درترسیده بودم خودم و حریف اکبر نمیدیدم.همون موقع اکبر اومد جلوی در و وجیهه هم باهاش برگشت و تو حیاط وایساد و از پشت سر اکبر به ما نگاه میکرداکبر با اخم گفت اینجا چه غلطی میکنی؟چرا لشکر کشی کردی؟ با صدای لرزون گفتم مگه نگفتیی میخوام. به کارگاه برم؟چطور سر از اینجا درآوردی؟اکبر که از عصبانیت سرخ شده بود یه قدم تو کوچه اومد و گفت اومدم که اومدم نمیدونستم برای اومدن به خونه عمه ام باید از تو اجازه بگیرم؟اصلا حرف حساب تو چیه؟گفتم حرف حساب من چیه؟سه تا بچه تو دامن من گذاشتی و اومدی تو خونه عمه ات نشستی؟اصلا بگو خود وجیهه بی حیا بیاد بیرون تا ازش بپرسم با تو چه حسابی داره؟اکبرکه با این حرف من نتونست عصبانیتش و مهارکنه دستش و بالا برد و با پشت دست کوبید تو دهن من و گفت اصلا مگه قرار نبود تو پیش عطار بری اینجا چه غلطی میکنی؟عوض اینکه من از تو بپرسم کجا میری کجا میای تو منو بازخواست میکنی؟تو این چند سال که با اکبر بودم این روی اکبر و ندیده بودم افسار پاره کرده بود و ترسی از رسوایی نداشت،وسط کوچه نشستم و چادرم و روی صورتم کشیدم و با صدای بلند گریه کردم وجیهه نگاهی به دور و برش کرد و اومد بیرون و دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت نازبانو برید خونه اکبر هم الساعه میاد و برگشت سمت اکبر و با تشر گفت چرا دست روش بلند کردی خدا رو خوش نمیادو به طرف خونه اشون دویید و در و بهم کوبید اکبر یه قدم عقب رفت و انگشت اشاره. اش و سمت من گرفت و گفت وای به حالت اگه وجیهه پاپس بکشه. پدرم در اومد تا راضیش کردم بعد رو به نیر کرد و گفت همین الان این ضعیفه. رو به خونه برگردون حساب تو رو هم بعدا تسویه میکنم و به سمت خونه بی بی برگشت.نیر که تا اون موقع فقط تماشاچی بود گفت بلند شو بریم کار از کار گذشته دستم و با حرص از دستش بیرون کشیدم و گفتم همینو میخواستی؟بلند شدم و با چشم گریون به طرف خونه برگشتم نیر گفت مبادا با خریت زندگیت و از دست بدی؟خیالت تخت دایه رضوان زن منصفی هست طرف تو رو میگیره فخر السادات هم همینطور هست اونم راضی نیست زندگی اکبر با سه تا بچه از هم بپاشه.نگاهی به نیر کردم حرفهاش برام بی معنی بود اکبر همونجا برای من تموم شدتموم استخونام درد میکرد انگار بدنم و له کرده بودن نمیدونم درد غرور شکسته ام و به چی تشبیه کنم؟ هر چی بودخیلی زجر اور بود و من نمیتونستم تحمل کنم وقتی به خونه رسیدم دایه رضوان در و باز کرد و بی تفاوت به اون یکراست سمت اتاق رفتم احمد و طلا خوابیده بودن.صورت طلا رو نوازش کردم و تو خواب لبخند بیجونی زد هنوز دوسالش نشده بود و از زشتی های این زندگی چیزی نمیدونست.نمیخواستم تو دعوای من و اکبر بچه هام آسیب ببینن با دیدن صورت مظلوم طلا جون اضافه ای انگار گرفتم.طلا رو بغل کردم و نگاهی به احمد کردم و با خودم گفتم همه زندگی ام فدای یه تار موی بچه هام اکبر ولمون کرده که کرد خودم تا اخر عمر کنیزیشونو میکنم دیگه نمیترسیدم بعد مدتها آروم گرفته بودم.حس میکردم چیزی درونم عوض شده به حیاط رفتم طوبی به طرفم دویید و دستبندش و که دایه رضوان با قلاب و کاموا براش بافته بود نشونم داددستهای کوچیکشو بوسیدم.نیر وسط حیاط فرش پهن کرد منیژه و دایه رضوان با ناراحتی مشغول صحبت بودن.فهمیدم نیر همه چیز و به گوش دایه رسونده نیر به مطبخ رفت و با سینی چای بالا اومدمنیژه تا منو دید ناراحت گفت بیا بشین نازبانو کنارش نشستم و طلا رو از بغلم گرفت و همونطور که اونو می بوسید زیر چشمی نگاهم کردنیر سینی چای و وسط گذاشت و به دایه رضوان گفت توروخدافکری به حال این دختر بکن تا اومدحرف بزنه گفتید نازبانو حساس هست ادامه دارد..
