2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی بامزه و خنده دار و پُر بازدید در شبکه های اجتماعی منتشر شده،که در آن یک سگ ، گربه ای را در حال تلاش برای شکار کبوتری ،بد جوری می ترساند ....
@Aghmiun
سفری کوتاه به آرامگاه خیام؛ زیباترین مقبره تاریخی با معماری منحصربفرد و متفاوت و نقشهایی که همچون اشعارش روح زمینی انسان را به آسمان پیوند میزند https://share.google/Lr632hHbf7INtJ55W
60.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ترس
#مجتبی_تمسکی
هر چیزی که توی این زندگی دلمون میخواد، اونطرف ترسه . ❌
@Aghmiun ❥❥
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این ویدئو تمیزی خیابان های توکیو را مشاهده میکنید ...
@Aghmiun
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️تصادف قطار با اتوبوس در مکزیک با ۱۰ کشته و ۶۱ زخمی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیودوم با خودم گفتم قبل اینکه فخر السادات یا دایه رضوا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوسوم
ملک ناز تند تند مشق هاش و مینوشت هنوز دوره متوسطه اول و تموم نکرده بودخانوم جون تو فکر بود و دلم میخواست بدونم به چی فکر میکنه
بعد کمی فکر کردن به سعید گفت پسرفردا برو طاهره رو بیار باهاش کار واجبی دارم.سعید گفت چشم صبح مدرسه نمیرم و میرم دنبالش خانوم جون گفت با کمک طاهره یکم هم از انبار خورد و خوراک بردارید و بیاریدبه ابراهیم بگو یه روز بعدش بیاد دنبال زنش قبل ظهر طاهره و سعید از ده اومدن طاهره که فکر خانوم جونو انگار خونده بود هر چی تو خونه آذوقه بود بار کرده بود و آورده بودطلعت حصیر و تو ایوون پهن کرد و همه دور هم نشستیم و زن عمو هم بالشتش و اورد و کنار ما ولو شد و گفت من نمیتونم بشینم خانوم جون بلندطاهره رو صدا زد و گفت کارها رو بسپار به مونس بیا اینجا کارت دارم.طاهره با عجله اومد و جلوی خانوم جون دو زانو نشست
خانوم اول حال و احوال کرد و طاهره که کم حرف بود ذاتا گفت تو خونه که هیچ تو محل هم جاتون خالیه همسایه ها میان دم در و سراغتونو میگیرن ومیپرسن خانوم جون بی خبر کجا رفت انگار براخودشم سوال بود و گفت شما چخبر خانوم جون چرا برنگشتیدزن عمو دستش و زیر سرش گذاشت و نیم خیز شد و با زبون نیش دارش گفت چخبر میخوای باشه از دست اکبر و خونواده اش روزگارمون شده عاقبت یزیدیعنی تو از حال و روز این دختر خبر نداری؟!طاهره معذب گفت واقعا نمیدونم دارید از چی حرف میزنیداخلاقش و میدونستم عادت به سوال کردن نداشت.خانوم جون بی توجه به کنایه های زن عمو به طاهره گفت زحمتی برات دارم میخوام سری به خونه فخر السادات بزنی و بگی بیان و این قائله رو تموم کنن.بعد با من من گفت خوشم نمیاد راز کسی رو برملا کنم امادختر من انقد ارزش نداشت که حتی دایه رضوان که مادر اکبر هست سراغی از این دختر بخت برگشته میگرفت زن عمو از شنیدن این حرف خانوم جون چشماش گرد شد و زود و سریع از جاش بلند شد و نشست و محکم زد پشت دستش و گفت ای دل غافل!فکر کردین من موهامو تو آسیاب سفید کردم من میدونستم از اول اینا ریگی به کفش دارن اصلا کاملامشخص بود دایه با آقا باقر سر و سری داره پس فخرالسادات مادر خونده اکبر هست عجب مادر بیخیالی هست این دایه رضوان چطور اختیار پسرش و داده دست این زن..خانوم جون با حرص نگاهی به زن عمو کرد و گفت حرفهات تموم شد ماه سلطان؟!زن عمو با بی اعتنایی گفت بدنم رو این حصیر خشکید بلند بشم راه برم طاهره معلوم بود ازحرفهای زن عمو دلگیر شده اما حرفی نزد و گفت چشم خانوم جون میرم و پیغامتونو میرسونم.