کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیونهم طلعت روزها از بچه ها نگهداری میکرد و گاهی هم به
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلم
طاهره همونطور که اشکهاشو پاک میکرد گفت رضوان میگفت یه مدت بود که جاشو از حسین جدا کرده بود و باهاش کلا نمیساخت شونه ای بالا انداختم و گفتم اینکه چیز تازه ای نیست یادت نیست طلبکار من شده بودن که به منیره تهمت زدم طاهره گفت راست میگی موضوع به خیلی وقت پیش برمیگرده به موقعی که تو و اکبر جداشدین اما آقا و فخر السادت با زور و تهدید اونو سر خونه اش نگهداشتن تا اینکه چند روز پیش منیره به بهونه ای از خونه بیرون میره حسین هم که تو اتاق خواهرم پنهون شده بود با رضوان میرن تعقیبش البته نیر هم کم بی تقصیر نیست و این مدت کمک میکرده به منیره که راحت بره و بیاد تا کسی متوجه نشه خانوم جون سرشو گرفت و گفت ای داد خب چی شد؟طاهره گفت هیچی تموم اون مدت منیره بامحمود شوهر سابق وجیهه قرار میزاشته و باهاش میرفته گشت و گذار...حسین و رضوان وقتی تو کوچه مچش و میگیرن حسابی کتکش میزنن و به اتاق فخرالسادات میبرنش نیر و هم تو سرداب خونه زندونی کردن محمود بی همه چیز هم همون موقع فرار میکنه.بهت زده به حرفهای طاهره گوش میدادم فکر کردم دارم خواب میبینم خانوم جون گفت اون محمود و کجا دیده بود اخه؟طاهره گفت انگار با زنهای خیاط خونه که برای خریدپارچه میرفتن بازار یه سرم به حجره محمود زده که اونم با زبون بازی اینواغفال کرده.مونس گفت وا چه حرفها مگه آدم انقد سست میشه که با قربون صدقه یه بی وجدان از راه بدر بشه؟!زن عموپوزخندی زد و دستهاشو بالا برد و گفت ای خدا شکرت عجب خوب باهاشون تا کردی چندین ساله این بچه ها رو ول کردن و بدون خرجی انداختن اینجا خوب جوابشونو از راه دیگه ای دادی خانوم جون لبشو گاز گرفت و گفت اینطور نگو ماه سلطان این حرفها بچه بازی نیست حرف ناموس وسطه زن عباسعلی رو یادت نیست سر به هوا شد؟طوری ناپدید شدکه کسی نه از هستش خبر داره نه ازنیستش بی ابرویی خیلی بده حتی از درد بی درمون هم بدتره.از حق نگذریم خونواده آقا باقر صاحب عزت و آبرو بودن طلعت از طاهره پرسید منیره الان چیکار میکنه کجاس؟طاهره میگه به اتاق قبلی نازبانو رفته خیلی گستاخه میگه من هیچ گناهی نکردم ما فقط باهم قرار محرم شدن گذاشته بودیم هیچ کدوممون ازازدواجمون خیری ندیدیم بی عفتی هم نکردیم.زن عمو پوزخندی زد و گفت این دختر بی عفتی و تو چی میبینه؟!طاهره رو به من کرد و گفت بدتر از همه این نیر بی چشم و رو هست که نمک خواهرم و خورد و نمکدون شکست حقشه تو همون سرداب بمونه از شنیدن حرفهای طاهره دلم بدرد اومد نیر همیشه از تاریکی میترسیدمونس گفت از قدیم گفته ان دست بالای دست زیاده پس منیره باعث طلاق وجیهه شده طاهره گفت نمیدونم از کی باهم بودن اما فقط میدونم فخرالسادات و رضوان دارن ذره ذره جون میدن میگن اگه اکبر بفهمه وسط این دعوای ناموسی خون بپا میشه زندگی منیژه با یه تا بچه هم تو خطره دختر بینوا بازم بارداره مدام زاری میکنه و میگه میدونم اه نازبانو دامنمونو گرفته خانواده ام به این دختر و بچه هاش ظلم کردن
طاهره گفت انقد بی چشم و رو هست که میگه بعد طلاقم از حسین عده ام که تموم شد باهاش عقد میکنم و از این شهر میریم.فخر السادات و آقا از داغ این ننگ انگار ده سال پیرتر شدن خواهرم بدتر از اونا میگه ای کاش تا زنده ام زهره خانوم و آقا جلال و دیگه نبینم اونا عمری برام خواهر و برادری کردن قرار بود پیش بچه هاشون باشم و براشون مادری کنم.خانوم جون آستینهاشو بالا زد و آماده وضو شد و گفت حق دارن خیلی سخته
