321.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غریق نجات شدن یک کلاغ
@Aghmiun
♦️نگاهی به کفشدوزکی که در طول کولونوسکوپی در روده بزرگ زنده پیدا شد
🔹در سال ۲۰۱۹ طی کولونوسکوپی یک مرد ۵۹ ساله، یک کفشدوزک زنده (Harmonia axyridis) در روده عرضیاش پیدا شد.
🔹احتمالاً تصادفی بلعیده شده و به خاطر آمادهسازی روده با پلیاتیلن گلیکول، زنده مانده.
@Aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نو آوری ....
یه ماشین لباسشویی بدون برق ....
@Aghmiun
#شعر
دلم باران
دلم دریا
دلم لبخند ماهی ها
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
دلم بوی خوش بابونه
می خواهد...
دلم یک باغ پر نارنج
دلم آرامش تُرد وُ لطیف
صبح شالیزار
دلم صبحی ،سلامی،
بوسه ای ،عشقی، نسیمی
عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد
دلم مهتاب می خواهد
که جانم را بپوشاند
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد
دلم تغییر می خواهد...
دلم تغییر می خواهد...
#نیما_یوشیج
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستونهم
اگه بیاد رو ترش میکنه که چرا خونه ات و شب ول کردی و اومدی.طلعت از حرفهای زن عمو کلافه شده بود و با تشر گفت چقد آیه یاس میخونی؟ مگه حال و روزشو نمیبینی؟ خودش به اندازه کافی داغون هست.تو هم ول کنش نیستی در ضمن این حرف منو تو گوشت خوب فرو کن تو حق نداری علی رو با این مردک نامردمقایسه کنی اون هر کاری کرد تو خفا بود یادم نمیاد جلوی چشمم علناً به اتاق بتول بره هر چی هم در مورد من گفته بود پشت سرم گفته بود که من نفهمم و دلم نشکنه بعد رو به من گفت نازبانو حالا که اومدی حق نداری برگردی
هم من هم خانوم جون یه لقمه نون داریم که بدیم بهت به کس دیگه ای هم ربطی نداره حتی اگه ببینم نیاز هست خونه رو میفروشم و ارثت و میدم بزاربدونن پشت و پناه داری طلعت و پشتیبانیش آرومم کردزن عمو با حرص بلند شد و همونطور که ادای طلعت و درمیاورد و میگفت به کسی ربطی نداره رفت اون یکی اتاق طلعت دستمو گرفت و گفت پاشو بریم مطبخ یه چیزی بخورمیدونم گشنه ای لباسم از شیر سینه ام خیس شد چشام خیس،شد و با گریه به طلعت گفتم الهی بمیرم بچه ام گرسنه هست.طلعت گفت خیالت راحت عمه اش بچه شیر میده اونم سیر میکنه توغصه اش و نخورراست میگفت منیژه هنوز علی رو که دوسالش نشده بود شیر میداد.به گریه افتادم و به طلعت گفتم حالا با سه تا بچه قد و نیم قد و یکی به شکمم چیکار کنم طلعت از شنیدن حرفم جا خورد و گفت از بارداریت مطمینی؟با تردید گفتم فکر کنم بازم حامله ام نگاهی بهم کرد و گفت روی حدس و گمان که نمیشه حساب کرد خدا بزرگه شاید اکبر سرش به سنگ خورد و برگشت اگه هم برنگشت یه کاری پیدا میکنی نخواستی هم دار قالی برات میزنیم و بعد با خنده گفت اصلا نمیپرسی مونس کجاس؟تازه یادم اومد که از وقتی اومدم مونس و ندیدم.طلعت گفت مونس قالی بافی یاد گرفته و میره خونه همسایه قالی میبافه یه شب در میون هم میره خونه یکی دیگه از همسایه ها و از بچه هاش نگهداری میکنه.