♦️نزدیک شدن فصل پاییز به معنای پایان حضور دامها و اسبها در ییلاقات است
🔹این روزها در مسیر جاده دیلمان، صحنههای کوچ پاییزی و بازگشت اسبها از ییلاق به قشلاق، جلوهای زیبا و سنتی از زندگی روستایی و عشایری گیلان را به نمایش میگذارد.
@Aghmiun
شعر طنز: ویراستاری😂😂😂
از عمران صلاحی
من زبان فارسی را پاسداری میکنم
چون که دارم روز و شب ویراستاری میکنم
میکنم اقدام لازم را علیهِ "بر علیه"
هر کجا "گنجشک" میبینم، "قناری" میکنم
حرفها و جملهها را میکنم زیر و زبر
با قلم "آب روان" را "آب جاری" میکنم
گر "هلیکوپتر" ببینم، مینویسم "بالگرد"
پارکها را "بوستانهای بهاری" میکنم...
گر کنم با جملهی ویرایشی، ابراز عشق
دلبر بیچاره را از خود فراری میکنم
گر ببینم یک غلط، کوبم دودَستی بر سرش
کلّهی الفاظ را از موی، عاری میکنم
شیر را وا میکنم، در دست میگیرم شیلنگ
گلشن و باغ ادب را آبیاری میکنم!
📕📕📕
دیوان ابوطیاره، صلاحی، ص ۷۷ و ۷۸.
#شعرطنز
#ویراستاری
#عمرانصلاحی
@Aghmiun
هر از گاهی بهانه کنیم در کنار هم یک چایی میل کنیم...
نزاریم بین مون فاصله بیفته...
فاصله که افتاد دیگر سخت است ....
@Aghmiun
🌸☘🌷
ماه فرومانَد از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهی دیدار هر کسی به قیامت
لیلهی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظِلال محمد
عرصهی گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نَعال محمد
شمس و قمر در زمین حَشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
🌸☘🌷
الهم صل علی محمد و آل محمد 💚
#سعدی
@Aghmiun
۱۰ مکان شگفت انگیز ایران
1 : تخت جمشید:مرودشت استان فارس
2 : روستای هورامان: از توابع شهرستان سروآباد در استان کردستان
3: کویر شهداد: جاده قدیم بم- کرمان، جاده سیریچ، جاده شهداد، کلوت شهداد
4:تالاب انزلی: در جنوب غربی شهرستان بندر انزلی و در فاصله حدود ۴۰ دقیقهای از شهر رشت قرار گرفته
5: روستای کندوان : در شهرستان اسکو، ۲۲ کیلومتری جاده اسکو به کندوان
6: این غار در ارتفاعات ساری قیه نزدیک روستای علیصدر شهرستان کبودراهنگ در استان همدان واقع شده
7: آلا داغ لار: در مسیر شهرستان خواجه و اتوبان میانه – زنجان قرار دارد
8: آبشاربیشه لرستان: آبشار بیشه از جاهای دیدنی دورود و خرم آباد در استان لرستان است و در ۶۶ کیلومتری شهر خرم آباد قرار داره
9: دژ محمدعلی خان: در فاصله ٢۵ کیلومتری شمال شهر سردشت و ۶۵ کیلومتری شمال دزفول خوزستان قرار داره
10: فیلبند :در ۲۴۰ کیلومتری شهر تهران، به سمت شهر آمل در استان مازندران و جاده هراز قرار دارد
#ایران_زیبا
@Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسافران شمال در راه شمال
استراحت در شهرهای مسیر شمال
آنهم عالمی دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیونهم طلعت روزها از بچه ها نگهداری میکرد و گاهی هم به
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلم
طاهره همونطور که اشکهاشو پاک میکرد گفت رضوان میگفت یه مدت بود که جاشو از حسین جدا کرده بود و باهاش کلا نمیساخت شونه ای بالا انداختم و گفتم اینکه چیز تازه ای نیست یادت نیست طلبکار من شده بودن که به منیره تهمت زدم طاهره گفت راست میگی موضوع به خیلی وقت پیش برمیگرده به موقعی که تو و اکبر جداشدین اما آقا و فخر السادت با زور و تهدید اونو سر خونه اش نگهداشتن تا اینکه چند روز پیش منیره به بهونه ای از خونه بیرون میره حسین هم که تو اتاق خواهرم پنهون شده بود با رضوان میرن تعقیبش البته نیر هم کم بی تقصیر نیست و این مدت کمک میکرده به منیره که راحت بره و بیاد تا کسی متوجه نشه خانوم جون سرشو گرفت و گفت ای داد خب چی شد؟طاهره گفت هیچی تموم اون مدت منیره بامحمود شوهر سابق وجیهه قرار میزاشته و باهاش میرفته گشت و گذار...