در خونه به صدا دراومد زن عمو که روسری به سر داشت در و باز کردمنکه منتظر نیر بودم پشت سر زن عمو دوییدم و سرک کشیدم اما برخلاف انتظارم باغبون پیر خونه فخرالسادات بود.همونطور که داشت از شال کمری که بسته بود به کمرش چیزی مثل کشمش در میاورد و میخورد گفت نازبانو رو صدا بزنید بیاد باید با من به خونه برگرده قلبم تند تند میزد زن عمو با لحن تندی گفت تو اون خونه بزرگتر از تو نبود که بیاد دنبال نازبانو؟مرد که حسابی خرفت شد شوکه شد و شال دور کمرش و صاف کرد و گفت من نمیدونم به من گفتن بیام دنبال نازبانو خانوم اگه اون نمیخواد برگرده گفتن احمد و برگردونم با شنیدن این حرف گوشهام داغ شد و حالت تهوع گرفتم با التماس برگشتم سمت خانوم جون و نگاهی بهش کردم زن عمو گفت وا چه حرفها ما دزد و هم دست تو نمیدیدم ببری.خانوم جون چادرشو زود سرش کرد و رفت دم در و زن عمو رو کنار کشید و با لبخندی مصنوعی گفت بفرما داخل مشهدی پیرمرد که حسابی از حرفهای زن عمو دلخور شده بود گفت انگار خواهرتون خیلی عصبانیه والا منم مامورم و معذورخانوم جون گفت بین دو خونواده شکرآب شده این حرفها طبیعیه بفرما تو یه استکان چای بخور تا ببینیم چیکار باید بکنیم.پیرمرد چند بار یاالله گفت و وارد حیاط شد من و طلعت دوییدم تو اتاق و چادر سر کردیم از اینکه خانوم جون اونو دعوت کرد تو ناراحت بودم.خانوم جون به مونس گفت چای ببر براش پیرمرد کنار دیوار رو زانوهاش نشست و زن عمو هم مثل یه نگهبان بالاسرش وایساده بودجلو رفتم و سلام دادم پیرمرد که منو میشناخت به گرمی جواب سلامم و داد و گفت دختر جون از خر شیطون پیاده شو و برگرد سر خونه و زندگیت همون موقع مونس چای اورد و پیرمرد یه حبه قند تو دهنش انداخت و چای و داغ داغ سر کشید و رو به خانوم جون گفت حالا چیکار کنم؟خانوم جون گفت بهشون سلام برسون و بهشون بگو به حرمت نون و نمکی که خوردیم خودشون بیان و عروسشونو ببرن
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوسوم ملک ناز تند تند مشق هاش و مینوشت هنوز دوره متوس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوچهارم
پیر مرد که خیلی بهش برخورده بود بااخم سرشو پایین انداخته بود خانوم جون که متوجه دلخوریش شده بود گفت مشهدی شما از چشمای منم مورد اعتماد تری اما اگه این دختر تو شرایط عادی اومده بودمن دنبال شما روونه اش میکردم اما الان باید بیان و تکلیف این دختر و معلوم کنن بچه هم شیر خواره هست یه روزنتونستن نگهش دارن بچه رو بدم ببری تلف میشه پیرمرد حرفی نزد و رفت.زن عمو همونطور که هیکل چاقشو میکشید گفت بهترین پیغوم فرستادی بعد اون خانوم جون طاهره نفرستاد و یه روزم صبر کردیم اما خبری نشدبلاخره طاهره روخانوم جون فرستاد خونه فخر السادات خانوم نگران به طاهره گفت پیغموم و که دادی زود برگرد من طاقت دلشوره ندارم طاهره چشم گفت و رفت همه چشممون به در بود که برگرده بعد یه ساعت طاهره برگشت.هممون جلوش دوییدم دلمون میخواست ببینیم تو اون خونه چخبره؟طاهره خیلی گرفته بود و ناراحت بودخانوم جون گفت چی شده؟حرف بزن دخترطاهره با من من گفت فخر السادات گفت حق نازبانو همینه که بلاتکلیف بمونه چون به همه ما بی احترامی کرده