زن و شوهر هر دوشون تو مریض خونه کار میکنن با طلعت به مطبخ رفتیم و طلعت یه تکه نون تو سینی گذاشت و همونطور که روش گوشت کوبیده میزاشت گفت نازبانو نمیدونی معاشرت با همسایه ها چه کیفی داره کاری که خدا بیامرز پدرت تموم عمر ما رو از اون منع کردخدا میدونه که چقد به داد همدیگه میرسن واقعا راست گفتن که همسایه از خواهر و مادر به آدم نزدیکتره بعد با اب و تاب گفت نازبانو قالی بافی مثل یه قلک هست هم سرت گرم میشه هم وقتی تموم شد هم یه اثر هنری خلق کردی هم یه پول درشت یه جا میاد دستت اگه قرار شد اینجا بمونی میسپرم استاد قالی بیاد و برای تو و مونس دار قالی بزنه نمیدونی مونس تو این مدت کم چه ماهرانه قالی میبافه و نقشه می کنه و مثل باد خفت میزنه.جوری دفتین میزنه که انگار هفت جدش قالی باف بودن اگه روزی تصمیمتون این شد که قالی ببافین من کارهای خونه رو انجام میدم و بچه ها رو نگه میدارم طلعت میخواست بهم بفهمونه هر کاری از دستش بر بیاد برام میکنه از حرفهای طلعت فهمیدم اوضاعش اصلا خوب نیست.مرحوم پدرم اهل پس انداز نبود هر چی تو دست داشت خرج میکرد خداروشکر کردم حداقل سر پناهی بالا سرشون دارن طلعت تا قیافه درهم منو دید گفت حالا که اومدی پا پس نکش زندگیت و بسازمیدونم اکبر خیلی تحقیرت کرده کوتاه نیا تا بیاد به دست و پات بیفته و با خانومی تو رو برگردونه یه هفته که سه تا بچه رو ترو خشک کنن میفهمن تو چه دردسری افتادن.حتی طلعت هم سعی میکرد حرف از طلاق نزنه گفتم من طلاق میخوام من به اون خونه دیگه برنمیگردم
مردی که جلوی بقیه منو ملک عذاب خودش میدونه و نمیخوام تو ایوون نشستم و طلعت هم اومد کنارم نشست و گفت هر دومون خوب میدونیم نه تو بچه هات و به اکبر میدی نه وجیهه بچه های تو رو تر و خشک میکنه.فقط کاری نکن یه عمر پشیمون بشی حرف سرنوشت خودت و چهار تا بچه هست بعد همونطور که سینی رو جلوم هل میداد گفت نازبانو من خیلی دوستتون دارم اما میدونم هر کاری کنم بازم مردم وراج هزار تا حرف پشت سرم میزنن.میترسم هر نظری بدم بگن چون طلعت نامادری بود دلش به حال این دختر و بچه هاش نسوختو اونو بدبخت کرد پس هیچی نمیگم اما بدون تا هر وقت که بخوای میتونی اینجا بمونی سینی رو عقب هل دادم و گفتم میل به غذا ندارم کمی به طلعت نگاه کردم و گفتم نمیدونم چی شد که زندگیم اینطور زیر و رو شد
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسی
طلعت گفت من اهل سرزنش نیستم اما یادته اوایل ازدواجت بهت گفتم تمرین مشق کن تا یادت نره بخون و بنویس چون فهمیدم خلقیات اکبر هم تا حدودی مثل پدرت هست و زن باسواد و امروزی رو به زنی که فقط پی رفت و روب باشه ترجیح میده اما حاضرم قسم بخورم خیلی وقته نوشتن و خوندن و ول کردی اون روزها که یادته پدرت بتول و عقد کرده بودانگار تلنگری شد برام خدا خانوم جونوخیر بده که منو بیدار کرد و باعث شد با زهرا خانوم معاشرت کنم من در کناراونا عاقل شدم و تونستم خودم و به زندگی که ازش جا مونده بودم برسونم.زهرا خانوم برای من یه معلم بود که هر روز یه درس تازه از زندگی رو باهاش یاد میگرفتم
