یکی از مخاطبین گرامی مان عکس یک سند تاریخی از روستای مان را برای کانال ارسال کردند که از ایشان سپاسگذاریم.
عکس متن حکم خانه انصاف شدن مرحوم شادروان حاج عیسی نوری پور در سال ۱۳۴۴.....از مراجع ذیصلاح را مشاهده میکنید.
آن ایام بنده فقط یک سالم بوده است.
و زندگی همچنان ادامه خواهد داشت ...
یک عده ای خواهند رفت یک عده ای دیگر خواهند آمد ....
و این خاطرات است که ما را از گذشته باخبر خواهد کرد....
و روزی کسانی خواهند آمد و خاطرات ما را بتصویر خواهند کشید ....
@Aghmiun
خانه انصاف
هفت یا هشت سالم بود,یعنی حدود سال ۱۳۵۰,منزل ما در همسایگی مرحوم حاج عیسی نوری پور که آن موقع رییس خانه انصاف , به قول امروزی رییس شورای ده, قرار داشت, مرحوم حاج عیسی یکی از چند برادر , خاندان بزرگ جلیل لیلر بودند, یادش بخیر روزگاری برادران نوری پور به همراه خانواده و دختر و پسر و فامیل یکی از طایفه های بزرگ و پر جمعیت روستای زیبای آغمیون بودند, برو بیایی داشتند, من بسختی یادم می آید مرحوم کربلایی آیت , کربلایی پنجعلی , کربلایی سبزعلی ,به ترتیب پدر بزرگ و عموهای اقای علی آتیه دان, که هر کدام از این بزرگواران برای خود یلی بودند و بزرگ خاندانی, منظور از یاد آوری این عزیزان سفر کرده, این است که بیاد داشته باشیم و نسل جدید بداند که در قدیم و چند دهه پیش خیل عظیمی از طایفه های بنام و پر جمعیتی در روستایمان اقامت داشته و سالها در آن دیار زحمت کشیده و چه بسا زمین ها را آباد کرده , و فرزندانی را تربیت کرده و تحویل جامعه داده اند و بدین ترتیب زندگی استمرار و ادامه پیدا کرده است , جای بس تاسف است وقتی آدم می شنود از فرزندان و نسل های گذشته در حال حاضر کسی ساکن آغمیون نباشد, چرا که هستند نام های زیادی که در گذشته جز موثرترین افراد در زندگی روزمره روستا بودند ولی الان نه نامی نه اثری از چنین اشخاص هست, این موضوع بیشتر به افراد میان سال و سن بالا , تاسف انگیز است تا به نسل جدیدی که از گذشته مطلع نیستند. مرحوم حاج عیسی ریش سفید و رییس خانه انصاف مردی با وقار و خوش تیپ , که همیشه کلاه لبه دار به سر می گذاشت, اگر اختلاف یا دعوایی بین اهالی بوجود می آمد , اولین مرجع رسیدگی به دعاوی طرفین همان خانه انصاف یا مرحوم حاج عیسی بودند که توسط دستیار خودشان که کدخدای( مرحوم کدخدا ابراهیم چاکری از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۳ و بعد از ایشان کدخدا ابراهیم آخوندی) ده بود طرفین دعوا به منزل حاج عیسی آورده می شدند, جلسه رسیدگی به دعاوی هم در یک اتاق مخصوص در خانه حاج عیسی برگزار می شد, اتاقی که پنج تا پله داشت و درب ورودی اش از سمت خیابان بود, ما بچه های محل اکثرا روی همان پله تا شب بازی می کردیم, الان از آن پله ها خبری نیست , اکثرا اختلافات با مداخله حاج عیسی حل و فصل می شد و اگر هم نتیجه نمی داد , در مرحله بعد موضوع در پاسگاه ژاندارمری سراب مورد رسیدگی قرار می گرفت , وجود ریش سفیدانی مثل مرحوم حاج عیسی و دیگران واقعا نعمتی بزرگ برای روستا یمان بود, به این دلیل که یک اختلاف بسیار حایز اهمییت و پر هزینه , با وساطت بزرگان و بدون هیچ هزینه ای به سر انجام میرسید, علاوه بر اهالی آغمیون از سایر روستاها از جمله سهزاب , صومعه , چله خانه , و غیره برای حل اختلاف به خانه انصاف مراجعه می کردند. در امر خدمت سربازی و اعزام به خدمت مشمولین کد خدا و خانه انصاف دخیل بودند و زحمات فراوانی می کشیدند, اما افسوس که الان نه از خانه انصاف و نه از کدخدا خبری در آغمیون هست و نه از اولاد و فرزندان آن بزرگواران سفر کرده, بنابر این متوجه میشویم خیلی از در گذشتگان کارهای بزرگی کرده اند و اکنون هیچ اسمی یا اثری از آنها نیست , ولی خدا را شکر امروزه با تکنولوژی و وسایل ارتباط جمعی از جمله همین تلگرام می توانیم با اندکی زحمت , از کسانیکه در آبادانی و آسایش و پیشرفت روستایمان آغمیون تلاش کرده اندو حتی فقط یک درخت کاشته اند ولی اسمشون و یادشون از ذهن همه پاک شده, از همه آنها به نیکی یاد کنیم و یادشان را همیشه زنده نگه داریم,,جهت اطلاع هم ولایتی های آغمیونی ام به استحضار میرسانم فرزندان مرحوم حاج عیسی نوری پور همه شان تحصیل کرده و دارای مناصب اداری بسیار عالی و در خور افتخار نه فقط خاندان بزر گ نوری پور بلکه روستای آغمیون هستند, سه تا از فرزندان مرحوم حاج عیسی استاد دانشگاه,( عباسعلی،علی اکبر ،محمد ) و یکی از فرزندانشان در سمت فرماندار( رحیم ), و داماد گرامیشان جناب خلیل رنجپور استاد فرهیخته دانشگاه, و دو تا فرزند استاد رنجپور در کسوت پزشکی بوده و افتخار روستای سرسبز آغمیون زیبایمان هستند, اگر غلط املایی و انشایی و احیانا اطلاعات شغلی از افراد نامبرده داشته باشم معذرت می خواهم.