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستویکم نیر تا بی اعتنایی منو دید راهشو و کشید تا بر
دیگه دست روی دست گذاشتن فایده نداره زندگیش داره از دست میره.پوزخندی به حرفهای نیر زدم نمیدونستم داره برای چه چیزی چونه میزنه؟دایه رضوان پریشان حال گفت خیلی اشتباه کردید نباید با اونا رودرومیشدید اینکارا بجز اینکه حرمت ها و احترامها رو از بین ببره فایده دیگه ای نداره.حوصله نصیحت شنیدن از دایه رضوان و نداشتم نگاهی به نیر کردم و نیر گفت نازبانو نمیخواست بره من بهش اصرار کردم تا اکبر اونجاس باید رسواش کنیم قبول کنید که با اینکار ما نمیتونه دیگه حاشا کنه دایه رضوان با حرص استکانش و تو نعلبکی کوبید و گفت چه حرفها میزنی دختر زن و مرد باید عاقل باشن و هر اتفاق و بلایی تو زندگیشون افتاد با درایت حل کنن این دختر سه تابچه رو دستش داره این دوستی نبود که تو در حقش کردی چه بخواییم چه نخواییم گرفتار این ماجرا شده بگومیخواستی زندگیش و از هم بپاشی که اینکار و کردی.اون لحظه فهمیدم دایه رضوان هم میتونه بی انصاف باشه منیژه صورت طلا رو که تو بغلش خوابیده بودنوازش کرد و گفت اکبر خطای بزرگی کرده مطمئنم تقاصش و پس میده بعد خواهرانه بهم نگاه کرد و گفت بمیرم برات که دلت شکسته منیژه زن با انصافی بود که در هر حال حرف حق و میزددایه نگاهی بهم کرد و گفت پاشو آبی به سر و صورتت بزن و بچه هاتو بردار و به اتاقت برو مبادا جا بزنی یکی دیگه منتظره جات بشینه دلشکسته گفتم شما هم منو از خودتون میرونید!دایه رضوان برای دلجویی دستم و گرفت و تا خواست دوباره نصیحت کردنش و شروع کنه فخر السادات از دالان طوبی رو صدا زدطوبی با شنیدن صداش بازی رو ول کرد و سمتش دوییددایه رضوان سینی چای و کنار کشید و بلند شد و رفت سمت فخر السادات و گفت بفرما چای تازه دم حاضره.فخرالسادات چند قدم جلو اومد و همونطور که سرک میکشید تو حیاط گفت دست شما درد نکنه باشه برای بعد حالا مردها خونه میان باید شامشونو آماده کنم.دایه رضوان که میخواست به فخرالسادات حالی کنه که باهاش حرف داره گفت یه استکان چای نه نمک داره نه وقتتو میگیره منیژه خانوم و نازبانو هم اینجا هستن.فخر السادات طوبی رو بغل کرد و اومد تو همه جلوی پاش بلند شدیم سر سنگین جواب سلامم و دادرو کنارحوض نشست دایه رضوان تعارف کرد که روی پتو بشینیداما اون پادرد و بهونه کرد و گفت همینجا راحتترم همون موقع در زدن و نیر برای باز،کردن در رفت و با منیره برگشت.منیره که انتظار نداشت مادرش و اونجا ببینه جا خورد و دستپاچه سلام کردفخر السادات با تعجب به منیره که حسابی هم به خودش رسیده بود کرد و گفت کجا بودی دم غروبی؟منیره رنگش پرید و دستپاچه گفت رفته بودم پیش میمنت خانوم تو خیاط خونه چیزی جا گذاشته بودم.فخر السادات گفت میزاشتی صبح میرفتی مگه واجب بود دم غروبی بری منیره هیچ جوابی به مادرش نداد و به اتاقش رفت.