وقتی خودمو پیدا کردم حتی بدجنسی های بتول هم نتونست پدرت و ازم دور کنه و آتیش به خونه خودش افتادخودتو پیدا کن نازبانو قبول کن که زندگی رو جدی نگرفتی.زانوهامو خم کردم و به ستون ایوون تکیه دادم و گفتم طلعت تو بیست ساله بودی و من دوازده ساله ازبچه به این سن که نمیشه رفتار عاقلانه انتظار داشت.طلعت گفت قبول دارم اما چشم و دل بعضی مردها سیر شدنی نیست و این ربطی به زن و سن و سالش نداره.شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم دور و برمو نگاهی کردم مهین هم بیداربود و لای در وایساده بود و همونطور که عروسک پارچه ایش و بغل کرده بودمنو نگاه میکرددلم براش ضعف رفت گفتم بیا جان خواهر بیا ببینمت!با لحن بچه گانه ای گفت طوبی نمیاد؟گفتم چرا اگه بیای ببوسمت اونم میادبه طرفم دویید و صورت گرد و سفیدشو نزدیک اورد محکم بغلش کردم و به سینه ام فشردمش با خودم گفتم یعنی حالا بچه هام از خواب بیدار شدن یا نه؟طلا حریره بادام و فرنی داره؟اصلا احمد از گشنگی تونسته بخوابه؟دلم اشوب شد و باز اشک چشمم جاری شد قلبم میسوخت طلعت با سینی صبحونه به اتاق اومد مهین و رها کردم و بلند شدم و گفتم من اینجا چه غلطی میکنم؟باید همین الان برگردم.طلعت تا حال پریشون منو دید گفت آروم باش صبحونه اتو بخور بعد با هم میریم سرمو رو شونه طلعت گذاشتم و بلند گریه کردم.طلعت سرمو نوازش کرد و گفت آروم باش دختر جون باید صبور باشی صدای در خونه منو از بغل طلعت جدا کرد طلعت گفت یعنی سعید به این زودی برگشت گفتم مگه سعید کجا رفته گفت یادت مگه رفته قرار شد صبح زود بره دنبال خانوم جون با شنیدن این حرف پابرهنه تو حیاط دوییدم و در و باز کردم
چشام از حدقه بیرون زد باورم نمیشداولش فکر کردم توهم زدم اما واقعی بود نیر احمد به بغل پشت در وایساده بودبدون هیچ حرفی به طرفش رفتم و احمد و از بغلش گرفتم.طلعت از رو ایوون بلند گفت بفرما تو نیر...نیر پر از بغض بود و با ناراحتی گفت نمیتونم باید زود برم فخر السادات گفته باید زود برگردم دیشب دایه رضوان عذرم وخواست بهم گفت تو زندگی نازبانو و اکبر و از هم پاشوندی از دیشب تا الان تو اتاقی که مال طاهره بود موندم تا ببینم کی عصبانیت دایه از بین میره.نیر گفت دایه رضوان میگه نازبانو خوب یا بد کنار بچه هاش داشت زندگی شو میکرد تو زیر پاش نشستی و دنبال اکبر راه افتادیدپشیمونم نازبانو عجب غلطی کردم بعد صداشو کمی آروم کرد و گفت بازم حامله ای؟گفتم اینا رو ول کن دخترهامو هم بیار پیشم قول میدم خودم با طلعت حرف بزنم و اینجا پناهت بدم.نیر با چشمای پر اشک گفت نمیشه اکبر قسم خورده بچه ها رو بهت نده الانم فخر السادات باغبان و باهام راهی کرده گفته بچه رو بده و زود برگردشاید ترسیده فرار کنم بعد باچشمهای نگرون خداحافظی کرد و رفت.پا برهنه دوییدم پشت سر نیر و چادرش و کشیدم و گفتم نیر طلا و طوبی چطورن؟گفت نگران نباش طلا رو دیشب دایه رضوان برد اتاقش طوبی هم که میدونی عزیز کرده فخر السادات هست نترس به اونا سخت نمیگذره برو خداروشکر کن که احمد سینه منیژه رو نگرفت و تا خود صبح بی قراری کرد فخر السادات گفت بچه رو ببر به مادرش برسون یه بار میون گوشت و ناخون فاصله انداختم و تا الان دارم تاوان پس میدم.