37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرآن
ارسالی بسیار زیبای جناب اقای مالک علامی بزرگوار
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجم پدرم که دید حال حسن هی بدتر میشه احمد رو فرستاد که ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شش
مادرم زیر کرسی نشست و شبیه کسایی که بلدن قرآن بخونن هر ورقه رو با دقت نگاه میکردو صلوات میفرستاد .
با حساب و کتابی که بابام برای سختی راه رفتن و کشیدن گاری تو برف و مسافت ده بالا و برگشتش کرده بود، باید برادرهام تا غروب برمیگشتن.اما از غروب هم گذشته بود و اونا هنوز نیومده بودن . مادرم که انگار همون ورق زدن قرآنم دیگه آرومش نمیکرد،تو خونه راه میرفت و همش میگفت خدا من بچه هامو به تو سپردم .
پدرم هم که انگار از دیر اومدن احمدو رضا کمی نگران شده بود گفت تو برف راه رفتن سخته! چه برسه به اینکه گاری رو هم با خودشون میکشن .تا آخر شب برمیگردن یا اصلا شاید موندن ده بالا تا برف کمی آروم شه.
اما نگرانیشو از تند تند سیگار کشیدنش میشد حدس زد.
تا صبح مادرم چشم روی هم نزاشت. چون هربار که بیدار میشدم میدیدم که پشت پنجره وایساده و یا با خودش حرف میزنه یا گریه میکنه.اون شب طولانی ترین شب سال بود.لحظه ها کش می اومدن و ثانیه ها نمیگذشتن .
فردا صبح تا ظهر هم پدرم منتظر موند تا احمد و رضا بیان. اما وقتی دید نیومدن راه افتاد که خودش بره دنبالشون.
برف قطع شده بود و انعکاس نور خورشید چشمو اذیت میکرد.تا غروب از پدرم خبری نشد و مادرم انگار با رفتن پدرم دلش آروم شده بود.آبگوشتو بار گذاشته بود و چایی رو هم دم کرده بود که برادرهام میان بخورن تا تنشون گرم شه.حتی شونه آورد و موهای بدری رو شونه کرد .
غروب که شد پدرم با مردا و زنای ده و گاری برگشت. اما خبری از احمدو رضا نبود.
مادرم هراسون به ایوون رفت و با چشم دنبال اونا میگشت .انگار دیگه میدونست خبر خوشی تو راه نیست. چون با داد و گریه گفت بچه هام کجان؟
یکی از مردا از بین جمعیت گفت خدا صبرت بده گوهر خانوم ان شالله دیگه داغ جوون نبینی .
مادرم تا این حرفو شنید افتاد زمین و از هوش رفت . با کمک زن های ده بردیمش تو اتاق و آب به صورتش پاشیدیم. وقتی بهوش اومد ،همش جیغ میزد و گریه میکرد.میگفت من بچه هامو به خدا سپرده بودم .دروغه که مردن اصلا چرا مردن .گناه من چیه و با مشت توی سینه ش میزد.
همسایه ها دلداریش میدادن و میگفتن ناشکری نکن گوهر خانوم، قسمت این بوده. خدا خودش داده خودشم پس گرفته.
اما هیچ حرفی مادرمو آروم نمیکرد.حق هم داشت. تو کمتر از سه ماه داغ سه تا از پسراشو دیده بود.
باز خونه ما توغم فرو رفته بود. همسایه ها بودن که مارو دلداری میدادن .
منیر تاج هم اینبار انگار بی تاب تر بود و از بس تو صورتش چنگ انداخته بود صورتش غرق خون بود.
بیچاره مادرم نمیدونست برای حسن گریه کنه یا برای احمد و رضا!دلم برای خودشو و بچه تو شکمش میسوخت .
فردا صبح بدن احمدو رضا رو که طعمه گرگ شده بودن و قسمت های زیادی از بدنشون نبود رو تو گورستان ده به خاک سپردیم .
