1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شگفتی های خلقت ...
@Aghmiun
این یک عکس یا نقاشی نیست ...
حشره ای هست شبیه سر انسان .....
و اینهم یکی از زیبایی های خلقت هست ......
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهم خاطرات شب آخر جلوی چشام رژه میرفت.مراسم تو اتاق
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهویکم
اون خوش قیافه بود محاسنش تیره و چشم و ابروی روشنی داشت قد و قامتش چهار شونه و مردونه بود با خودم که تعارف نداشتم ظاهر جذابش در مرحله اول جذبم کرده بودتا ظهر همه فکرم درگیر اون بودبالاخره ظهر شد و ظرف ناهارم و برداشتم و به سمت حیاط مریضخونه رفتم.چهار زانو گوشه ای دنج و ساکت نشستم و مشغول خوردن ناهارم شدم که یهو از پشت سرم صداشو شنیدم غذا تو دهنم موند انگار قدرت بلعمو از دست داده بودم قلبم داشت خودشو میکوبید به دیوار سینه ام با شیطنت گفت چی شد فکرهاتونو کردید؟با مکافات اونچه تو دهنم بود و قورت دادم و به طرفش برگشتم و با حرص گفتم خیر من شما رو یادم نمیاد بهتره خودتون و معرفی کنید وگرنه.خندید و گفت وگرنه چی؟حرفی نداشتم که بگم دستام به وضوح میلرزید با اخم بلند شدم و روی نیمکت فلزی نزدیکم نشستم اما اون از رو نرفت و اومد کنارم نشست وگفت اززندگیت راضی هستی؟ یادمه خیلی بچه بودی که شوهرت دادن با اینکه نمیدونستم اون کیه اما دلم میخواست بهش بفهمونم که دیگه همسری ندارم به روبرو خیره شدم و گفتم سالهاس که متارکه کردم.به طرفش برگشتم و نگاهم با نگاهش تلاقی کرد چشمان جذابش برقی زد که برقی که نشان از تعجبش داشت.از شیطنتهاش خوشم می اومددلم میخواست زمان متوقف بشه به خودم نهیب زدم و بلند شدم و به طرف ساختمون قدیمی مریضخونه راه افتادم و با حرص گفتم نزاشتید ناهارم رو بخورم
دوباره با اون نگاه شرش نگاهم کرد وگفت خوب میخوردی ترسیدی باهات هم لقمه بشم؟!از خودم که اینطور داشتم دل به یه مرد غریبه میدادم شرم کردم برام خیلی عحیب بود تو این مدت کم چطور دلباخته اون شده بودم.یادم افتاد چقد منیره رو بخاطر حسش به محمود سرزنش کردم حالا خودم دست کمی از اون نداشتم.یاد پرویز افتادم که چطور بارها بهم ابرازعلاقه کرد و قصدش ازدواج بود و من با اینکه به حسش اطمینان داشتم اما همچین احساس شیرینی نسبت بهش نداشتم اما حالا بدون هیج مقاومتی داشتم افسار دلم و به یه غریبه میباختم یه لحظه به خودم گفتم نکنه زن داشته باشه کاش میتونستم ازش بپرسم راه افتادم تا ازش فاصله بگیرم چند قدم دور نشده بودم که گفت من بهرامم دستیار طبیب تو ده یادت نیومد؟منو باش که فکر میکردم تو دختر باهوشی هستی؟ناباور برگشتم و نگاهش کردم چقد تغییر کرده بود اون پسر شیرین و خوش قیافه الان برای خودش مرد مقبولی شده بودبنظرم سه سالی از اکبر کوچیکتر بودموهاش بلند تر از قبل شده بود و چهره اش پخته تربه صورتش با دقت نگاه کردم چطور اونو نشناختم من؟ته دلم از اینکه منو توخطاب کرده بود قند آب میشد نمیدونم اون همه شجاعت و از کجا آورده بودم
گفتم ببخشید که شما رو نشناختم خیلی عوض شدید! ازدواج کردین؟بهرام سری تکون داد و گفت بله با این حرف لبخند روی لبهام خشکیدسعی کردم متوجه ناراحتیم نشه خودمو جمع و جور کردم و گفتم در هر صورت خوشحال شدم دیدمتون.بهرام بدون اینکه حرفی بزنه همونجا نشست و من برگشتم.حرفهایی در مورد عشق در یک نگاه شنیده بودم اما باور نمیکردم که اون اینطور منو تونسته باشه بی قرار کنه تو دلم خودمو سرزنش میکردم از اینکه همچین حسی به مرد متاهل دارم شیطون لعنت کردم و سعی کردم از فکر بهرام خارج بشم اون روز به هر طریقی بود خودمو سرگرم کردم و همه تلاشم و کردم تا دیدار اونو فراموش کنم
