eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در زندگی هر کدوم از ما چیزایی هست که حتی اندک و کوچک که دیگران ندارن یا حواسشان نیست بیا برای همون اندک ها همون کوچک ها لبخند بزنیم @ aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی جماعت باید همرنگ یک نفر شود تا جهان زیباتر شود 🥰 @ aghmiun درسی بزرگ از بچه های کوچک اعمال خوب را باید یاد گرفت از هر کسی که باشد ،حتی کسی که دوست اش نداری ، حتی اگر از کسی که سال ها از تو کوچکتر هست .......
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﺎﻧﻮﺍ ﺧﻤﯿﺮ ﻧﺎﻥ ﺳﻨﮕﮏ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻨﻮﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺭﺍ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؟! ﺧﻤﯿﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ! ﺍﻣﺎ ﻧﺎﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺍﺯ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ، ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺗﻨﻮﺭ ﺍﺳﺖ... ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ... ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺳﻨﮓ ﮐﻤﺘﺮﯼ ﺑﺨﻮﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ... ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺗﻌﻠﻘﺎﺕ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ... ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻦ، ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ ...ﻣﻦ ... ﻣﻦ .... ﺁﻧﻮﻗﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻨﻮﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﻨﻨﺪ ﺳﻨﮕﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ! ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﺨﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺳﻨﮕﯽ ﻧﻤﯽ ﭼﺴﺒﺪ! ﻣﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ؟! ﺳﻨﮓ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ارسالی مخاطب عزیزمان آقا سعید
همسایه عزیزم اقای محمد آقا حاجی زاده. اقای بایرامعلی ساعدی . اقای حاج اشرف میزانی انشاالله سایه هر سه تا بزرگوار مستدام باشد . ممنون از اقای محمود ساعدی بابت ارسال شان
اقای فیروز حاجی پور برادر شهید عزیزپرویز حاجی پور آقای مصطفی مهتابی برادر گرامی شهید عزیز صابر مهتابی عرض ادب و احترام خدمت تمامی خانواده های معظم شهدا
بازگشت همه بسوی اوست با کمال تاسف و تاثر فراوان باخبر شدیم بانوکربلایی خانم رقیه حاجی زاده، همسر آقای رستم عباسخانی دارفانی را وداع گفته است . از خداوند منان رحمت و مغفرت برای این عزیز سفر کرده و رحمت و مغفرت برای بازماندگان سوگوار مسئلت می کنیم. کانال آنا وطن آغمیون @aghmiun
هیچ شبی💫 پایان زندگی نیست از ورای هر شب دوبارہ خورشید طلوع میڪند🌸🍃 و بشارت صبحی دیگر میدهد این یعنی امید هرگز نمی‌میرد شبتون بخیر ودر پناه حق🌟 ‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎ @aghmiun
در كره جنوبى، کره ای ها مى توانند با تحویل یک کیلو زباله به دستگاه هاى مخصوص، کارت اعتباری مترو و اتوبوس دریافت كنند. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هشتم اردیبهشت ماه بود که منیر زایمان کرد و مادرم خاتون رو