هیچ کس نذاشت قبل از بخاک سپردن، مادرم اوناروببینه .اما پدرم که خودش کنار گاری اونارو پیدا کرده بود طوری گریه میکرد که شونه هاش میلرزید .
مادرم بی توجه به بارداریش روی برف ها کنار قبر حسن و احمد و رضا که درست مثل زنده بودنشون همیشه کنار هم بودن نسشته بود و گل و برف روی قبرها رو تو سر خودش میریخت و میگفت خدا منو هم ببر.چطور بدون پسرام زنده باشم.ای خداجونمو ازم بگیر، نزار بعد از اینا زنده بمونم .
هر لحظه فکر میکردم مادرم از این غم میمیره. اما نه مادرم از این غم مرد و نه من.
بازهم پدرم تا هفتم احمدو رضا خرج داد و تا چهلم همه فامیل و در و همسایه تو خونمون رفت آمد داشتن. پدرم هر روز میرفت تو اتاق زیر ایوون و قتی می اومد بیرون، چشاش سرخ سرخ بود.معلوم بود خیلی گریه کرده، ولی پیش ماخیلی ناراحتیشو بروز نمیداد.
مادرم ساکت و کم حرف شده بود و جز گریه کردن کار دیگه ای نمیکرد واین بار مسئولیت منو بیشترکرده بود.
پاییز به بدترین شکل ممکن گذشته بود.داغ بزرگی روی دل ما گذاشته بود. اما به قول پدرم میگفت،بچه ها امانت خدان،خودش صلاح داده بده و بگیره.هیچ حرفی مادرمو آروم نمیکرد که نمیکرد.
چند روزی از دیماه گذشته بود که مادرم دردش شروع شد.زود محمد رو فرستاد تا بره و ننه هاجرو بیاره.
منم به دستور مادرم رفتم و آب گرم کردم.نیم ساعتی طول کشید تا ننه هاجر اومد.قدش خمیده بود و خیلی کند حرکت میکرد. اما همه بچه های ده رو اون به دنیا آورده بود.
یکم که گذشت صدای گریه نوزاد از تو اتاق بلند شد.وقتی مادرم صدام کرد و رفتم تو اتاق، در نهایت تعجب دیدم که دوتا نوزاد توی رختخوابه .
مادرم بعد از مدتها میخندید و از اومدن دوقلوها که یکیشون پسر بود و یکی دختر خیلی خوشحال بودیم .اولین بار بود توی ده ما کسی دوقلو به دنیا می آورد. این خبر تو ده پیچید و همه ده می اومدن خونه ما برای احوالپرسی مادرم.
پدرم اسم نوزاد پسرو کاظم و اسم نوزاد دخترو خاتون گذاشت .
با اومدن کاظم و خاتون، مادرم مثل قبل که نه، اما حال روحیش کمی بهتر شده بود.
ادامه دارد...
@aghmiun
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعری از روانشاد زلیمخان یعقوب.
@aghmiun
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سنین حسرتونن سنین دردینن دیلره توشموشم خبرین وارمیش
چخا بیلمیرم اللر آراسینا دیللره دوشموشم خبرین وارمیش
سون گدیشین بیر ایل اولدی سوگیلیم اکدیمیز گول لر سولدی سوگیلیم
آخه بیزه ده نولدی سوگیلیم دیللره دوشموشم خبرین وارمیش
چول لره دوشمیشم خبرین وارمیش
آکر گوزلریمنن یاشلار سیل کیمین آی سوگیلیم عمور کیمی یل کیمین
من اصلی اولموشام سن کرم کیمین دیللره توشموشم خبرین وارمیش
سون گدیشین بیر ایل اولدی سوگیلیم اکدیمیز گول لر سولدی سوگیلیم
آخه بیزه ده نولدی سوگیلیم دیللره دوشموشم خبرین وارمیش...
@aghmiun
Aşıq Zülfiyye & Babek - Xeberin varmi.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
Aşıq Zülfiyye & Babek - Xeberin varmi.
@aghmiun