خانم جونش که ما رو به حرمت نون ونمک قسم میده چرا به بچه اش یادنداده حرمت نگهداره بخدا بخاطر آتیشی که توخونه من بپا کرده حقشه که همینطور در حسرت دیدن دخترهاش بمونه حالا هم اگه میخواد خودش برگرده.خانوم جون که ترسیده بود و از ترس چشماش گرد شده بود گفت خب؟منم چون اخلاق شما رو میدونستم به دست و پاش افتادم که به حرمت سالهایی که تو خونه اش بودم کاری بکنه اونم با اکراه گفت امروزکه نه اما چند روز دیگه میاییم و تکلیفش و یکسره میکنیم اونم فقط بخاطر گل روی خانوم جون.زن عمو نگاهی به خانوم جون کرد و گفت میدونستم طرف مرد کوتاه بیا نیست.طاهره رو به زن عمو گفت اتفاقا از دست شما هم ناراحت بودن که زن عموی نازبانو پیرمرد ریش سفید که عمری باغبون ما بوده رو کنف کرده و مرد بیچاره با گلایه برگشته.زن عمو نگاهی به طلعت که ساکت بود کرد و گفت چه آدمای پررویی مگه ما چی گفتیم؟خانوم جون رفت کنار حوض و آبی به صورتش زد و بعد رفت تو مطبخ.خیلی ناراحت بودم به اتاق رفتم زن عمو هم همونجا رو حصیر خوابیدهوای اتاق خفه کننده بود احمد و بغل کردم و اومدم تو ایوون کنار طلعت و زن عمو.هیچ کدوم نای حرف زدن نداشتیم.طاهره لب ایوون با صورت غمگین نشسته بود خیلی تو فکر بود دلم میخواست بفهمم داره به چی فکر میکنه.خانوم جون از مطبخ بیرون اومد و طاهره به طرفش رفت و خانوم و بغل کرد و گریه کردخانوم جون گفت چی شده دختر؟زن عمو لبهاشو آویزون کرد و باتمسخر گفت خانوم جون تو این سن بچه اورده و نگه میداره باور کن ملک ناز و میفرستادیم بهتر از این برامون پیغوم میاورداحمد و دادم بغل طلعت و رفتم پیش طاهره یه لحظه برای دایه رضوان نگران شدم طاهره در موردش هیچی نگفته بودطاهره تا منو کنارش دید روشو برگردوندترسیدم یه وقت کاسه کوزه ای رو سر من شکسته باشن.دستش و گرفتم و گفتم من بچه شیر میدم بخدا از فکر و خیال دارم دیوونه میشم تو رو به جون احمد که نوه خواهرته قسمت میدم حرفی بزن بگو چی شده؟طاهره نگاهی به من کرد و گفت خواهر بیچاره ام از ترس اینکه تو این دعوا رازش و برملا نکنی خودش رفته همه چی رو به اکبر گفته طاهره به گریه افتاد و با هق هق گفت با این سن آقا روش دست بلند کرده و خدا میدونه به چه حال و روزی انداخته خواهر بیچاره اموکه چرا این راز و به اکبر گفتی؟با تعجب گفتم اخه این چه کاریه که کرده؟چه دلیلی داره من این حرفها رو که هیچ ربطی به دعوای من و اکبر نداره رو به کسی بگم؟طاهره گفت یعنی خودت نمیدونی؟گفتم نه بخدا؟طاهره گفت خواهرم میگه اونطور که من فهمیدم نازبانو تو دعوا حرمت نمیشناسه و همه رو بهم میریزه دایه رضوان گفت ترسیدم خودم نگم نازبانو بی مقدمه بگه و زندگی اکبر و به آتیش بکشه بهتر دیدم خودم آروم همه چی رو بهش بگم.با گلایه نگاهی به خانوم جون کردم و گفت میبینی خانوم جون اخه من کجا دهن لقی کردم طاهره گفت میگن تو به منیره تهمت زدی و اونو از چشم برادر و پدرش انداختی.منیره از دست تو خیلی دلخوره
زن عمو که داشت به حرفهای ما گوش میداد گفت خب چی شد؟ خواهرت نظرش چیه؟طاهره که متوجه سوال زن عمو نشد گفت هیچی اکبر به حرفهای خواهرم گوش داده و گفته تو منو بهونه کردی تا تو این خونه بمونی بعد رفته پیش فخر السادات و بهش گفته هر کی میخوادمن و زاییده باشه من تو رو مادرخودم میدونم تو زحمت بزرگ کردن منو کشیدی یه اخم ازت یادم نمیاد.خواهر بدبخت منم دلشکسته گوشه اون اتاق فقط داره روزهاشو سپری میکنه.نمیدونه چه تصمیمی بگیره میگه اگه اوضاع اینطور پیش بره احتمالا بره مشهد هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست.زن عمو با حرص گفت حال خواهر تو رو که نخواستیم برامون بپرسی خبری که بدرد ما بخوره رو بده نظرشون در مورد دعوای نازبانو و اکبر چیه؟