سرنا4_6037181832858961219.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
مولانا چه زیبا گفت :
اگر ابرها گریه نمی کردند
جنگل ها نمی خندیدند
پس از هر سختی ، یک شادمانی خواهد بود..
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوچهارم پیر مرد که خیلی بهش برخورده بود بااخم سرشو پا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوپنجم
طاهره گفت خواهرم ناخوش تر از اونی بود که به این چیزها فکر کنه خانوم جون گفت انشاءالله بهتر میشه خانوم جون رو به من کرد و گفت راستی جریان اکبر و کی به تو گفت؟سرم و پایین انداختم و گفتم نیر..خانوم جون میخواست به طاهره بفهمونه رازدار دایه رضوان بوده از حرفهای طاهره آتیش گرفتم و گریم گرفت و به طاهره گفتم به خواهرت بگو بی انصاف نباشه اینطور قضاوتم نکنه خانوم جون به شونه ام زد و گفت گریه نکن این برات تجربه بشه که تو عصبانیت هم مواظب حرفهات باشی ادمها تو رو ازحرفهایی که به زبون مباری قضاوت میکنن هر فکری درموردت بکنن تقصیر خودته.زن عمو که نتونست خودشونگهداره با کنایه به طاهره گفت چهار تا آدم و معطل خودت کردی که این پیغوم و بیاری بعد رو به من کرد و گفت خوب کردی خانوم جون لبشو گاز گرفت که زشته اما زن عمو محل نداد و گفت دختر بینوا رو غریب گیر اورده بودن هر چی خواستن به سرش اوردن اونوقت انتظار داشتن وسط اون دعوا ملاحظه حال اونا رو هم بکنه بعد زن عمو گفت اگه پیداشون نشد چادر سر میکنیم ومیریم دم درشون انکار اینا یه چیزی هم طلبکار شدن یه لحظه حالم خراب شد و سرم گیج رفت دستم و حیاط دور سرمچرخید دستم و به دیوار گرفتم که نیفتم و نشستم طلعت که تا اون لحظه ساکت بود بلند شد و به طرفم اومد وگفت انگار حالت خوب نیست رنگت پریده؟گفتم روح و جسمم مریضه کاش میتونستم برم اونجا از حیثیتم دفاع کنم شاید به قول مادرت وراج باشم اما دهن لق نیستم.خانوم جون بی اعتنا به حرفهام بلند شد و به طرف اتاق رفت و گفت من وضو دارم تا وقت هست نمازم و بخونم سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی به هوش اومدم که رو حصیر دراز کشیده بودم.طلعت گفت خواهر اختر خانوم قابله هست بگیم بیاد یه نگاهی بهش بندازه.زن عمو گفت پاشو همین الان مونس و بفرست دنبالش از شانس خوب من خواهر اختر خانوم تو اون نزدیکی ها برا عیادت زن حامله ای اومده بودیه ساعت هم نشد که مونس اونو آورد خونه و بعد معاینه گفت حامله نیستی اما بدنت خیلی ضعیفه با این حرفش از،خوشحالی گریه ام گرفت همه اهل خونه بغیر از زن عمو مثل من خوشحال شدن.زن عمو فکر میکرد اگه حامله باشم مجبورم دوباره به اون خونه برگردم.فردا باهم خونه رو مرتب کردیم و آب و جارو کردیم خانوم جون به مونس گفت یکم عصرونه درست کن شاید امروز اومدن و حرفشون طول کشید بچه ها گشنه نمونن.احمد و که تازه از خواب بیدار شده بود شیر دادم تا سیر باشه.ملک ناز کنارم نشست و سرشو رو شونه ام گذاشت و گفت خواهر جون اونا طلا و طوبی رو هم میارن؟گفتم کاش بیارن از بس به یاد دخترام مهین و بوسیدم بچه بیچاره ازم فراری شده گفتم نمیدونی خواهر چقد دلم برای جگر گوشه هام تنگ شده ملک ناز مکثی کرد و گفت برای اکبر هم دلتنگی؟حرف ملک ناز منو بفکر برد خودمم جواب درستی براش نداشتم