فخر السادات همانطور که رفتن منیره رو داشت نگاه میکرد طلبکارانه رو به دایه رضوان کرد و گفت دست شما هم درد نکنه با این امانت داری!جاش بود قلم پاشو بشکونید و اجازه ندید تنهایی دم غروب جایی بره همانطور که کلافه دستش و تو هوا تکون میداد و با دایه حرف میزد گفت خودت که میدونی چه خبر هست؟همان موقع صدای گریه احمد اومد از جام بلند شدم و به اتاق رفتم.حرفهای فخر السادات برام نامفهوم بود نمیدونستم با کنایه در مورد چه خبری حرف میزنه احمد و کمی شیر دادم و زود به حیاط برگشتم فخر السادات و دایه با هم پچ پچ میکردن احمد باز به گریه افتاد اما اهمیتی ندادم و نیر رفت سراغش.دلشوره داشتم و بیقرار بودم نمیدونستم عکس العمل فخرالسادات بعد شنیدن اتفاقهای اون روز چیه؟فخر السادات با ناباوری چشم به دهن دایه دوخته بود لحظه ای چشمش به من افتاد و حالش پریشون شد و دستهاشو بالا برد و محکم رو زانوهاش کوبیداون روی فخر السادات که همه ازش میترسیدن بالا اومده بودبا صدای بلند شروع کرد خودشو نفرین کنه و به سرش کوبیدن دایه رضوان و منیژه ترسیده بودن و از پسش بر نمی اومدن فخر السادات با ناله به دایه میگفت این چه اقبالیه که من دارم همه اولاد دارند و منم دارم !بگو جوانمرگ شده این چه پیله ای هست که با وجود سه تا بچه به وجیهه کردی؟فخر السادات با حال آشفته گفت به درد کدومشون بسوزم اخه اون از حسین بدبخت که از سر درموندگی به آقا گفته منیره امونم و بریده و دیگه دلش با زندگیش نیست و طلاق میخوادفخر السادات انگار نفس کم اورده باشه دست انداخت دور یقه لباسش و دنبال هوا میگشت نیر زود رفت یه لیوان آب اورد براش و بی میل یه جرعه خورد و گفت دیگه نمیدونم چیکار کنم از خدا خواستم اگه درست شدنی نیستن جونشون و بگیره و منو راحت کنه.دایه رضوان با دلخوری گفت خدا نکنه فخر السادات با حرص گفت بگو خدا بکنه ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستودوم دیگه دست روی دست گذاشتن فایده نداره زندگیش دا
بگو انشاءالله اینا میخوان جون من و آقاشونو بگیرن فکر کنن خوشی زده زیر دلشون دایه رضوان جلو دهنش و گرفت و گفت دم غروبه نفرین نکن زن با شنیدن حرفهایی که در مورد منیره بود خشکم زد بیچاره حسین همون موقع منیره که حرفهای مادرش و شنیده بود از اتاق بیرون اومد و دستش و به کمرش زد و با بی ادبی گفت کولی بازی در نیار فکر نکن من از اینکارهای تو میترسم و پا پس میکشم.من و حسین حرفهامونو زدیم و این زندگی دیگه برای هردومون خسته کننده شده اصلا میخوام اون به آرزوش که بچه دار شدن هست برسه منم میخوام از این به بعد خانوم خودم باشم نمیخوام مثل شماها تو پستو پچپو و زندگی کنم.فخر السادات که خونش به جوش اومده بود نگاهی با خشم به منیره کرد و کمی اینو و اونورش و نگاه کرد و لنگه کفشش و دراورد و به طرف منیره پرت کردلنگه کفش محکم به شیشه قدی اتاق خورد و شیشه خرد شدحال فخر السادات خیلی بد بود و منیژه جلوی پاش نشسته بود التماس میکرد اروم باشه و مدام دستهاشو میبوسید و میگفت مادر دعاشون کن دایه رضوان گفت منیره غلط کرده مگه زندگی بچه بازیه یه بار دیگه از این حرفها بزنه با من طرفه.