بعد رفتن اقا و اکبر احمد و اماده کرد و گفت به مادرش برسون خودم جوابشونو میدم.نیر با التماس باز نگاهم کرد و گفت بیا از خر شیطون پیاده شوهمه طرفدار تو هستن.فخر السادات و دایه رضوان با آقا دعوا کردن هیچ کس وجیهه رو نمیخوادطلعت که حرفهای نیر و شنید جلو اومد و دست منو گرفت وکشید به طرف خونه و گفت وجیهه رو هر موقع رد کردن رفت نازبانو برمیگرده وگرنه پاشو تو اون خونه نمیزاره منو کشوند تو خونه و در و محکم بست.با ناراحتی گفتم طلعت چرا در و کوبوندی نیر مهربون و دل رحمه اگه بیشتر التماس میکردم بچه هامو می اوردطلعت نگاه تاسف باری بهم کرد و گفت باز که ساده شدی مگه نیر کیه که بچه هاتو بیاره اصلا مگه میتونه؟
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسی طلعت گفت من اهل سرزنش نیستم اما یادته اوایل ازدواجت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیویکم
بزار حالا که نیر پیغوم آورده پیغوم ما روهم ببره تو ایوون نشستم و سینه ام و تو دهن احمد گذاشتم بچه بیچاره ام برای شیر له له میزد اشکهام یه لحظه هم بند نمی اومدنگاهی به آسمون کردم و هر چی کینه از فخر السادات داشتم فراموش کردم و براش از خدا عاقبت بخیری خواستم وقتی احمد و بغل کردم کمی اروم شدم.زن عمو به ایوون اومد و باتعجب نگاهی به من و احمد کرد و گعت محاله با این سینه های دم کرده تو حامله باشی!زن حامله که شیر نداره گفتم خودشو هم که حامله شدم شیر داشتم و به طلا شیر میدادم زن عمو شونه ای بالا انداخت و گفت من شرط میبندم که تو حامله نیستی بعد با پوزخندی گفت ولی آفرین حقه خوبی زدی رومو برگردوندم و جوابشو ندادم طلعت با سینی چای اومد و گفت بس کن مادر تو رفیق دزدی یا شریک قافله؟چرا انقد زبونت نیش داره راحتش بزارحرفهای زن عمو منو بفکر برد دلم میخواست این بار حق با اون باشه.احمد که سیر شد بردمش تو اتاق خوابوندمش برگشتم تو حیاط و به طلعت گفتم فکر نمیکنی سعید و خانوم جون دیر کردن طلعت گفت نگران نباش میان راه دوره بعد چادرش و سرش کرد و گفت من برم دنبال مونس امروز خودمون کار داریم بعد رفتن طلعت زن عمو سری تکون داد و گفت پولی تو بساط نداره که به مونس بده بهش گفته برای کمک خرج کاری پیدا کنه اون بدبختم بعد عمر کار کردن برای ما حالا مجبوره بخاطر چندرقاز پول صبح تا شب کار کنه یادته چقداشرفی داشتم؟اما تو این مدت همه رو فروختم مرحوم پدرت مرد آینده نگری نبودزن عمو حق داشت نگران باشه صدای در اومد و احمد و گذاشتم رو پای زن عمو و در و باز،کردم اینبار خانوم جون و سعید بودن خانوم جون رنگ به رو نداشت فهمیدم ماجرا رو فهمیده تا خانوم جونو دیدم بغضم ترکید و محکم خودم توبغلش انداختم و اونقدر گریه کردم تا از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم مونس داره شونه هامو میماله و خانوم جون با صورتی غمزده داره نگام میکنه طلعت همونطور که داشت آب قند هم میزد گفت دیروز تا حالا هیچی نخورده دیگه جونی براش نمونده و اب قند و داد دستم گفتم خوبم سعید بالا سر من وایساده بودم و همونطور که سعی میکرد اشکهاش و از ما قایم کنه گفت خانوم جون برم براش خرما بخرم؟