ملک ناز گفت شوهر کردن بد هست؟گفتم نه بد نیست فقط باید آدم درست و انتخاب کنی،من بدون هیچ درکی از زندگی ازدواج کردم و جای بدی لونه درست کردم
نمیگم همه ازدواج ها بدون مشکلن اما اگه عاقلانه باشه بعد مشکلات به خوشی ختم میشه اکبر نه دلش با من بود نه خونه اش مال من تو دلم آرزو کردم ملک ناز با این سن کمش عاشق نشده باشه تازه چهارده سالش شده بود و هر روز داشت زیباتر میشددلم نمیخواست با احساسات گذرا زندگیش تباه بشه.بلاخره با تموم ناامیدی ها غروب فخر السادات همراه عمه بی بی امدن.خانوم جون خودش در و باز کرد وتعارفشون کرد در مقابل استقبال گرم خانوم جون خیلی سرد فقط سلام دادن و وارد مهمونخونه شدن.خودمو جمع و جور کردم و به مهمون خونه رفتم و سلام دادم عمه بی بی جوابمو داد اما فخر السادات اعتنایی بهم نکردخانوم جون گفت اکبر آقا و پدرش ما رو قابل ندونستن بعد بدون هیچ حرفی سریع احمد و از بغلم گرفت و رو پای فخر السادات گذاشت.عمه بی بی همونطور که داشت با گوشه چارقدش خودشو باد میزد گفت والا حرفهامون زنونه هست اگه به توافق رسیدیم مردها هم میان خانوم جون جدی و محترمانه گفت البته که باید بیان همه ساکت بودیم و طلعت و زن عمو هم به مهمون خونه اومدن.زن عمو سلام و احوالپرسی سردی کرد و روبروی فخر السادات خودشو ولو کردعمه بی بی و فخر السادات خودشونو به دیدن احمد مشغول نشون دادن منتظر بودن ما سر حرف و باز کنیم.زن عمو با رک گویی کار و برای هممون راحت کرد و گفت مشتاق دیدار بودیم هر چند دلمون نمیخواست اینطور و بعد این تلخی ها دیدارمون تازه بشه.اینطور که من شنیده و با چشمهای خودم دیدم همه جوره به این دختر ظلم شده شبی که به اینجا اومدمرده اشو به این خونه رسیده بود.اون وقت شب اونم کتک خورده واقعااینکارتون به دور از انسانیت بوداین بود اون دختری که ما تحویلتون دادیم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوپنجم طاهره گفت خواهرم ناخوش تر از اونی بود که به ای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوششم
گیریم اکبرآقا جوان و خام بوده اما من ازبزرگترهای اون خونه در عجبم یه بزرگتر و عاقل بینتون نبود که میانجیگری کنه و جلوی کتک خوردن این دختر و بگیره؟خداروشکر خانوم جونش اینجا نبود و تو اون حال ندیدش عمه بی بی بین حرف زن عمو پرید و گفت ماشاءالله کسی از،پس زبان شما بر نمیاددارید یه طرفه به قاضی میرید ماشاءالله دخترتون یه لشکر و حریفه حالا نمیخوام نبش قبر کنم حالا اتفاقی هست که افتاده باید ما کاری کنیم اینا سر خونه و زندگیشون جمع بشن این همه زن دارن با هوو زندگی میکنن و دم نمیزنن نمیدونم این داستان ها چیه دختر شما اول کار راه انداخته اکبر و وجیهه انقد برای نازبانو حرمت قائل بودن که میخواستن نزارن تا اخر عمر اون متوجه بشه اصلا قرار بود به خونه ای که اکبرخرید برن تا وجیهه جلوی چشم نازبانو به اون خونه رفت و آمد نکنه.