6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چاهی که حضرت یوسف توسط براد انش درون آن انداخته شد در منطقه فلسطین
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 من مهدی باکری نیستم!
سلام وقت بخیر . دیالوگ قشنگی داره .در صورت صلاحدید در کانال بارگذاری نمایید. همه ما مدیون شهدا و خانواده های آنها هستیم . شهدا هویت و شناسنامه تاریخ این دوره ایران شدند .
خداوند شهید محمودفرازی را با سرور شهیدان و شهدای کربلا محشور نماید.
📲جناب آقای عبدالرحیم اصلی.
سپاس بیکران🙏🙏🙏
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_دوم بعد از شنیدن حرف های پدرو مادرم با هول به سمت اتاق گو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سوم
اونجا خیلی شلوغ بود، همه مردم ده اونجا بودن .خونه خان خیلی بزرگ بود.دورتا دور حیاط اتاق بود که با پله از کف زمین جدا شده بود. توی ده ما خیلی کم پیش میاومد که موقع عروسی ساز و دهل بزنن.
معمولا یه زری خانوم بود که تو قسمت زنونه ضرب میزد.اما خان برای عروسی پسر بزرگش عبدالله سازو دهل آورده بود و مردای ده بجای اینکه بزنن و برقصن با دهن باز و تحسین اونارو نگاه میکردن.
منیرتاج رو به سمت مهمونخونه بردن و اونجا نشوندن. زن ها هم دورشو گرفتن و زری خانومم ضرب میزد و بقیه میرقصیدن .
وقتی به منیر تاج نگاه کردم هیچ فرقی با بقیه نداشت.نه لباسش سفید بود و نه آرایشی داشت که معلوم باشه اون عروسه .منیر تاج سرشو تا جایی که میتونست پایین گرفته بود و من فکر میکردم الانه که گردنش بشکنه.
موقع ناهار که شد سفره های بلند پهن کردن و وسط سفره پیاز و سبزی و ترشی و پارچ های دوغ گذاشتن. بوی آبگوشت همه جا پیچیده بود و حواس همه رو پرت کرده بود. توی مجمع های بزرگ کاسه های داغ آبگوشت میچیدن و پخش میکردن .اما من همچنان به خواهرم نگاه میکردم که چقدر مظلومانه یه گوشه نشسته و تو فکره! انگار نه انگار که عروسیشه . همه در تکاپوی پخش کردن غذا بین مهمونا بودن که از پشت پنجره عبدالله رو دیدم. یه کت و شلوار تقریبا گشاد آبی نفتی پوشیده بود. روی بلوز مردونه سفید رنگش هم یه جلیقه بافتنی قهوه ای . تقریبا چاق بود و موهاشم که انگار یکی دوماهی از کچل کردنش گذشته بود کمی رشد کرده بود. دو تا لقمه تو دستش بود که هر بار به یکی از لقمه ها گاز میزد و تند تند میجوید.
بیچاره خواهرمن که همچین شوهری داشت نصیبش میشد.
انگار یکی از نوکر ها عبدالله رو دیده بود. چون زود رفت و برد نشوندش یه گوشه و براش غذا آورد.سفره غذای مردها رو تو حیاط چیده بودن و پدرم یه گوشه با خوش خیالی آبگوشت تلیت میکرد و برادرهام کنارش نشسته بودن.
با خودم گفتم یعنی عبدالله رو نمیبینن؟؟ اما با توجه به این که اون زمان ها کسی برای دخترها ارزش زیادی قائل نبود، نا امیدانه سر سفره نشستم و با ناراحتی مشغول خوردن غذام شدم.
بعد از اینکه غذا رو خوردیم باز بساط سازو دهل براه شد و الحق که مراد خان سنگ تموم گذاشته بود برای عروسی پسرش.
پدرم مدام میخندید و از اینکه دخترشو به مراد خان داده راضی بود.مادرم هم دست کمی از اون نداشت.غروب که شد با اینکه تو ده برق نبود, اما اینقدر خونه مراد خان چراغ روشن بود که دست کمی از روز نداشت.آخر شب بود که مهمونا رفتن .