طاهره گفت حسین مثل مار زخمی هست میگه تا نیشش و به منیره نزنه ول کن نیست رضوان بیچاره قسمش داده گفته اگه دست از پا خطا کنه تریاک میخوره و خودشو خلاص میکنه.زن عمو که تو فکر بود گفت. بیچاره منیژه که. باید بقیه عمرش و به سرکوفت شنیدن خطای خواهرش سر کنه خیلی هم از این خبربدم نیومد و گفتم به قول زن عمو حقشون هست دایه رضوان دو سر این بازی رو باخت نمیخواستم طرف منو بگیره اما کاش طرف حق و میگرفت اون که خودش تجربه خیانت دیدن و جفا داشت باید یکم انصاف به خرج میکرد و حال و روز منو درک میکردطاهره نگاهی با التتماس تو چشام کرد و گفت اون مادره مادر که منطق سرش نمیشه همیشه حق و به بچه خودش میده.دست خودم نبود از همشون کینه به دل داشتم دلم میخواست تو اون مدت یه سر. به من بزنن. و بپرسن زندگیت با سه تا بچه چطور میگذره بچه هات شکم سیر میخوابن؟ لباس دارن تنشون کنن؟ اگه خانوم جون و طلعت نبودن که ازم حمایت کنن مجبور بودم همون روزهای اول برگردم و زیر بار خفت برم.کنار طاهره نشستم و دستش و گرفتم و گفتم نگران نباش من چند سال با اکبر. زندگی کردم اون پسر دایه رضوانه و شیر پاک فخر السادات رو خورده آدم خون کردن نیست نهایتش یه کتک مفصلی به منیره بزنه تو خودتو نگران نکن حامله ای بفکر بچه خودت باش طاهره اما دوباره شروع به گریه کرد
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلم طاهره همونطور که اشکهاشو پاک میکرد گفت رضوان میگف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلویکم
بهش حق میدادم از وقتی چشم باز کرده شاهد مصیبتهای خواهرش بوده.اون شب هیچ کس تو خونه ما خواب نداشت و در مورد منیره پچ پچ میکردن.تموم فکرم پیش نیر بود ااون اصلا درک درستی از کارهای اشتباهی که میکرد نداشت.تموم ذوق و شوقش برای این بود که زندگی پراز کسالت خودشو با اینکارا هیجان بده.حکایت نیر حکایت دوستی بود که با نادونیش آدم و گرفتار میکنه اصلا درک درستی از کارهای منیره نداشت و برای خودش یه بار هم مرور نکرده بود که الان منیره داره چیکار میکنه و با کمک کردن به منیره اعتبار خودشو پیش دایه رضوان صفر کردیه ماه گذشت و طاهره همراه خانوم جون و ابراهیم به شهر اومدچون از خواهرش نگران بود دوباره به دیدن دایه رفت اما اینبار زود برگشت و خبرآورد که منیژه و رضا همراه حسین وسایلشونوجمع کردن و برای زندگی به مشهد رفتن.طاهره گفت منیره از اینکار اونا کلافه و عصبی بود و میگفت حسین چرا طلاقش نداده و اونو بلاتکلیف ول کرده و رفته.کار طاهره همین شده بود که هر چند وقت یه بار بره اونجا و از حال و اوضاع اونا برامون خبر بیاره.طاهره میگفت وقتی میره اونجا فخر السادات موقع برگشت به دست و پاش میفته که طاهره بیشتر بمون و برام قلیون چاق کن وقتی تو اینجایی حس میکنم برگشتم به روزهای قبل و آرامش تو این خونه برقرار هست.بلاخره طاهره فارغ شد و یه پسر خوشگل بدنیا اورد و اسمش و علی اصغر گذاشتن.علی اصغر خیلی شیرین بود و هممون دوسش داشتیم روزها به سرعت برق و باد میگذشتن.منیره نه مطلقه بود نه مردی بالای سرش بودحسین بدترین کار و باهاش کرده بود و با بلاتکلیف گذاشتنش سختترین انتقام و ازش گرفته بودبه حساب خودش طلاق میگرفت و بعد چهار ماه با محمود ازدواج میکرد و از اون شهر میرفت دایه رضوان و فخر السادات از یه طرف از پنهون کاری پیش اکبر و وجیهه و از طرفی از بداخلاقی منیره خسته شده بودن منیره دیگه ترسی از هیچکس نداشت و فخر السادات میترسید بدون اینکه طلاق بگیره بزاره بره طاهره میگفت حتی به پیشنهاد دایه رضوان به محکمه هم رفتن و گفتن شوهرش ولش کرده رفته و طلاق غیابی میخواد اما قاضی گفته باید ۵ سال از غیبت شوهرش بگذره تا بشه حکم طلاق داداون روزا فخر السادات زنده زنده داشت تو آتیش میسوخت از یه طرف از منیژه و بچه هاش دور بود از یه طرف نگران زندگی وجیهه و اکبر بود منیژه بخاطر علاقه زیادش به رضا قید خونواده اش و زده بود و طرف خونواده شوهر و گرفته بود و خبری از خودش به خانواده اش نمیدادیه روز طاهره خوشحال اومد و گفت بلاخره منیژه دلش طاقت نیاورده و دست خطی برای پدرش فرستاده و گفته نگران اون نباشن زندگیش خوبه و شوهرش اشتباه منیره رو پای اون نزاشته و باهاش مهربون هست
