کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوششم پروین میگفت کمی که بگذره ملیحه زهره روقبول م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوهفتم
زن عمو آهی کشید و گفت چه خوب دیوارهابلندن و دیگران از زندگی آدم خبر ندارن خلاصه اش کنم مردم ظاهر زندگیم و میدیدنن و حسرت میخوردن خانوم جونت خبر داره همه میگفتن ماه سلطان غرق خوشیی هست اما خبر نداشتن شبها تا صبح ازفکر اینکه شوهرم کجاست. و به چه کااری مشغوله خواب نداشتم و میسوختم و اشک میریختم.یادم میاد هر دختری که عقدش بوداز یه روز قبل مادرش می اومد و با التماس میخواست برم و سفره عقدش و پهن کنم تادخترشون مثل من سفید بخت بشه.موقع چیدن سفره عقد مادر عروس و عروس گوشه ای می ایستادن و منونگاه میکردن و حسرت جیرینگ جیرینگ النگوهامو میخوردن و من عذاب وجدان داشتم و از ته دل دعا میکردم واقعاعروس خوشبخت بشه و بختش مثل من نشه دلم از حرفهای زن عمو گرفت پس بی دلیل نبودکه گاهی بداخلاق میشدزن عمو گفت کاش سواد داشتم و قصه زندگیم و مینوشتم که خواندنی تر از قصه های هزار و یک شب میشد چقدرحرفهاش منو یاد فخر السادات می انداخت.بالاخره خانوم جون اومد و طلعت ماجرای بهرام و باهاش در میون گذاشت.خانوم جون فوری رو کردبه من و گفت اگه نازبانو آرامش و خوشبختی میخواد بایددور و بری های بهرام و هم راضی کنه.خانوم جون گفت اگه خواهرش راضی نباشه بعدا دردسر میشه براش زن عمو گفت وا چه حرفها بهرام که صغیرنیست خانوم جون کوتاه نیومد و به من گفت اول بگو چند روزی دخترش و بیاره اینجا اصلا ببینیم با تو و بچه ها کنار میاد یا نه؟زن عمو با اشاره من وسط حرفش پرید و گفت با بهونه های الکی لگد به بخت این دختر نزن شاید با این سخت گیری ها بهرام پشیمون بشه.خانوم جون بدون توجه به حرفهای زن عمو گفت باید بریم خواهر و شوهر خواهرش و پیدا کنیم و علت مخالفتشونو بفهمیم شاید اونا چیزهایی بدونن که نازبانو بخاطرعشقش به بهرام نمیبینه نمیخوام بچه ام یه بار دیگه ضربه بخوره.دلم مثل سیر و سرکه از تصمیم خانوم جون میجوشید تو همین گیر و دار ملک ناز خبر آورد که میخواد برای تدریس بعنوان نیروی سپاه دانش به یکی از دههای اطراف بره
بابت این کار خیلی خوشحال بود ومیگفت با دوسال خدمت میتونم براحتی استخدام آموزش و پرورش بشم و دیگه نیازی به درس خوندن بیشتر نیست.خانوم جون از تصمیم اون استقبال کرد و گفت این خیلی بهتر از دارالمعلمین هست فقط میترسم به یه روستای دور افتاده منتقل بشی سالهای انقلاب سفید بود که از اون به انقلاب شاه و مردم یاد میکردن زمینها رو داشتن بین کشاورزها تقسیم میکردن و قرار بود روستایی ها به کمک سپاه دانش باسواد بشن بگذریم که بعدش چه ها به سر مردم اومداما من تو عالم خودم بودم و دوست داشتم هر چه زودترتکلیفم با بهرام روشن بشه.اخر هفته همه باهم به ده رفتیم یکم که استراحت کردیم با خانوم جان و زن عمو راهی خونه طبیب شدیم.