سرور خانوم, زن خان دست عبدالله رو گرفت و آورد تو اتاق مهمونخونه!
عبدالله ذوق زده بود و همش از گوشه لبش آب میریخت.سرور خانوم تند و تند دهن عبدالله رو پاک میکرد.
تو نگاه منیر که زیر چشمی عبدالله رو نگاه میکرد غصه ای به بزرگی یه دنیا نشسته بود و تو چشماش میشد نا امیدی رو دید . به سمت منیر رفتم و بغلش کردم. حس میکردم هزار ساله ندیدمش. چون خیلی سفت تو بغلم میفشردمش! اونم منو بغل کرد و گریه کرد، اما بازهم هیچ حرفی نزد. مادرم ما رو با پدرو برادر هام به خونه فرستاد و خودش همونجا موند و به حسن سپرد که یکی دوساعت دیگه بره دنبالش و با هم به خونه برگردن .وقتی برگشتیم، پدرم به اتاق زیر ایوون رفت و بساط تریاکش رو به راه کرد.
منم بدری رو بردم و خوابوندم. اما خودم خوابم نمیبرد. همش صحنه لقمه گاز زدن عبدالله جلو چشام می اومد و دلم برای منیر میسوخت .منیر با اینکه عروس خان شده بود، بازهم به طرز غریبانه ای از خونه ما رفته بود و سرنوشتش ظاهرا برا کسی مهم نبود.فردا جشن پاتختی تو خونه خان برگزار شد که فقط زن ها میتونستن برن و مادرم هیچ کدوم از مارو نبرد. بدری دنبال مادرم گریه میکرد و همش بهونه منیر تاج رو میگرفت. وقتی ظهر شد و حسن برای بردن غذا به صحرا اومده بود، دید که بدری گریه میکنه، اونو سوار دوشش کرد و تو حیاط چرخوند .
بدری خیلی زود گریه ش یادش رفت و شروع کرد به خندیدن .حسن از همه برادرهام مهربونتر بود و هر وقت میرفت شهر برای ما خوراکیای خوشمزه ای میاورد.بعد از عروسی منیر کارهای من تو خونه بیشتر شده بود و وقتایی که میرفتم سر چشمه، بدری رو با خودم میبردم تا تو بردن ظرفا و لباسا کمکم کنه .حالا دیگه من لباسارو میسشتم و بدری ظرفارو.
جای خالی منیر برای من از همه پررنگتر بود و خیلی دلتنگش میشدم .
مادرم هر دو سه روز یکبار میرفت و به منیر سر میزد. وقتی می اومد از خونه خان که چقد وفوره نعمته و کلی نوکر و کلفت داره و زن خان چه لباسایی میپوشه حرف میزد .
ادامه دارد...
@aghmiun
Cavit Tebrizli |MyAvangMusic.Com|03. Cavit Tebrizli - Bu Gece.mp3
زمان:
حجم:
10.7M
🔘 بو گجه
🎙جاوید تبریزلی
@aghmiun
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک موسیقی زیبای ایرانی
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷صدای ماندگار از تیمسار خلبان «منوچهر محققی»
خانمم زنگ زد که بچهمون داره میمیره، بیا ببین چیکار میتونیم بکنیم.
گفتم هر روز جلوی چشم من ۲ هزار نفر میمیرن اگر بخوام بیام این ۲هزار نفر میمیرن.
تیمسار محققی خلبان شجاع تبریزی است که با ۱۸۲ ماموریت پروازی در دفاع مقدس حماسه آفرید و بخاطر همین تعدد ماموریت سال ۱۴۰۰ با مشکل ستون فقرات به یاران شهیدش ملحق شد
@aghmiun
ممنون از برادر عزیزم مالک علامی
چه زیباست
امیدوار بودن
و با امید زندگی کردن
نه امید به خود؛که غرور است
نه امیدبه دیگران،که حماقت است
امید به خدا؛
منبع تمام آرامش هاست.
@aghmiun