eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوبیستوپنجم اکبر که انتظار این حرفها رو نداشت باعصبانیت
دایه از سرزنش تلخم ناراحت شد به طرف در رفتم.آقا گفت صبر کن تا خودم بیام دنبالت برگشتم و نگاه تحقیر امیزی به سر تا پاش کردم و گفتم اگه شما پشم به کلاهت هست هواست جمع اهل خونت باشه که خیلی بهش نیاز دارن من توهمون دهاتی که اکبر آقا از اون برای عمه جونش نالیده بزرگ شدم یاد گرفتم چطور رفتار کنم که کسی جرات نکنه به نعل کفشم هم نگاه بندازه.فخر السادات فقط هق هق میکرد انگار زبونش بنداومده بود عمه بی بی شرمنده اوضاع رو رصدمیکردآقا که دید از پس زبون من برنمیاد ترجیح داد سکوت کنه اما دایه رضوان ملتمسانه دستم و گرفته و گفت لجبازی نکن بیا بریم اتاق من پیش نیر بخدا برای تک تک بد میشه اون مردهست شرع و عرف از اون حمایت میکنه. مگه نمیبینی این همه زن نشسته اند و دارن با هووشون زندگی میکنن هیچکدوم ازاینکارا رو نمیکنن که هیچ سعی میکنن خطاهاشونو جبران کنن چرا کاری میکنی که بگیم نازبانو بی بته هست.بخدا فکرشم نمیکردم تو انقد بی چاک و دهن باشی الانم دیر نشده وساطت میکنم اصلا بیابریم پیش نیرکاری میکنم که حرفهاتو نشنیده بگیرن و پای ناراحتیت بزارن.اکبر هم باید مساوات و بین تو و وجیهه رعایت کنه.یه قدم به طرفش رفتم و با پوزخند گفتم بیام بریم پیش نیر؟ بچه گول میزنی دایه جان؟فخر السادات و عمه بی بی نزدیکم بودن اکبر لب حوض نشسته بود و آقا مواظبش بود که دوباره بهم حمله نکنه با صدایی بلند که همشون بشنوه گفتم دایه خانوم نشونه بته و اصالت تن دادن به هر حقارتی نیست برام فرقی نمیکنه که شما در موردم چطور قضاوت میکنیدراهمو کشیدم و به طرف در خونه رفتم.فخر السادات و عمه بی بی جرات نزدیک شدن به منو نداشتن در و باز کردم و از خونه بیرون رفتم و در و محکم بهم کوبیدم.زمان زیادی و به قوی بودن تظاهر کرده بودم دلم لرزید تموم خاطرات اون خونه از روز اولی که ما گذاشته بودم توش تا همین امشب جلوی چشام صف کشیدن.هیچکدوم نمیدونستن پشت چهره بی تفاوت و گاهی شادم چه دیو خشمگینی به انتظارشون نشسته بودح هیج چیز تو اون خونه برام آسون نبودهمش رنج بود و رنج.چادرم و جلو کشیدم و گوشه ای از کوچه به تیرک چوبی تکیه دادم و به حال و روز خودم گریه کردم.جای مشت و لگد اکبر بدجوری درد میکرد بعد به بچه هام فکر کردم اونا بدون من چیکار قرار بود بکنن؟ مونده بودم وقتی به خونمون رسیدم جواب طلعت و بقیه رو چی بدم.بلاخره خودم و به خونمون رسوندم صدای بچه ها ازحیاط شنیده میشد اوایل تابستون بود و اونا تو حیاط نشسته بودن.در زدم و سعید در و باز کرد با دیدنش بغضم ترکید و خودمو تو بغلش انداختم و های های گریه کردم بعد سرمو از رو شونه اش برداشتم و گفتم تو تنها مرد خونه ما هستی میتونی ازم حمایت کنی؟سعید مات زده نگاهم میکرد و از دیدن سر و وضع من تو اون حال حسابی شوکه بود گفت چیشده نازبانو کدوم حروم لقمه ای این بلا رو سرت آورده تو همین حین زن عمو که تو حیاط بود و منو دید به طرفم اومد و گفت کجا بودی این وقت شب ؟ پس بچه هات کو؟ گفتم زن عمو تعارف نمیکنی بیام تو؟زن عمو گفت این چه حرفیه؟ اینجا خونه پدرته نیازی به تعارف نداره بیا تو..طلعت همونطور که دست مهین و گرفته بود از مطبخ بیرون اومد با دیدن مهین که داشت تکه نون تو دستش و میخورد یاد طوبی افتادم و دلم لرزیداما بعد یاد قولی افتادم که به خودم داده بودم قرار بود قوی باشم طلعت با آرامش همیشگیش جلو اومد و گفت چی شده نازبانو؟کجا بودی ؟دوباره اشکهام جاری شدن و با گریه به طرفش رفتم و اونم مثل یه مادر بغلم کرد و سرمو بوسید و گفت آروم باش خواهر و برادرت گناه دارن طاقت دیدن اشکت و ندارن.به اصرار طلعت همه به اتاق رفتیم ملک ناز با دیدن من به گریه افتاد و گفت چرا صورتت انقد داغون و پریشون هست؟کتکت زدن؟ سرشو و بوسیدم و باهاش کمی گریه کردم،َچاره ای نبود باید همه چیز و براشون میگفتم.جریان و سیر تا پیاز براشون تعریف کردم.زن عمو به حرفهام گوش داد و گفت دختر جون سادگی کردی تو از بچگی هم وراج بودی.طلعت نگاه زهر داری به مادرش کرد اما زن عمو محل نداد و گفت باید میموندی اگه وجیهه پاپس نکشه باور کن اون از نبودنت استفاده میکنه و جاتو تواون خونه میگیره.کاش میدون و خالی نمیکردی ماجرای طلعت یادت هست؟ خدا خیر بده خانوم جونتو نزاشت زندگیش از هم بپاشه اخر سر هم حق به حقدار رسید خدا میدونه به مرگ هیشکی راضی نبوده و نیستم اما دیدی همه چیز،چطور جفت و جور شد؟حالا هم باید خانوم جون و صدا کنیم فکری بکنه هر چند من میدونم اونم بیاد میگه باید برگردی.به سعید که گوشه اتاق وایساده بود و به حرفهامون گوش میداد گفتم فردا پول میدم یه ماشین کرایه کن و برو ده خانوم جونو بردار و با همون ماشین بیار اینجا...زن عمو به دیوار تکیه داد و پاشو دراز کرد و گفت ای وااای خانوم جون و من میشناسم ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