eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کجا عشق آید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود👌 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Behnam Bani ~ Musico.IRBehnam Bani - Shabe Eshgh (320).mp3
زمان: حجم: 6.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘پدر به پسرش درس زندگی یاد میده. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
پادکست سبک شدن (1).mp3
زمان: حجم: 31.8M
🔘آقای شش صبح @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلویکم بهش حق میدادم از وقتی چشم باز کرده شاهد مصیبته
بچه هام جلوی چشمم قد میکشیدن و من هر روز بیشتر بهشون وابسته تر میشدمـبعضی روزها ناهار مختصری درست میکردیم و باهم میرفتیم سرزمینی که با مونس خریده بودیم.یه روز که رفته بودیم اونجا و حصیری پهن کرده بودیم و هر کدوم تو خیال خودمون بودیم نگاهی به مونس که غرق خیال بود کردم.نمیدونستم داره به چی فکر میکنه شاید به همسر و فرزندهایی که توحسرتش بود اه بلندی کشید یه لحظه دلم برای غریبیش سوخت قلقلکش دادم و گفتم مونس کجا هستی؟ نگاهی بهم کرد و جواب نداد انگار غم بزرگی تو دلش بود اما از بس تو دار بود هیچ وقت چیزی بروز نمیداد یه لحظه فکری به ذهنم خطور کرد و به طرفش چرخیدم و دستش و گرفتم و گفتم راستی مونس تا به حال عاشق شدی؟ مونس با اخم لبشو گاز گرفت و گفت وا این چه حرفیه ؟امامطمئن بودم یه روز دل مونس لرزیده که اینطور آه میکشه.فردا صبح خواب مونده بودم و با عجله لباس پوشیدم و از تو مطبخ تکه نونی برداشتم و رفتم سمت مریضخونه خیلی دیر کرده بودم و محبورا مسیر خونه تا مریضخونه رو دوییدم وقتی رسیدم اختر خانوم و دیدم تا منو دید به سمتم اومد و گفت کجایی دختر کارت داشتم؟گفتم خواب موندم امروز اخترخانوم گفت منشی دکتر طاعت حامله شده دیگه شوهرش اجازه نمیده بیاد دکتر به همه سپرده براش یه منشی خوب و زبر رو زرنگ پیدا کنن منم تو رو معرفی کردم و کلی از زرنگیت و اخلاقت براش تعریف کردم با حرفهای اختر خانوم دلشوره گرفتم دکتر طاعت یکی از جراحهای سرشناس بود و نه تنها تو اون مریضخونه بلکه تو کل شهر مشهور بود و حسابی سرش شلوغ بودنگران گفتم اختر جون میترسم از پسش برنیام اختر خانوم مشتی به شونه ام زد و گفت خودتو جمع کن دختر یعنی تو بعد این همه مدت از پس شستن یه زخم و یه پانسمان برنمیای ؟! زود باش حالا دکتر نمیاد تا کسی رو معرفی نکردن باید ببرم تو رو پیشش تو دلم آشوب بود ترسیدم نتونم کارم و انجام بدم و کار فعلیمم از دست بدم اما به خدا توکل کردم و دنبال اختر خانوم راه افتادم.دکتر طاعت مردی با قد کوتاه بود که وسط سرش هم کمی خالی بود اون خاکی تر از اونی بود که من فکر میکردم اختر خانوم مچ دستمو گرفته بود و مثل مادری که وساطتت بچه اش و میخواد بکنه با خجالت سرم و پایین انداخته بودم.دکتر همونطور که روپوش میپوشید گفت اختر خانوم چخبر؟ پسر خواهرت چطوره؟اختر خانوم کلی دکتر و دعا کرد و گفت خوبه به مرهمت شما اما من برای عرض دیگه ای خدمتتون رسیدم این دختر همون منشی ماهر هست که قبلا براتون تعریفشو کردم نازبانو ازدوستای ما هست و دختر خیلی زرنگی هست فکر کنم تو اتاق عمل دیده باشیددکتر گفت خوب از همین الان شروع کنه مسئولیت قبلیش چی میشه؟اختر خانوم گفت خودم اونجا رو اداره میکنم.