با این حرف عمه بی بی انگار اتیش گرفتم از ناراحتی دلم میخواست خودمو بکشم پس اکبر خونه رو خریده بود!زن عمو زیر لب گفت فکر کردید با یه بچه کودن طرفید؟شتر سواری که دولا دولا نمیشه خانوم جون که ساکت بودبلاخره به حرف اومد و گفت حتما همون خونه ای رو خریدن که هزار بار برای نازبانو تعریفش و کرده بودبعد رو به عمه بی بی گفت ماشاءالله عمه جان عجب دختر خوش اقبالی داری که هنوز نیومده صاحب خونه سوا هم شددلم میخواست چیزی بگم اما خانوم جون ازم قول گرفته بود حرف نزنم عمه بی بی گفت باشه نازبانو به اون خونه بره و وجیهه و به اون اتاق اینطور خوبه؟چطور دیگه حسن نیتمونوبهتون ثابت کنیم خانوم جون گفت با حرف شما مخالفم امان از ما زنها که بهم هم رحم نمیکنیم یه دختر با هزار امید پا تو خونه مرد میزاره قبول کنید کار پسرتون از جوانمردی به دور بود.خانوم جون گفت حتی به خودش زحمت نداده برای دیدن پسرش یه سربیاد اینجابعد با پوزخندی به فخرالسادات گفت راستی فخری خانوم یادمه خیلی نوه پسری دوست داشتی پس چرا نازبانو بعد آوردن نوه پسری خوار شدعمه بی بی چاپلوسانه گفت حق با شما هست اماالان صلاح هممون اینه که کوتاه بیان آدم وقتی بچه دار میشه باید پا روی خودش بزاره اصلا مگه خود ما چطور زندگی کردیم؟عمر و جوونیمونو پای اولادهامون سوزوندیم میدونم شما با فهم و شعور هستید و حرفهای منو درک میکنیدفخر السادات که تا اون موقع فقط شنونده بودبه حرف اومد و گفت میتونسته زن بگیره رفته گرفته خلاف شرع که نکرده
فخر السادات با این حرفش همه اون چیزی رو که عمه بی بی با زرنگی دوشیده بود یه پا زد و از بین بردزن عمو که عادت به کنایه شنیدن و ساکت موندن نداشت با اون زبون نیشدارش گفت راستی مادراکبر دایه رضوان و میگم اون چه نظری داره؟کاش ایشونم می اومد از طاهره سراغش و گرفتم گفت انگار ناخوش احوال هست البته حق داره چون مادر هست و دلش برای زندگی تنها بچه اش میسوزه.فخر السادات مثل وقتهایی که از فرط عصبانیت خودشو میزد سرخ شد و کمی تو جاش جابجا شد و سعی کرد آروم باشه و رو به عمه بی بی کرد و گفت به قول اکبر امان از وصله ناهماهنگ اینایکی !دختر من منیره هم یکی طلاق میخواد تا شوهرش تو حسرت بچه نمونه ما با اینکه میدونیم عیب از حسین هست جلوش دراومدیم خانوم جون قاطعانه گفت نسخه زندگی هر کسی برای خودش خوبه
دلیل نداره فکر و تصمیم شما برای زندگی دخترتون به کار دختر ما هم بیادهمونطور که تدبیر شما به درد وجیهه خانوم هم نخورد و طلاق گرفت خانوم گفت خلاصه اش کنم من در قبال این بچه ها مسئولم نمیخوام فردای قیامت پدر و مادرشون جلومو بگیرن و بگن امانتدار خوبی نبودی و دختر ما رو تو آتیش دیدی و کاری نکردی فخر السادات که جوابی برای حرفهای منطقی خانوم جون نداشت گفت حالا میگید چیکار کنیم؟خانوم جون مکثی کرد و گفت خداروشکر دیروز فهمیدیم نازبانو حامله نیست هر چند این قضیه تو تصمیم ما تاثیر چندانی نداشت حالا هم سرتونو درد نیارم دو راه پیشنهاد میدم اول اینکه اکبر آقا وجیهه خانوم و طلاق بده و خودش بیاد با سلام و صلوات نازبانو رو ببره خونه ای که خریده نازبانو هم خانومی میکنه و بخاطر بچه هاش میبخشه اما اگه اکبر آقا نمیتونه از وجیهه خانوم بگذره نازبانو رو طلاق بده و ما در مقابل توافق سر بچه ها مهریه دخترمونو میبخشیم و کار و به محکمه نمیکشونیم.