شب که به خونه رفتم ماجرای دیدارم با بهرام و به طلعت و زن عمو گفتم زن عمو گفت بهرام و میگی؟!عجب پسر معقولی بود از طبیب شنیدم پدرش مرده و مادرش با یه مرد بداخلاق ازدواج کرده
و بهرام و خواهرش زیر دست ناپدری افتادن.مردک بی وجدان همون روزهای اول بهرام و از خونه بیرون میکنه اما شانس اورد و خواهرش با یه پزشک ماهر ازدواج میکنه و بهرام مدتی پیش خواهرش میمونه و بعد هم برای کار کردن و کسب تجربه میاد ده ما پیش طبیب کار میکنه تا هم جا و مکانی داشته باشه هم کاری یاد بگیره تا بدرد آینده اش بخوره همیشه از فضولی های زن عمو که دوست داشت ته همه چی رو در بیاره کلافه بودم
اما اون شب قلباً خوشحال بودم که زن عمو اون اطلاعات و داره موقع خواب احمد و که بیشتر از دخترا بهم وابسته بود بغل کردم و بوسیدم و از خدا خواستم این محبت ناغافل و از قلبم بیرون کنه از اینکه به مرد متاهلی دلباخته بودم ازخودم متنفر بودم.صبح که بیدار شدم اماده شدم تا برم مریضخونه قلبم بی قراری میکرد اما با خودم عهد بستم اگه دیدمش فقط به سلام و علیکی ساده اکتفا کنم و زود ازش دور بشم ظهر روی همون نیمکت نشسته بودم و مشغول خوردن ناهار بودم که بهرام با دختری کوچیک و زیبا کنارم اومد و گفت این هم دختر من زهره نگاهی به زهره کردم همون دختری بود که یکبار بغل همسر دکتر طاعت دیده بودم متوجه شدم که همسر دکتر طاعت خواهر بهرام هست
گفتم دکتر طاعت شوهر خواهرتون هست؟
ادامه دارد..
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهویکم اون خوش قیافه بود محاسنش تیره و چشم و ابروی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهودوم
بهرام خندید و متعجب گفت میشناسیدش؟گفتم البته مدتی منشیش بودم اما قسمت نبود بیشتر درخدمتشون باشم.نگاهی به دختر زیبا کردم و گفتم دخترتونو چند بار با همسر دکتر طاعت دیدم برای همین فهمیدم دکتر طاعت شوهر خواهرتون هست بعد پرسیدم همسرتون اجازه میده بچه به این کوچیکی رو هر روز بیارید مریضخونه؟بهرام نگاهی بهم کرد و گفت اگه من همه این سوالها رو روی کاغذ مینوشتم بازم نمیتونستم انقد دقیق بپرسمشون از فضولی خودم و سوالهای زیادم خجالت کشیدم.بهرام سری تکون داد و گفت مادرش چند ماه پیش عمرش و داد به شما جا خوردم نه از خبر فوت همسرش از اینکه از شنیدن خبر مرگ کسی اینطورخوشحال شده بودم از خودم بدم اومد تو دلم گفتم بهرام تو تو این مدت کوتاه چی به سرم آوردی به زحمت دست و پامو جمع کردم و گفتم خدا رحمتشون کنه.بهرام گفت نقطه مشترک من و تو در اینه که مرگ عزیزانمونو به چشم دیدیم روز مرگ مادر و برادرت و فراموش نمیکنم
همونطور که روز مرگ پدر و همسرم و نمیتونم فراموش کنم خداروشکر وقتی مادرم مرد من پیشش نبودم.زهره پشت پدرش قایم شده بود و دست پدرش و میکشید و میگفت بریم خونه عمه وگاهی هم نگاهی به من مینداخت.ظرف غذام و کنار گذاشتم و به طرف زهره گرفتم صورتش گرد و سفید بود و مژه وابروهاش مثل پدرش بور بودروی زانوهام نشستم و زهره رو محکم بغل کردم و گفتم یه روز بیا خونه ما و با دخترام بازی کن.