از همون لحظه کارم و شروع کردم کار سختی نبود دکتر جراحی های کوچیک و سرپا تو همون مطب انجام میداد منم وردستش بودم چند روز گذشت و کارهایی که باید یاد میگرفتم و یاد گرفتم گاهی اختر خانوم بهم سر میزد و تا میدید دکتر ازم راضی هست با خیال راحت برمیگشت روزی هزار بار بابت اینکه با کار کمتر دستمزدم دو برابر شده بودخداروشکر میکردم.وقتی هم که تو خونه بودم اهالی محل برای کارتزریقاتشون می اومدن پیش من و بابت انجام کارشون دستمزد مختصری بهم میدادن.حدود چهل روز از کار کردنم پیش دکتر گذشت و یه روز یه خانوم زیبا و ظریف که کت و دامن کرم رنگ خوش دوختی پوشیده بود بدون توجه به من به سمت اتاق دکتر رفت جلوش دوییدم و تا خواستم حرفی بزنم عطر خوش ادکلنش مستم کرد نگاهی به چشمای خوش فرم و لبهای زیباش کردم و تا خواستم چیزی بگم بدون توجه به من در و باز کرد و وارد اتاق شد گفتم ببخشید دکتر نگاهی به سمت در کرد و گفت سلام این وقت روز کجا بودی؟زن روی صندلی دکتر نشست و بدون اینکه جواب دکتر و بده بادبزن زیباشو از تو کیفش درآورد و مشغول باد زدن خودش شد و گفت حوصله ام سر رفته اومدم ببینم امروز میتونیم باهم ناهار بخوریم و کمی قدم بزنیم هوس چلوکباب کردم دکتر خندید و گفت انگار صف پشت در و ندیدی عزیزم؟! باشه برای جمعه زن اخم کرد و روشو برگردوند دکتر تازه متوجه حضور من لای در شده بوددکتر گفت کاری داری نازبانو؟! گفتم نه فقط ...دستپاچه شده بودم و خودم یکم جمع و جور کردم و گفتم اومدم ببینم شما کاری نداری؟و بدون اینکه جوابی بده در و بستم.زیاد طول نکشید که دکتر از اتاق بیرون اومد اینبار صورتش عصبانی بود با اخم نگاهی به من کرد و با پیچ و تاب دادن به شونه هاش از بین جمعیت رد شد و رفت.دکتر اون روز تا ساعت چهار مریض ویزیت کرد و با یه خسته نباشید از اونجا رفت تا اون روز دکتر و اونقد گرفته ندیده بودم ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلودوم بچه هام جلوی چشمم قد میکشیدن و من هر روز بیشتر
صبح فرداش رفتم مریضخونه اتاق دکتر و مرتب کردم و پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بیاد داخل اتاق و برگشتم که بیام بیرون اختر خانوم و دیدم که با صورت گرفته می اومد سمتم گفتم چیزی شده؟ گفت نه شیفت شب بودم خسته ام وقت داری باهم بریم یکم قدم بزنیم گفتم بریم ولی باید زود برگردم تا دکتر نیومده.اختر خانوم گفت نازبانو بهتره برگردی سر کار قبلیت با تعجب گفتم خطایی از من سر زده؟اختر خانوم که اصرار منو دید گفت نه جانم معلومه تو کاری نکردی اما اونطور که فهمیدم قراره برادر خانوم دکتر کار تو رو انجام بده وا رفتم خبر بدی بود روی پول اون کارحساب کرده بودم به اختر گفتم امیدوارم کارقبلیمو از دست نداده باشم اختر خندید و گفت این قدر پکر نباش دختر رو به اختر کردم و گفتم مطمئنم همسر دکترعذرم و خواسته اختر که انگار از همه چیز باخبر بود گفت چه فرقی میکنه کی باعثش شده مهم اینه دکتر رک و راست عذرتو خواسته بعد پاکتی از تو کیفش درآورد و گفت حقوق کامل این ماهت هست گرفتارتر از اونی بودم که غرور بخرج بدم و قبول نکنم.دمغ دستمو دراز کردم و پاکت و گرفتم و تو کیفم گذاشتم و به سر کار قبلیم برگشتم اما ته دلم کار کردن با دکتر طاعت و بیشتر دوست داشتم اما چاره ای نبود من زن مطلقه ای بودم که هر زنی از بودن من کنارشوهرش حق داشت احساسح خطر کنه.