مادرم صدام زد تا برم تو چیدن گوجه ها کمکش کنم .پشت سیزان موتور آب بود و آب با قطر زیادی توی حوضچه تقریبا بزرگی میریخت و از اونجا وارد جوی های آب میشد . من عادت داشتم همیشه کمی پاچه های شلوارم را بالا بزنم و توی جوی راه برم.دامنم را هم کمی بالا تر گرفتم و راه افتادم . یهو مردجوانی از پشت سیزان بیرون اومد و تا چشمش به من افتاد خیره نگاهم کرد و زیر لب گفت چه چشمهای زیبایی . از لهجه و رنگ پوست و طرز لباس پوشیدنش کاملا مشخص بود که نه تنها روستایی نیست، بلکه اهل شهر ماهم نیست . من که حسابی هول شده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم سلامی سرسرکی دادم و دویدم سمت مادرم‌. اولین بار بود با مردی غریبه حرف زده بودم و حس عجیبی داشتم .وقتی به مادرم رسیدم نیشگون محکمی از پهلویم گرفت و گفت بی حیا وقتی مرد غریبه اینجاست، نباید توآب راه بری.بابات اگه میدید سرت را گوش تا گوش میبرید. اما من حالم دست خودم نبود. قلبم تند تند میزد و حواسم سر جاش نبود.موقع چیدن گوجه ها چشمهامو میبستم و صورت سبزه و چشم و ابروی سیاهشو تصور میکردم. صورت وقد بلندو هیکل چهار شانه ش کلا ازمردهای ده ما زیباتر بود یا من اونو زیباتر میدیدم، نمیدونم .اما یادم نمی اومد کسیو به زیبایی اون دیده باشم. دلم میخواست زودتر بریم خونه تا توی آینه خودمو نگاه کنم .هزار بار تو ذهنم جمله چه چشمهای قشنگی که شنیده بودم تکرار میشد و هزار بار دل من هری میریخت. مردهای غریبه که همراه عباس آقا شوهر کبری خانوم اومده بودن رفتن و پدرم دوباره مشغول کندن علف های هرز شد. حتی موقع رفتنشون هم من جرات نکردم برگردم و ازدورنگاهشون کنم. میترسیدم کسی متوجه حال آشفته م بشه و راز تو نگاهم برملا شه. از تصور حتی اینکه اگه پدرم بفهمه، رعشه به تنم افتاد و برای آروم شدن خودم چند تا صلوات فرستادم . اون روز انرژی غیر قابل وصفی داشتم و هرکار میکردم نمیتونستم هیجان قلبمو پنهان کنم. غروب که شد همگی با هم به خونه برگشتیم. اما من انگار روی ابرها بودم و همش به اون مرد که حالا فهمیده بودم اسمش حامده،فکر میکردم . اونا مهمون عباس آقا بودن و از آبادان اومده بودن .برام خیلی تعجب آور بود که چطور عباس آقا از این ده با کسایی که معلوم نبود شهرشون چقدر با ما فاصله داره دوست شده. چون هیچ کس توی ده ما مسافرت نمیرفت و اگرهم کسی پول داشت که جایی بره قطعا میرفت مشهد . اما از همه مهمتر این بود که بهم گفته بود چه چشمهای زیبایی! اونشب هرکاری میکردم خواب به چشمام نمی اومد.مدام چشمامو میبستم و خودمو کنار حامد تصورمیکردم.حتی فکرشم برات لذت بخش بود .توی دلم ستاره بارون بود و من شوقی بی اندازه تو وجودم داشتم. دلم میخواست باکسی حرف بزنم و براش ازاحساسم بگم و هزار بار جمله حامدو تکرار کنم. همش از خدا میخواستم حامد هم به منه فکر کنه و تو دلم از فکرهایی که میکردم خندم میگرفت. اونشب برای هاشم آروم آروم‌ تعریف کردم و از حامدو حسی که داشتم گفتم .میدونستم هاشم کرو لاله,اما از اینکه بلاخره برای یه نفر حرف زده بودم احساس سبکی میکردم. هاشم که تو تاریکی شب, چشمای قشنگشو به لب های من دوخته بود خیلی زود خوابش برد. اما من همچنان با پچ پچ حرف میزدم.حرفهام که تموم شد گفتم هاشم تو دلت پاکه, دعا کن که حامد بیاد منو بگیره. من دلم نمیخواد یه شوهری مثل عبدالله نصیبم بشه .بعدم بجای هاشم برای خودم دعا کردم وآمین گفتم و پنج تا صلوات فرستادم . وقتی چشمامو بستم احساس سبکی کردم وخیلی زود خوابم برد. فردا صبح زود بعد از صبحونه ظرفا و لباس هارو برداشتم و با بدری راه افتادیم سمت چشمه . عمدا از در خونه کبری خانوم رد شدم تا شاید یکبار دیگه حامدو ببینم و اونم دوباره ببینه که من چه چشمهای قشنگی دارم. اما با اینکه در خونه کبری خانوم اینا باز بود، نه کسی تو کوچه بود و نه تو حیاط. بدری همش غر میزد که چرا راهو دورکردی و ازاینجا اومدی؟من خسته شدم، اصلا راه چشمه که ازاینجانیست و اگه ازراه اصلی میرفتیم الان رسیده بودیم و به مامان میگم راهو دورکردی و هزارتا غرغر دیگه . ادامه دارد... @aghmiun