حسین و رضوان وقتی تو کوچه مچش و میگیرن حسابی کتکش میزنن و به اتاق فخرالسادات میبرنش نیر و هم تو سرداب خونه زندونی کردن محمود بی همه چیز هم همون موقع فرار میکنه.بهت زده به حرفهای طاهره گوش میدادم فکر کردم دارم خواب میبینم خانوم جون گفت اون محمود و کجا دیده بود اخه؟طاهره گفت انگار با زنهای خیاط خونه که برای خریدپارچه میرفتن بازار یه سرم به حجره محمود زده که اونم با زبون بازی اینواغفال کرده.مونس گفت وا چه حرفها مگه آدم انقد سست میشه که با قربون صدقه یه بی وجدان از راه بدر بشه؟!زن عموپوزخندی زد و دستهاشو بالا برد و گفت ای خدا شکرت عجب خوب باهاشون تا کردی چندین ساله این بچه ها رو ول کردن و بدون خرجی انداختن اینجا خوب جوابشونو از راه دیگه ای دادی خانوم جون لبشو گاز گرفت و گفت اینطور نگو ماه سلطان این حرفها بچه بازی نیست حرف ناموس وسطه زن عباسعلی رو یادت نیست سر به هوا شد؟طوری ناپدید شدکه کسی نه از هستش خبر داره نه ازنیستش بی ابرویی خیلی بده حتی از درد بی درمون هم بدتره.از حق نگذریم خونواده آقا باقر صاحب عزت و آبرو بودن طلعت از طاهره پرسید منیره الان چیکار میکنه کجاس؟طاهره میگه به اتاق قبلی نازبانو رفته خیلی گستاخه میگه من هیچ گناهی نکردم ما فقط باهم قرار محرم شدن گذاشته بودیم هیچ کدوممون ازازدواجمون خیری ندیدیم بی عفتی هم نکردیم.زن عمو پوزخندی زد و گفت این دختر بی عفتی و تو چی میبینه؟!طاهره رو به من کرد و گفت بدتر از همه این نیر بی چشم و رو هست که نمک خواهرم و خورد و نمکدون شکست حقشه تو همون سرداب بمونه از شنیدن حرفهای طاهره دلم بدرد اومد نیر همیشه از تاریکی میترسیدمونس گفت از قدیم گفته ان دست بالای دست زیاده پس منیره باعث طلاق وجیهه شده طاهره گفت نمیدونم از کی باهم بودن اما فقط میدونم فخرالسادات و رضوان دارن ذره ذره جون میدن میگن اگه اکبر بفهمه وسط این دعوای ناموسی خون بپا میشه زندگی منیژه با یه تا بچه هم تو خطره دختر بینوا بازم بارداره مدام زاری میکنه و میگه میدونم اه نازبانو دامنمونو گرفته خانواده ام به این دختر و بچه هاش ظلم کردن
طاهره گفت انقد بی چشم و رو هست که میگه بعد طلاقم از حسین عده ام که تموم شد باهاش عقد میکنم و از این شهر میریم.فخر السادات و آقا از داغ این ننگ انگار ده سال پیرتر شدن خواهرم بدتر از اونا میگه ای کاش تا زنده ام زهره خانوم و آقا جلال و دیگه نبینم اونا عمری برام خواهر و برادری کردن قرار بود پیش بچه هاشون باشم و براشون مادری کنم.خانوم جون آستینهاشو بالا زد و آماده وضو شد و گفت حق دارن خیلی سخته
طاهره گفت حسین مثل مار زخمی هست میگه تا نیشش و به منیره نزنه ول کن نیست رضوان بیچاره قسمش داده گفته اگه دست از پا خطا کنه تریاک میخوره و خودشو خلاص میکنه.زن عمو که تو فکر بود گفت. بیچاره منیژه که. باید بقیه عمرش و به سرکوفت شنیدن خطای خواهرش سر کنه خیلی هم از این خبربدم نیومد و گفتم به قول زن عمو حقشون هست دایه رضوان دو سر این بازی رو باخت نمیخواستم طرف منو بگیره اما کاش طرف حق و میگرفت اون که خودش تجربه خیانت دیدن و جفا داشت باید یکم انصاف به خرج میکرد و حال و روز منو درک میکردطاهره نگاهی با التتماس تو چشام کرد و گفت اون مادره مادر که منطق سرش نمیشه همیشه حق و به بچه خودش میده.دست خودم نبود از همشون کینه به دل داشتم دلم میخواست تو اون مدت یه سر. به من بزنن. و بپرسن زندگیت با سه تا بچه چطور میگذره بچه هات شکم سیر میخوابن؟ لباس دارن تنشون کنن؟ اگه خانوم جون و طلعت نبودن که ازم حمایت کنن مجبور بودم همون روزهای اول برگردم و زیر بار خفت برم.کنار طاهره نشستم و دستش و گرفتم و گفتم نگران نباش من چند سال با اکبر. زندگی کردم اون پسر دایه رضوانه و شیر پاک فخر السادات رو خورده آدم خون کردن نیست نهایتش یه کتک مفصلی به منیره بزنه تو خودتو نگران نکن حامله ای بفکر بچه خودت باش طاهره اما دوباره شروع به گریه کرد
ادامه دارد...