عمه بی بی و فخر السادات نگاهی بهم کردن عمه بی بی که تازه با ازدواج اکبر و وجیهه به آرامش رسیده بود گفت دستتون درد نکنه یکباره بگید نمیخواییم مشکل و حل کنیم و پی دردسر میگردیم و با کنایه گفت با شناختی که من ازخانواده شما دارم فکر نمیکنم این موضوع براتون تازگی داشته باشه فخر السادات که تیر و به هدف خورده دیددنبال حرفشو گرفت و گفت نه که نداره بار اول که ما پا تو خونه شماگذاشتیم بتول خدابیامرز کلفت اون خونه بود
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ گاهی شادی توی چیزای ساده پیدا میشه… نه تالار لاکچری میخواد، نه مهمونی آنچنانی! فقط یه جمع خودمونی، آهنگ محلی، صدای دست زدنها و خندههایی که از دل میان… این یعنی زندگی! ❤️ مجری کند حیاتی هم وسط این همه صفا نشست، انگار خودش هم بخشی از این خانوادهست. کاش میشد این لحظهها رو همیشه نگه داشت… 📌 ...
@Aghmiun ❥❥
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حمله گورکن عسل خوار به فیل آفریقایی در پارک ملی هوانگه در زیمبابوه
@Aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما هر چی داریم از بزرگتر ها داریم...
مادر ها و مادر بزرگ ها ...
پدر ها و پدر بزرگ ها ..
قاینانالار...
@Aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از چیزهای کوچک لذت میبرم
آب روان
ابرهای تو آسمون
بوی جنگل
پیاده روی
موج دریا
بوی گل و بوی خاک
یه دوچرخه...
@Aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رباتی که پا به پای انسان پینک و پنگ بازی میکند
@Aghmiun
حسنت جمیع خصاله صلوا علیه واله،امروز با دل و جان همراه است هنگام طلوع آفتاب و ماه است همچنین ولادت امام صادق(ع)و هم عید محمد بن عبدا... است میلاد دونور بر شما مبارکباد_ملتمس دعا ابتهاج ازسراب
بزرگان ادبیات جهان📚📚📚
خواهران برونتِه
خانوادهی برونته که انگلیسیِ ایرلندیتبار بودند، در هاورث یکی از روستاهای یورکشایر زندگی میکردند. پاتریک برونته، پدر خانواده، کشیش بود و زندگی نسبتاً فقیرانهای داشت.
سه دختر این خانواده نویسنده شدند:
۱ - شارلوت برونته (۱۸۱۶ - ۱۸۵۵)
نخستین رمانش را به نام پروفسور نوشت که مورد توجه ناشر قرار گرفت. جین ایر شهرتی بیمانند برایش به ارمغان آورد. شِرلی و ویلِت، دو رمان دیگر اوست.
۲ - امیلی برونته (۱۸۱۸ - ۱۸۴۸)
شاید از دو خواهر دیگر خوشذوقتر باشد و این از رمان بلندیهای بادگیر و بعضی شعرهای او آشکار میشود.
۳ - آن برونته ( ۱۸۲۰ - ۱۸۴۹)
آخرین دختر خانواده، مانند دو خواهر دیگر خود استعداد درخشان و قابل ملاحظهای نداشت. دو رمان به نامهای آگنس گری و مستأجر وایلدفل هال نوشته است.
📚📚📚
با تلخیص از تاریخ ادبیات جهان، غلامحسین دِهبزرگی، ص ۲۹۴ و ۲۹۵.
#بزرگانادبیاتجهان
#خواهرانبرونته
#غلامحسیندِهبزرگی
#کانالگلزارادبیات
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333
@Aghmiun