اونطور که معلوم بود یه سالی از احمد من کوچیکتر بودنگاه خیره ای بهم کرد و چیزی نگفت از نزدیک که نگاش کردم بی نهایت شیرین و دلربا بود و تموم زیبایی های پدرش و به ارث برده بودبهرام نگاهی به من کرد و با تعجب گفت مگه تو بچه داری؟غمگین سرم و تکون دادم و گفتم بله سه تا بچه رو دستم مونده پدرشون با بی انصافی طردمون کرد و پی عشق و عاشقی اش رفت.بهرام مکثی کرد و گفت متاسفم اما بنظرم بخاطر همین سختی ها انقد معقول و خانوم شدیدباور کن با اون دختر ساده ده زمین تا آسمون فرق کردی.نمیدونستم چی بگم ولی دوست داشتم اون ساعتها باهام حرف بزنه و من گوش بدم.وجودش در من انگیزه ی دوبرابر ایجاد کرده بوداز شبهای بعدتا دیر وقت تو مطبخ ناهار فردا رو آماده میکردم دوست داشتم وقتی کنارم میاد خوراکی قابلی بهش تعارف کنم.صبح ها برعکس قبل به سر و صورتم میرسیدم و با ظاهر مرتب میرفتم سرکارم.طلعت همه حرکاتم و زیر نظر داشت و میپرسید چه عجب به سر و وضعت میرسی و به خورد و خوراکت اهمیت میدی؟اما من هر بار از جواب دادن طفره میرفتم.دوست داشتم خانوم جان حالا حالاها از ده نیاد میترسیدم با هوشی که داره خیلی زود به حال درونم پی ببره.بعضی وقتا دلم میخواست بشینم و با ملک ناز در مورد احساسی که تودرونم بپا شده بود حرف بزنم اما خجالت میکشیدم من تمام عمر حرفهامو ریختم تو خودم اما ملک ناز مثل من نبود اون بعضی وقتها از درگیری های عاطفیش برام حرف میزد و منم تا جایی که میتونستم راهنماییش میکردم نمیدونم تو اون مدت چی به سرم اومد که یهو دیدم بی پروا دارم به بهرام ابراز علاقه میکنم و اونو مثل جون خودم دوست دارم اونم در جواب محبتهای من میخندید و میگفت چه سالهای سختی رو گذروندیم اما بازم شکر هر چند دیر اما دیدمت وقتی تو رو پیدا کردم از زمین و زمان ناامید بودم و تو با محبتت به من امید رفته ام وبرگردوندی دلمون از اون میسوخت که خدا از سالهای پیش ما رو سر راه هم گذاشته بود اما ما نادیده گرفته بودیم بهرام میگفت پدرت مرد روشنفکر و عاقلی بود اما نمیدونم چرا تو رو انقد زود راهی خونه بخت کردبا کنجکاوی ازش پرسیدم تو چی ؟ تو کار بزرگتر و عاقلتر از من بودی تو اون ده به دختری یا من فکر کرده بودی؟بهرام چشماشو تنگ میکرد و با شوخی میگفت نه اگه میخواستم به دخترهای دور و برم توجه کنم قطعا تو اخرین نفر بودی نمیدونم چی تو تو تغییر کرده که انقد خواستنی و خانوم شدی کاش میگفتی چه وردی خوندی که منو اینطور مجذوب خودت کردی.با این حرفهاش من قهر میکردم و اونم با شیطنتهای خاص خودش روزها سر راهم سبز میشد تا منو بخندونه و آشتی کنیم تموم عشقس که سالها انتظارش و میکشیدم بهرام نثارم میکرد و منم سعی میکردم محبتی که تو وجودم نسبت بهش دارم و تقدیمش کنم.حدودا بیست و دو سه سالم بودامااحساس میکردم مثل دختر نورسی پر از طراوت و احساسم بعضی وقتها خودمو تو آیینه نگاه میکردم برعکس قبل چهره ام بشاش و با نشاط شده بود و زیبایی های خودمو میدیدم و دلیل همه اینااحساسی بود که بهرام در من روشن کرده بود و مدام ازم تعریف میکرد
ادامه داردـ...
@Aghmiun ❥❥
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
28.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
29.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
داشت ماشینشو میفروخت
تو توضیحات انقدر از ماشینش
تعریف کرد که پشیمون شد و نفروخت
هر وقت خواستیم جایگاه کسیو به کس دیگه بدیم
کسیو تخریب کنیم یا بفروشیم
قبلش به خوبیاش فکر کنیم شاید پشیمون شدیم
@Aghmiun ❥❥