مخلص همه:محمود اسماعیلی
تابستان ۱۳۹۸
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
چندین بار این خاطره جانمایی شده است ولی بعلت دیدن متن حکم خانه انصافی مرحوم حاج عیسی نوری پور بار دیگر ،جانمایی گردید.
عکس مراسم افتتاحیه خانه انصافی آعمیون در سال ۱۳۴۴
در عکس فوق مقامات مربوطه و مرحوم حاج عیسی نوری پور و جناب آقای حاج موسی محمدیان و مرحوم عبداله منظوری دیده میشوند.
@Aghmiun
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای خدای من چه نعمت هایی ....
چه سفره ی پر برکتی .....
انگور ،سبزی خوردن،پنیر ،چایی اونم در استکان کمر باریک ...
زیر یه سقف خاطره انگیز....
در کنار همه این نعمت ها ،یه نعمت بزرگی هم هست و اون سلامتیه...
قدر اون سلامتی تونو بیشتر بدونید ...
@Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنر فراموش شده ی ،چینی بند زنی....
قدیم در آغمیون که بودیم هر از گاهی پیرمردهای دوره گرد می آمدند تو کوچه ها بساط شونو پهن میکردند و چینی ،بشقاب ،نعلبکی ،کاسه ،قوری ..شکسته را با دستان ماهرشون بند میزدند .....
زنان جمع میشدند و هر کسی با یک چینی شکسته بدست دور ،اوستا بند زن جمع می شدند ....
قوری های گلدار چینی ،بشقاب های گلسرخ زیبا، اگر هم میشکست دور انداخته نمیشد مدت ها منتظر می ماندند تا اوستا بند بزن بیاد و مرمت کنه....
@Aghmiun
♦️نوشیدن آب برای سلامتی با معجزه برابری میکند
اسماء سالاریمقدم، استادیار علوم تغذیه:
🔹آب بهترین نوشیدنی برای بدن است؛ به طوریکه مصرف روزانه ۶ تا ۸ لیوان آب توصیه میشود و جایگزینی نوشیدنیهای شیرین با آب میتواند تأثیر منفی چشمگیری بر سلامت افراد داشته باشد.
🔹هیچکدام از وعدههای غذایی سهگانه نباید حذف شود.
@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا ببینید در تعطیلات اخیر ، مسافرین چه بلائی سر کلاردشت آورده اند !
با طبیعت مهربان باشیم
@Aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفند پاک کردن چسب از روی لباس
@Aghmiun
696.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استتار این آخوندک یکی از شاهکار های طبیعت است.
تا آخر ببینید که مگس چگونه در دام آخوندک گرفتار میشود .
@Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احتمالا رفته باشگاه ،کرال یاد گرفته ...