دلم براش سوخت و گفتم نه برادر جان خوبم.سعید دو زانو جلوی خانوم جون نشست و گفت تو رو خدا نزار خواهرمو اذیت کنن خانوم جون که سعی میکرد خودشو حفظ کنه گفت تو برو به درس و مشقت برس نگران اون نباش اگه میخوای برای خواهرت کاری کنی سعی کن برای خودت کسی بشی و غم رو دلش نباش.سعید دست خانوم جون و بوسید و گفت شرمنده امروز خیلی دیرم شده باید برم به مدرسه سعیدتقریبا پونزده ساله بود و تازه وارد متوسطه دوم شده بود تصمیم داشت بعد تموم کردن درسش بره دنبال علوم حوزوی سعید بلند شد و صورت منو هم بوسید و رفت.هیچکدوم جرات حرف زدن نداشتیم و بلاخره زن عمو سر حرف و با پرس و جو از ده باز کرد خانوم جون گفت همه چی امن و امان خست نگران نباش بعد نگاهی به من کرد و با حرص گفت برا چی ماتم گرفتی؟ تو که اینقد ضعیف نبودی؟ چرا با اولین ناملایمت خودتو باختی؟خانوم جون بیقرار دور اتاق راه میرفت و یه بند منو نصیحت میکرد که زندگی خوشی وناخوشی داره قرار نیست همیشه همه چی به میل ما باشه زیر لب گفتم از بس سوختم و ساختم دیگه خسته شدم چنان به زندگی باختم که قابل وصف نیست.خانوم جون نگاه با محبتی بهم کرد و گفت دشمنت ببازه مادرچرا فکر میکنی باختی تو تا زمانی که مردت اهل و خوب بود کنارش بودی و با خوب و بدش ساختی بازنده اصلی اکبر هست وقتی خوشی های زود گذرش تموم بشه و بچه هات قد بکشن و بفهمن که عهد شکن پدرشون بوده اون موقع بازنده اصلی مشخص میشه.به گریه افتادم و خانوم جون کنارم نشست و گفت تو الان یه زن هفده ساله و بالغی که تجربه های ارزشمندی کسب کردی و میدونم خیلی بیشتر از سن و سالت میفهمی.خانوم جون گفت من نمیگم برگرد و با اکبر بساز و تحمل کن تازه اول نیاز تو هست اگه برگردی و از سر بی مهری اکبر به گناه کشیده بشی اونوقت من بانی اون گناه هستم که نزاشتم به وقتش جدا بشی هر تصمیمی بگیری من و طلعت پشتت هستیم فقط تنها سفارشم به تو اینه یه جوری اوضاع رو پیش ببر که بچه هات کمترین صدمه رو بخورن بچه ها هم پدر میخوان هم مادر اما اگه قرار باشه وجودیکیشون ضروری باشه اول مادر هست.پس اگه میخوای جدا بشی سعی کن با اکبر سر بچه هات توافق کنی اگه هم میخوای برگردی همه چیز و فراموش کن و خونه رو میدون جنگ نکن برای بچه هات گفتم نه خانوم جون من دیگه برنمیگردم همه چی بین من و اکبر تموم شد.خانوم آهی کشید و گفت پس با اکبر دعوا نکن طوری ازش جدا شو که بعد چند سال بگه ای وای چه زنی رو از دست دادم نگه چه خوب از دستش راحت شدم.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیمی ترین و عمیق ترین قنات جهان ،یادگار هخامنشیان
@Aghmiun
واقعا این قنات ارزشمند یه گنج و یه سرمایه ی ملی هست . چند نفر و چه مدت برای این قنات زحمت کشیدند ؟ ایکاش در سر در ورودی این قنات اشاره ای با کسانی که قنات را ساخته اند میشد یا اسامی آنها را درج میکردند ......