منیره هیچ توجهی به شیون های مادرش نکرد و به اتاقش برگشت و نیر زود شیشه های شکسته رو جمع کردزندگی آروم و بی دغدغه فخر السادات یکباره زیرو رو شده بود.بعد کلی داد و فریاد کردن فخر السادات بلند شد و چادرش و سرش انداخت و همونطور که یه طرف چادرش روی زمین داشت کشیده میشد بدون هیچ حرفی به طرف خونه خودش رفت.دایه رضوان رو به من گفت تو هم بلند شو و بچه هاتو بردار و به اتاق خودت برو خیالت راحت ما هممون طرفدار تو هستیم.دایه هم بلند شد و طلا رو برداشت و داد زد نیر فکری برای شام بکن تا من برگردم علاقه ای به رفتن نداشتم اما خودمو جمع و جور کردم و راه افتادم دایه رضوان به اندازه خودش دردسرداشت و مودبانه عذرم و خواسته بودفخر السادات بی حال با چشم و بینی ورم کرده تو ایوون نشسته بود دایه در اتاقمو باز کرد و طلا رو برد داخل اتاق چه هوای سنگینی داشت از اون اتاق بیزار بودم دایه صورتمو بوسید و گفت همه چی درست میشه صبر داشته باش.برای بدرقه دایه تا جلوی در رفتم فخر السادات به دایه گفت بمون رضوان تا با آقاش حرف بزنیم من طاقتش و ندارم بخدا این مرد از غم منیره داره کمرش خم میشه طاقت مصیبت دیگه ای رو نداره میترسم سکته کنه از حرف زدن فخر السادات تعجب کردم یه جوری حرف میزد که انگار دیگه هیچی براش مهم نیست دایه رضوان اخم کرد و گفت لازم نیست به آقا چیزی بگی اکبر خطا کرده و با خانومی نازبانو برمیگرده و جبران میکنه.از حرف دایه رضوان جا خوردم فخر السادات گفت نه نمیشه باید آقاش بفهمه مگه میشه ازش پنهون کنیم فکر میکنی اگه از دهن یکی دیگه بشنوه و بدونه ما میدونستیم و نگفتیم چی میشه؟سر ماجرای منیره بهم گفته تو ازدخترت غافل شدی که اینطور سر به هوا شده انگار تو این خونه دیواری کوتاه تر از من نیست.دایه رضوان مونده بود چیکار کنه اونم انگار از عکس العمل آقامیترسید اما حرفی نزد و به ایوون رفت و با صدای بلند چند بار نیر و صدا زدنیر صداشو و شنید و از همون حیاط گفت جانم دایه؟دایه گفت یه قلیون چاق کن سرم داره از درد میترکه و کنار هووش نشست،نیر قلیون و اورد و دایه گفت برو به کارات برس و هواست به همه چی باشه اگه پسرهام اومدن شوهرمنیژه و منیره و سراغم و گرفتن بگو گوشهای احمد درد میکرد دایه دوا برده دلشوره داشتم و به اتاقم برگشتم.میدونستم اونا نمیخوان جلوی من در مورد منیره حرف بزنن یه ساعتی گذشت نه از اکبر خبری بود نه از آقا بچه ها رو خوابوندم به بهونه شستن دستهام از اتاق بیرون رفتم.فخر السادات و دایه با دیدن من حرفشونو قطع کردن و فقط صدای قل قل قلیونشون بود که شنیده میشدطوبی روی پای فخر السادات خواب بود بی هدف روی اولین پله ایوون نشستم.پای رفتن به اتاق و نداشتم از در و دیوار خونه غم میباریدصدای بهم خوردن در اومد و دلشوره گرفتم بلند شدم آقا به همراه اکبر و عمه بی بی وارد حیاط شدن.