من بدون هیچ دلخوری حق و به همسر دکتر دادم و سعی کردم همه چی رو فراموش کنم چند بار از سر کنجکاوی از سالنی که مطب دکتر طاعت اونجا بود رد شدم اما دیدم زن میانسالی بعنوان منشی اونجاس و خبری از برادرزن دکتر نبود اما حرفی به اختر نزدم که بیشتر از این خجالت زده نشه.طاهره گاه و بیگاه با پسر کوچیکش به دیدن دایه رضوان میرفت یه روز اومد و گفت آقا نامه ای به منیژه داده و ازش خواسته تا از حسین خواهش کنه تا بیاد تکلیف منیره رو روشن کنه و طلاقش بده اما منیژه نوشته بود که بهش ربطی نداره و هیج کاری برای منیره انجام نمیده اما برای خوشبختی حسین هر کاری ازدستش بر بیاد انجام میده و از بین همسایه هاشون دختر خوبی هم براش انتخاب کرده.شب عید بود و همه تو تکاپو بودن خانوم جون خونه اش و به طاهره وابراهیم سپرد و پیش ما اومد باهم خونه تکونی رو شروع کردیم.خانم جون با کمک زن عمو رو کوزه ها سبزه انداختن و روش نارنج گذاشتن و در یک ظرف نقل مغزدار ریختند و کنار سفره هفت سین گذاشتن بچه ها با خوشحالی دور سفره هفت سین می چرخیدن و ذوق میکردن به غیر از حقوق ناچیزم از مریض خونه عیدی کمی هم گرفتم و بچه ها رو نونوار کردم.موقع تحویل سال با زدن نقاره تو کوچه ها اعلام میکردن چون خیلی از کوچه ها هنوز برق نداشتن تو محله های پولدار که ساکنینش پولدار بودن پول میدادن و محله رو چراغونی میکردن اما ما هنوز برق نداشتیم.بلاخره عید شد و اولین کسایی که به دیدنمون اومدن طاهره و ابراهیم بودن خانوم جون که پسر طاهره رو خیلی دوست داشت اولین عیدی رو به علی اصغر دادطاهره اجازه گرفت از خانوم جون و گفت اگه اجازه میدین من ایام عید برم پیش خواهرم رضوان بیچاره با این اتفاقها امسال عید نداره پسرهاش رفتن و نیر هم که تنها همدمش بود با کارهایی که کرده از چشم رضوان افتاده.زن عمو بجای خانوم جون با طعنه گفت آره حتما برو عیده دیگه پسر خواهرت اکبر آقا رو هم اونجا میبینی طاهره با بغض گفت اکبر چند ماه یه بارم سری بهشون نمیزنه راستش اخرین باری که اونجا رفته بودن سر غذا دادن بچه ها وجیهه رو ترش کرده بود و به اکبر گفته بود مادرت سر غذا دادن و تربیت بچه هام دخالت میکنه اکبر هم لج کرده و کمتر میادطاهره رفت خونه رضوان و ابراهیم هم به ده برگشت.پرویز هم برای دیدن آق بانو اومد و مادرش و برای دیدن اقوام بردمرحمت و نسیبه برای عیددیدنی خونه ما اومدن و با خودش یه سبزه عیدی اوردن عحب صفایی داشت.زن عمو و خانوم جون هم به هفت تا بچه اون دوتا هوو عیدی دادن روزهای اول عید خانواده ها با لباسهای نو به دیدن هم میرفتن فردای اون روز هم ما به دیدن اونا رفتیم.خانوم جون یه کوزه شب بو ازحیاط برداشت و باهم راهی شدیم وقتی در زدیم بچه ها با ذوق از اینکه کسی برای عیددیدنی به خونشون رفته جلوی در جمع شدن خودشون هم با روی باز از ما استقبال کردن.خونه کوچکیشون نصف خونه ما هم نمیشد و تنها فرش خرسک رنگ و رو رفته ای که وسط اتاق پهن بود از تمیزی برق میزد و وسط اتاق ردیفی سبزه و گل چیده بودن و تو یه مجمع بزرگ آرد نخودچی و شکر ریخته بودن و دورش قاشق گذاشته بودن برای ما که تنها مهمون مهمشون بودیم گندم برشته و چای هم اوردن در نهایت سادگی صفای زیادی داشت اون عید دیدنی ها ادامه دارد.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
از زیباترین تصاویر ماه گرفتگی چند شب گذشته.. شما حتی میتوانید حاشیه فیروزه ای رنگ را ببینید ،یک نوار آبی کم رنگ بین سایه و نور قرار دارد... @Aghmiun