eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قارچ کبابی 😋 قارچ 🍄 نمک وفلفل🧂 لیمو ترش🍋 سس خردل سی مایونز ماست روغن @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی بامزه و خنده دار و پُر بازدید در شبکه های اجتماعی منتشر شده،که در آن یک سگ ، گربه ای را در حال تلاش برای شکار کبوتری ،بد جوری می ترساند .... @Aghmiun
سفری کوتاه به آرامگاه خیام؛ زیباترین مقبره‌ تاریخی با معماری منحصربفرد و متفاوت و نقش‌هایی که همچون اشعارش روح زمینی انسان را به آسمان پیوند میزند https://share.google/Lr632hHbf7INtJ55W
60.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چیزی که توی این زندگی دلمون میخواد، اونطرف ترسه . ❌ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این ویدئو تمیزی خیابان های توکیو را مشاهده میکنید ... @Aghmiun
♦️ترشی بادمجون شمالی 🔹مواد لازم: 🍆بادمجون یک کیلو (بدون دونه ) 🥕هویج نیم کیلو 🥦کلم بنفش کوچیک یک عدد 🧄یک بوته سیر کوچیک 🫑نصف فلفل دلمه 🌶️چندتا فلفل تند 🧂نمک و گلپر 🌱سبزی ترشی (نعناع/چوچاق/مرزه/ترخون) @Aghmiun
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️تصادف قطار با اتوبوس در مکزیک با ۱۰ کشته و ۶۱ زخمی @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیودوم با خودم گفتم قبل اینکه فخر السادات یا دایه رضوا
ملک ناز تند تند مشق هاش و مینوشت هنوز دوره متوسطه اول و تموم نکرده بودخانوم جون تو فکر بود و دلم میخواست بدونم به چی فکر میکنه بعد کمی فکر کردن به سعید گفت پسرفردا برو طاهره رو بیار باهاش کار واجبی دارم.سعید گفت چشم صبح مدرسه نمیرم و میرم دنبالش خانوم جون گفت با کمک طاهره یکم هم از انبار خورد و خوراک بردارید و بیاریدبه ابراهیم بگو یه روز بعدش بیاد دنبال زنش قبل ظهر طاهره و سعید از ده اومدن طاهره که فکر خانوم جونو انگار خونده بود هر چی تو خونه آذوقه بود بار کرده بود و آورده بودطلعت حصیر و تو ایوون پهن کرد و همه دور هم نشستیم و زن عمو هم بالشتش و اورد و کنار ما ولو شد و گفت من نمیتونم بشینم خانوم جون بلندطاهره رو صدا زد و گفت کارها رو بسپار به مونس بیا اینجا کارت دارم.طاهره با عجله اومد و جلوی خانوم جون دو زانو نشست خانوم اول حال و احوال کرد و طاهره که کم حرف بود ذاتا گفت تو خونه که هیچ تو محل هم جاتون خالیه همسایه ها میان دم در و سراغتونو میگیرن ومیپرسن خانوم جون بی خبر کجا رفت انگار براخودشم سوال بود و گفت شما چخبر خانوم جون چرا برنگشتیدزن عمو دستش و زیر سرش گذاشت و نیم خیز شد و با زبون نیش دارش گفت چخبر میخوای باشه از دست اکبر و خونواده اش روزگارمون شده عاقبت یزیدیعنی تو از حال و روز این دختر خبر نداری؟!طاهره معذب گفت واقعا نمیدونم دارید از چی حرف میزنیداخلاقش و میدونستم عادت به سوال کردن نداشت.خانوم جون بی توجه به کنایه های زن عمو به طاهره گفت زحمتی برات دارم میخوام سری به خونه فخر السادات بزنی و بگی بیان و این قائله رو تموم کنن.بعد با من من گفت خوشم نمیاد راز کسی رو برملا کنم امادختر من انقد ارزش نداشت که حتی دایه رضوان که مادر اکبر هست سراغی از این دختر بخت برگشته میگرفت زن عمو از شنیدن این حرف خانوم جون چشماش گرد شد و زود و سریع از جاش بلند شد و نشست و محکم زد پشت دستش و گفت ای دل غافل!فکر کردین من موهامو تو آسیاب سفید کردم من میدونستم از اول اینا ریگی به کفش دارن اصلا کاملامشخص بود دایه با آقا باقر سر و سری داره پس فخرالسادات مادر خونده اکبر هست عجب مادر بیخیالی هست این دایه رضوان چطور اختیار پسرش و داده دست این زن..خانوم جون با حرص نگاهی به زن عمو کرد و گفت حرفهات تموم شد ماه سلطان؟!زن عمو با بی اعتنایی گفت بدنم رو این حصیر خشکید بلند بشم راه برم طاهره معلوم بود ازحرفهای زن عمو دلگیر شده اما حرفی نزد و گفت چشم خانوم جون میرم و پیغامتونو میرسونم.در خونه به صدا دراومد زن عمو که روسری به سر داشت در و باز کردمنکه منتظر نیر بودم پشت سر زن عمو دوییدم و سرک کشیدم اما برخلاف انتظارم باغبون پیر خونه فخرالسادات بود.همونطور که داشت از شال کمری که بسته بود به کمرش چیزی مثل کشمش در میاورد و میخورد گفت نازبانو رو صدا بزنید بیاد باید با من به خونه برگرده قلبم تند تند میزد زن عمو با لحن تندی گفت تو اون خونه بزرگتر از تو نبود که بیاد دنبال نازبانو؟مرد که حسابی خرفت شد شوکه شد و شال دور کمرش و صاف کرد و گفت من نمیدونم به من گفتن بیام دنبال نازبانو خانوم اگه اون نمیخواد برگرده گفتن احمد و برگردونم با شنیدن این حرف گوشهام داغ شد و حالت تهوع گرفتم با التماس برگشتم سمت خانوم جون و نگاهی بهش کردم زن عمو گفت وا چه حرفها ما دزد و هم دست تو نمیدیدم ببری.خانوم جون چادرشو زود سرش کرد و رفت دم در و زن عمو رو کنار کشید و با لبخندی مصنوعی گفت بفرما داخل مشهدی پیرمرد که حسابی از حرفهای زن عمو دلخور شده بود گفت انگار خواهرتون خیلی عصبانیه والا منم مامورم و معذورخانوم جون گفت بین دو خونواده شکرآب شده این حرفها طبیعیه بفرما تو یه استکان چای بخور تا ببینیم چیکار باید بکنیم.پیرمرد چند بار یاالله گفت و وارد حیاط شد من و طلعت دوییدم تو اتاق و چادر سر کردیم از اینکه خانوم جون اونو دعوت کرد تو ناراحت بودم.خانوم جون به مونس گفت چای ببر براش پیرمرد کنار دیوار رو زانوهاش نشست و زن عمو هم مثل یه نگهبان بالاسرش وایساده بودجلو رفتم و سلام دادم پیرمرد که منو میشناخت به گرمی جواب سلامم و داد و گفت دختر جون از خر شیطون پیاده شو و برگرد سر خونه و زندگیت همون موقع مونس چای اورد و پیرمرد یه حبه قند تو دهنش انداخت و چای و داغ داغ سر کشید و رو به خانوم جون گفت حالا چیکار کنم؟خانوم جون گفت بهشون سلام برسون و بهشون بگو به حرمت نون و نمکی که خوردیم خودشون بیان و عروسشونو ببرن ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