دایه رضوان چادرش و که روی شونه اش افتاده بود رو سرش انداخت و بلند شداما فخر السادات طلبکارانه بهشون نگاه میکرد از سر راه بلند شدم و سلام کردم و کنار کشیدم.عمه بی بی و آقا جوابمو دادن دایه رضوان عمه بی بی رو به بالای ایوون دعوت کردفخر السادات گفت نازبانو برو چای دم کن به مطبخ رفتم از قیافه حق به جانب اکبر آتیش گرفته بودم.فکر نمیکردم اکبر پیش دستی بکنه و عمه و آقا رو بیاره کمی تو مطبخ موندم تا حرفهاشونو بزنن فخر السادات با صدای بلند گفت دختر پس این چایی چی شد؟استکانها رو تو سینی چیدم و دایه رو صدا کردم سینی چای و بهش دادم و گفتم من باید به احمد سر بزنم و به اتاقم رفتم بچه هام تو خواب بودن خداروشکر میکردم که اونا آروم هستن
35.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوراک مرغ فسنجونی که عاشقش میشی🙂‍↔️ به سبک مامان رقیه جان😍🌱 سبزی ها شامل: نعنا،جعفری،گشنیز،چوچاق،ریحان از ۱۰۰٪ : جعفری و گشنیز ۵۰٪ بقیه سبزی ها باهم ۵۰٪ مواد لازم: 🌻گردو: ۱پیمانه سر خالی 🌻سبزی: ۱مشت 🌻پیاز: ۱عدد 🌻رب الوچه یا انار: ۲قاشق غ خ 🌻مرغ: ۵تیکه متوسط 🌻آب: ۱پیمانه 🌻نمک فلفل زردچوبه به مقدار لازم 🌻بسته به سلیقتون کمی آب انار یا آب غوره هم میتونید اضافه کنید⁩. تقدیم به نگاهتون 🌱🌾🌳 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه داریم چیپس اینقدر ترد و خوشمزه و با کم ترین جذب روغن😍✅ ببین دقییا عین چیپس بازاری میشه پس همین الان پاشو درست کن😅 راستی بفرست واسه کسی که دوست داری برات چیپس درست کنه🤪 سیب زمینی✅ روغن✅ نمک✅ سرکه✅ تقدیم نگاهتون 🌱🌾🌳 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگذارید مامانا از خودشون غافل بشن..... 💞💞💞💞 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا بهش‌ میگن میدان نقش جهان؟ 🔵چون اینجا تجسمی از هنر، قدرت، دین و تجارته. 🟣عمارت عالیقاپو نماد حاکمیت 🟠مسجد شاه نماد مذهب 🟡مسجد شیخ لطف الله نماد علم 🟢و بازار قیصریه نماد اقتصاد شما وقتی وسط میدون بایستی، حاکمیت و مذهب و علم و اقتصاد رو در کنار هم میبینی. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
خزان به دیده‌ی ما چون بهار می‌گذرد غمت مباد غم روزگار می‌گذرد درخششی ابدی نیست در جهان بنگر که این ستاره‌ی دنباله‌دار می‌گذرد چه باک ازاینکه چنین رو گرفته است امشب به نور ماه قسم شام تار می‌گذرد در آزمون جدایی صبور باش ای دل که با عنایت پروردگار می‌گذرد دو روز با قفس زندگی مدارا کن بهار اگر برسد از حصار می‌گذرد سرکارخانم عبدی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
با سلام یک قطعه زمین چهار دیواری به متراژ ۵۰۶ مترواقع در روستای اغمیون روبروی مخابرات در محدوده بافت به فروش می‌میرسد با امتیاز آب وبرق شماره تماس زالی بیگی ۰۹۱۴۴۳۱۵۹۰۵ @Aghmiun