خیلی حرفه ای.....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوششم اون یه مرد بلند قد و مسن بود خیلی مسن تر از دک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلوهفتم
دکتر گاهی زودتر یا سر وقت حقوقم و میداد منم خرجمون و جدا میکردم و بقیه رو پس انداز میکردم دیگه طاهره هم دل و دماغی برای رفتن به خونه فخر السادات نداشت و بعضی وقتا میگفت کاش حیا و خجالت مانع نمیشد و خواهرم می اومد و من میدیدمش اما هممون میدونستیم اینکار شدنی نیست.دلم برای نیر پرمیکشید و نمیتونستم از دلتنگی اون با کسی حرفی بزنم روزی نبود که به نیر فکر نکنم و بعضی وقتا از طاهره میپرسیدم نیر در مورد من ازت نمیپرسه طاهره هم میگفت اون بعد تنبیه سرداب حسابی چشمش ترسیده و سرش به کار خودش گرمه.بالاخره طاهره باز دلش تاب نیاورد و به دیدن دایه رضوان رفت و وقتی برگشت با قیافه ناراحت گفت میگن وجیهه مرض فکر گرفته و دائم تو خوابه و گاهی با جیغ از خواب میپره و وقتهایی هم که بیداره به یه گوشه خیره میشه طبیب گفته افسردگی داره اما عمه بی بی میگه دعایی شده خانوم جون با شنیدن حرفهای طاهره گفت دختر بیچاره، معلوم بودکنار این مرد لاابالی به این روز میفته.طاهره گفت خدا به نیر خیر بده یک تنه به همه کارا میرسه حتی مهناز و مهدی رو ترو خشک میکنه طاهره با غمی که توچهره اش بود گفت نمیدونم این قمار چی بود که زندگی اکبر و نابود کردزن عمو گفت ماشاءالله اکبر دو تا مادر داشت چرا حواسشونو جمع نکردن؟طاهره گفت والا بیچاره وجیهه چند بار بهشون هشدار داده بود اما فخر السادات اعتنایی نکرده بود و آقا هم گفتم که مدتهاس با اهالی اون خونه کاری نداره رضوان هم که تنهایی کاری از دستش بر نمی اومدملک ناز گفت چخبر از منیره؟طاهره گفت هیچی منیره که هم با دیدم اوضاع اونا دندون سر جیگر گذاشته تا ببینه تکلیف اکبر چی میشه منیره دیگه خودش وفراموش کرده میگه کار هر شبم شده منتظر بمونم تا نصف شب رفقای الوات اکبر نعششو در حالیکه تا خرخره خورده بیارن بندازن پشت در و من و نیر با هم اکبر و بیاریم لب حوض و آبی به صورتش بزنیم و بعد ببریمش اتاقش خانوم جون همون طور که به یه نقطه خیره شده بودگفت بیچاره اقا باقر طاهره گفت مرد بیچاره کمرش شکست به رضوان گفته بخاطر از دستت دادن مالمون ناراحت نیستم ناراحتیم از اینه که اکبر و از دست دادیم از اونطرف اوضاع ما روز به روز بهتر میشد درسته تو رفاه کامل نبودیم اما به سختی روزهای اول جداییم هم نبودبا کمک ملک ناز و طلعت و مونس قالی چهارم و هم انداختیم.همسایه دیوار به دیوارمون میخواست خونشو بفروشه ماهم زمین و فروختیم و پولی که پس انداز کرده بودیم روی اون گذاشتیم و اون خونه رو خریدیم.خونه خیلی کوچیک بود اما دیوار بینشو خراب کردیم و قاطی خونه خودمون کردیم حالا دیگه به اندازه کافی جا داشتیم.هیچ وقت اون روزها روفراموش نمیکنم اون خونه برامون ارزش خاصی داشت انگار یه سرزمین و فتح کرده بودیمکمونس بیچاره با اینکه قوزدرآورده بود اما به قالی بافی عادت کرده بود اما من تو مریضخونه انقد خسته میشدم که دیگه نا و نفسی برای قالی بافی نداشتم.ملک ناز خانوم تمام عیاری شده بود و روزی نبود که خواستگار در خونه ما رو نزنه اما نه خودش نه خانوم جون زیر بار نمیرفتن ملک ناز قصد داشت معلم بشه و هر موقع زن عمو بهش میگفت سنت بگذره پژمرده میشی و دیگه خواهان نخواهی داشت میخندید ومیگفت وقتی معلم بشم اونموقع رجال میان خواستگاریم زن عمو اخمی میکرد ومیگفت به همین خیال باش اما طلعت با مهربانی مادرانه نگاه پر عشقی بهش میکرد و میگفت خدا رو چه دیدی؟دخترم هم خوشگل هست هم با کمالات شایدقسمت ملک ناز هم با بزرگان گره خورده یه روز ظهر ظرف ناهارم و درآوردم و به طرف حیاط بیمارستان رفتم.همین که خواستم از در بیرون برم ناگهان با زن دکتر طاعت که قبلا دیده بودمش روبرو شدم دست یه دختر بچه رو گرفته بود و به طرف راهرو میرفت.تا اونجایی که من میدونستم دکتر طاعت بچه نداشت فقط یه سلام دادم و رد شدم اونقدر سردجوابمو داد که مطمینم اصلا منو نشناخت تو حیاط خانوم مستوفی رودیدم و خواستم ازش بپرسم خانوم دکتر طاعت و میشناسه اما حرفمو خوردم و ترجیح دادم با کار نسجیده دوباره کارمو از دست ندم.تو این اوضاع فهمیدم اکبر گرفتار مواد شده و چندین بار نیر اونو موقع مصرف تریاک دیده.طاهره میگفت ازوقتی که رضوان و فخر السادات این خبر و از نیر شنیدن پاک ناامید شدن از دردانه ای که روزی سرش دعوا میکردن.زن عموازشنیدن این خبر با ذوق به طاهره گفت به عمه بی بی خبر بدین همونطور که نازبانو رو دعوت به صبر میکرد الان دختر خودشم به صبور بودن تشویق کنه.خانوم جون مدام زیر لب لااله الاالله میگفت و شیطون و لعنت میکردطبیعتا باید به حال و روزی که اونا گرفتار شده بودن من شاد میشدم اما نبودم.دایه رضوان زن با اخلاقی بود و حقش اینا نبود