اما گفته دیگه خواهری به اسم منیره نداره..کنجکاو پرسیدم اکبر چیکار میکنه؟یعنی بعد این همه مدت نفهمیده منیژه و حسین و رضا برا چی رفتن،طاهره گفت مگه میشه بیخبر باشه فکر میکنه بخاطر طلاق خواستن منیره رضا و حسین قهر کردن و رفتن البته تا حدودی هم متوجه سر به هوایی منیره شده اما خبر نداره طرف کیه بعد ادامه داد منیره خیلی بی حیا شده عملا هر روز از درد ندیدن محمود زار میزنه و التماس میکنه بزارن بره به دیدنش فخر السادات و دایه رضوان هم مجبورا باهم کنار اومدن و دارن باهم زندگی میکنن.نیر بی چشم و رو هم مثل قبل کارهای خونه رو انجام میده بخدا خیلی خوبن که اونو بیرون نکردن بدتر از همه اینه که بعد پیچیدن این خبرها دیگه کسی برای یاد گرفتن قرآن اونجا نمیادآقا هم تا جایی که میتونه از خونه بیرون نمیره.فخر السادات به آقا اصرار میکنه که دیگه نمیتونم تو این محل زندگی کنم بیا بفروشیم و بریم اما آقا قبول نمیکنه و میگه نمیتونیم از خودمون که فرار کنیم
رضوان همش میگه میدونم یه روز آقا از درد این بی آبرویی مثل شمع خاموش میشه ما زنها باهم درد و دل میکنیم و سبک میشیم اما اون میریزه تو خودش
روزها گذشت و ما سرگرم کار بودیم و قالی بعدی رو هم تموم کردیم.بعد از فروختن فرش خانوم جون گفت من میگم مقداری از پول و بردارید و با بقیه اش و پولی که پیش من امانت دارید تکه زمینی بخرید تا سرمایه بشه براتون حرف خانوم جونو قبول کردیم و با کمک پرویز پسر مستاجرمون زمینی که به پولمون بخوره پیدا کردیم و خریدیم.از اون طرف با کمکهای اختر خانوم کار تزریقات و پانسمان و سرم زدن و تو بیمارستان یاد گرفتم و پرستار تجربی شدم.با اینکار حقوقم بیشتر شدساعت کاریم زیاد شده بود و کار اونجا خسته ام میکرد اما بخاطر آینده بچه هام تحمل میکردم.کار کردن تو بیمارستان بهم هویت جدیدی داده بوداون زمان کار کردن زن مثل الان رایج نبود و من بابت کار کردنم احساس مفید بودنم میکردم
♦️اینجا قدیمیترین کتابفروشی تهران است
🔹کتاب فروشی اسلامیه که ۱۵۰ سال قدمت دارد از دوره قاجار تا به امروز در تهران پابرجاست. مالکیت آن با خاندان کتابچی و به عنوان قدیمی ترین کتاب فروشی پابرجای تهران شناخته می شود. این حجم از استواری واقعا تحسین داره
@Aghmiun
♦️انتقال هارد دیسک فقط ۵ مگابایتی
در سال ۱۹۴۶ میلادی از شرکت IBM
🔹الان رم ۱۶ گیگابایتی گوشی شما
۳۲۰۰ برابر این هارد ظرفیت داره
@Aghmiun
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگذرم تنها از میان گلها
گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته
کان گل ناز تو کو
میگذرم تنها از میان گلها
گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته
کان گل ناز تو کو
راز عشق مرا گل در گوش صبا
گفت و غمم بفزود
آنگه در همه جا راز درد من و
قصه عشق تو بود
قصه عشق تو بود
چون به حسن آسمانی از مهی برتر
شعله ی عشق من از گردون برآرد سر
در گلستان هم ز تنهایی روم من اگر
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته
کان گل ناز تو کو
میگذرم تنها از میان گلها
گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته
کان گل ناز تو کو
@Aghmiun ❥❥
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
.
علف هَرز چه داند که خزان چیست گلم
با کسی از غمِ دل گو که خودش غم دارد
- هاتف اصفهانی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
آهندلان به آه ملایم نمی شوند
- صائب تبریزی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
@Aghmiun ❥❥
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافتهست
ذرههای خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذرههای تیره را در نور او روشن کنیم
چشمهای خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجبهای جهان حیران شود در ما رواست
کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمهای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم
مولانا
@Aghmiun ❥❥
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