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق خوشا آنان که باعزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند ز کالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند و رفتند. ایزد منان را سپاسگزاریم که در غمناک‌ترین روزهای زندگی‌مان ما را از نعمت حضورهمشهریان عزیز و دوستان و سرورانی مهربان بهره‌مند ساخت که همدردی‌شان التیامی است بر دل‌های داغدیده ما.ابراز همدردی و بذل محبت شما عزیزان با حضور در مراسم  خاکسپاری و مجالس ترحیم دایی عزیزم  حاج علی گلچین آغمیونی و یا ارسال گل و پیام‌های تسلیت تلفنی موجبات غرور و افتخار این حقیر را فراهم نمود، سزاوار قدردانی و سپاسگزاری است. اگر چه آرزو می‌کنیم در مجالس و محافل شادی عزیزان جبران زحمت نموده و تلاش می‌کنیم تا حضوراً توفیق عرض تشکر داشته باشیم، چنانچه به دلیل تألمات روحی امکان ادای دِین و وظیفه فراهم نگردید تقاضای عفو و بخشش داریم. از طرف خانواده کوچک شما گلچین و برزگری @Aghmiun
✅ تذکر و یادآوری 🌖🌗🌘🌑 ماه گرفتگیِ کلی 💠دقت کنید نماز آیات بر تمام ایرانیان واجب است. زمان خواندن نماز آیات از زمانی است که خسوف شروع می‌شود تا زمانی که به نهایت می‌رسد‌، ‌این نماز باید با نیت ادا خوانده شود؛ اما از هنگامی که خورشیدگرفتگی شروع به بازشدن می‌کند، تا پایان‌ آن نماز آیات باید با نیت مافی‌الذمه خوانده شود و پس از آن باید با نیت قضا خوانده شود. ✅اگر کسی بعدا هم متوجه بشود باید به نیت قضا بخواند چون ماه گرفتگی کلی (بصورت کامل) است. ✅یکشنبه ۱۴۰۴/۶/۱۶ زمان‌بندی دقیق ماه گرفتگی: · شروع گرفتگی: ساعت ۱۹:۵۷ · شروع گرفتگی کلی (ماه خونین): ساعت ۲۱:۰۱ · پایان گرفتگی کلی: ساعت ۲۲:۲۳ · پایان کامل گرفتگی: ساعت ۲۳:۲۷ 🔹️نیت ادا؛ از ۸ شب تا '۱۰:۲۲ 🔹️نیّت نه ادا نه قضا (ما فی الذمه) از '۱۰:۲۳ شب تا '۲۳:۲۷شب 🔹️نیت قضا؛ از '۲۳:۲۸ شب به بعد. طبق فتاوای مراجع، نماز آیات را می توان به دو روش خواند. یک شیوه آن است که نمازگزار قبل از هر رکوع، یک حمد و سوره را بخواند و شیوه دیگر آن است که بعد از خواندن حمد، یک سوره را به پنج قسمت تقسیم کرده و بعد از خواندن هر قسمت به رکوع رود. البته ترکیب این دو روش هم درست است هر رکعت به روشی 🟢 روش آسان نماز آیات 💠 دو رکعت است و در هر رکعت پنج رکوع دارد. ۱_ نیت ۲_ تکبیرةالاحرام ۳_ سوره حمد ۴_ بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ﴿۱﴾ ۵_ رکوع ۶_ بایست و بگو؛ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ ﴿۲﴾ ۷_ رکوع ۸_ بایست و بگو؛ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿۳﴾ ۹_ رکوع ۱۰_ بایست و بگو؛ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ ﴿۴﴾ ۱۱_ رکوع ۱۲_ بایست و بگو؛ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿۵﴾ ۱۳_ رکوع ۱۴_ بایست ۱۵_ دو سجده ۱۶_ بایست و رکعت دوم را مثل رکعت اول بخوان؛ التماس دعا @Aghmiun