خیلی وقت بود که طبیب و ندیده بودم پشت سرخانوم جون و زن عمو با دلهره وارد خونه شدم حیاط خونه همونطور بود مثل قبل از اینکه طبیب این همه سال تک و تنها مونده و ازدواج نکرده در تعجب بودم به در و دیوار که نگاه میکردم بهرام جلوی چشام می اومد یاد اون روزی افتادم که پدرم با بدن له ولورده رو تخت بود و بهرام خونسرد بالا سرش وایساده بود و کاراشو میکرداز بازی سرنوشت در عجب بودم که چطور روزگار چرخید و اون پسر آروم الان برام شده معشوق.طبیب پشت میز زوار در رفته ای نشسته بود و کتاب میخوندتا ما رو دید نیم خیز شد و سلام دادخانوم جون و زن عمو رو نیمکت کهنه گوشه اتاق نشستن و بعد احوالپرسی خانوم جون با من من گفت موندم چطور و از کجا شروع کنم طبیب از پشت عینکش نگاهی به هر سه ما کرد و گفت راحت باشید خانوم جان کمکی از دستم بر میاد؟خانوم جون نفسی تازه کرد و گفت از ازدواج قبلی نازبانو که خبر دارید طبیب سری تکون داد و گفت بله خیلی متاسفم اما بنظر من ادامه دادن زندگی های پر دردسر اصلا درست نیست با شناختی که از شما و خونوادتون دارم مطمئنم درست ترین تصمیم و گرفتیدزن عمو که همیشه عجول بود به خانوم جون گفت چرا انقد آسمون ریسمون میبافی اصل مطلب و بگو و بیشتر از این وقت طبیب و نگیریم خودش سمت طبیب چرخید و گفت اینم قبول دارید که نازبانو تا اخر عمر قرارنیست بدون شوهر بمونه اون هنوز جوونه و نیاز به همدم و هم بالین داره.طبیب سری تکون داد و حرفهاشو تایید کردزن عمو گفت راستش شاگرد قدیمی شما به خواستگاری نازبانو اومده طبیب چند لحظه مات زده به دهن زن عمو نگاه کرد و عینکشو جابجا کرد و گفت دستیار من؟؟؟خانوم جون دنبال حرفشو گرفت و گفت بله دستیار قدیمیتون آقا بهرام!خانوم جون به طبیب گفت انگار نازبانو تو مریضخونه باهاش آشنا شده و تو این رفت و آمدها علاقه ای بوجوداومده برای اینکه اتفاق تلخ گذشته دوباره تکرار نشه اینبار خواستیم تحقیق کنیم و با شما مصلحت کنیم.
ادامه دارد...
اولین سالگرد درگذشت کربلای قاسم عباسخانی را خدمت منسوبین و بازماندگان داغدار ،فرزندان و خانواده سوگوار تسلیت عرض میکنیم.
کانال آنا وطن آغمیون
@Aghmiun
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی های خلقت ...
@Aghmiun
👆🏻👆🏻
🔸از لحاظ علمی و طبی، تمام نیروی بدن در پاها و به خصوص ساق پا جمع است.👉🏻اینو تمام علوم پزشکی در همه جای جهان متفق القول میگن و هیچ تردیدی نداره.(هرچه ساق پا بیشتر قوت پیدا کنه مخصوصاً در دوران جنینی و نوزادی و زیر ده سال، طول عمر و قدرت تن بیشتر خواهد بود)
🔸اگر قوت پا گرفته شود و ضعف در آن ایجاد شود، طول عمر کوتاه میشود و همچنین قسمت لگن و کمر دچار مشکلات عدیدهای می شوند.( در پیران و سالخوردگان، هرچه بتوانند قوت ساق پا را زیاد کنند کمتر بیمار خواهند بود و صحت بیشتری خواهند داشت)
🔸در روایات برای قدرت بدنی و نیرومندی زور عضلات
🔸به مصرف سویق جو بسیار اشاره شده است.
.محمد امین احسانیان.
@Aghmiun
560.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خندوانه...
@Aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مناظری از جهان
@Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساوالان
مشگین شهر
شهر لاهرود
و
قوتور سویی
@Aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش در دهکده عشق فراوانی بود....
دکلمه با صدای مریم حیدر زاده
@Aghmiun