💫بوسیدمش دیگر هراس نداشتم
جهان پایان یابد
من از جهان سهمم را گرفته بودم
#احمدرضا_احمدی
@ aghmiun
یک نمونه قباله دستی ( سند خرید و فروش زمین و خانه ) با خط بسیار زیبا و نفیس یکی از اهالی قدیمی آغمیون.
این قباله را دوست عزیزم اکبر آقا عزتی برایم محبت کرده فرستاده که توضیحات لازم را در مورد این قباله که دست خط مربوط به چه کسی هست و غیره .....بعدا تقدیم خواهم کرد. ولی تاریخی که در ذیل ورقه مشاهده میشود سال ۱۲۹۲ ( هجری) ۲۵۳ سال پیش را نشان میدهد .
💢در کشور چین، دو مرد روستایی تصمیم می گیرند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست به شانگهای برود و دیگری به پکن. اما در سالن انتظار قطار، آنان برنامه خود را تغییر دادند زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان آدرس می پرسند پول می گیرند اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند نه تنها غذا، بلکه پوشاک به او می دهند.
فردی که می خواست به شانگهای برود با خود فکر کرد: «پکن جای بهتری است، کسی در آن شهر پول نداشته باشد، باز هم گرسنه نمی ماند. با خود گفت خوب شد سوار قطار نشدم و گرنه به گودالی از آتش می افتادم.»
فردی که می خواست به پکن برود پنداشت که شانگهای برای من بهتر است، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد، خوب شد سوار قطار نشدم، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم.
هر دو نفر در باجه بلیت فروشی، بلیت هایشان را با هم عوض کردند. فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد.
نفر اول وارد پکن شد. متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است. ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد. همچنین گرسنه نبود. در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند، می خورد.
فردی که به شانگهای رفته بود، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر حتی راهنمایی مردم و غیره سود آور است. فهمید که اگر فکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد، پول بیشتری به دست خواهد آمد. او سپس به کار گل و خاک روی آورد.
پس از مدتی آشنایی با این کار، ۱۰ کیف حاوی از شن و برگ های درختان را بارگیری کرده و آن را «خاک گلدان» نامید و به شهروندان شانگهایی که به پرورش گل علاقه داشتند فروخت.
در روز ۵۰ یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد.
او سپس کشف جدیدی کرد؛ تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود. متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی شویند. از این فرصت استفاده کرد. نردبان، سطل آب و پارچه کهنه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد.
شرکت او اکنون ۱۵۰ کارگر دارد و فعالیت آن از شانگهای به شهرهای هانگجو و ننجینگ توسعه یافته است.
او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن، آدم ولگردی را دید که از او بطری خالی می خواست. هنگام دادن بطری، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود به یاد آورد 🌺
@aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام
داشتم از خیابان رد میشدم با صحنه زیبایی روبرو شدم،پسر جوان مهاجری را دیدم ،کنار خیابان یه کنج مغازه تکه پارچه ای انداخته نماز می خواند، اول بیخبر چند ثانیه فیلم گرفتم .
نمازش که تمام شد رفتم نزدیک و سلام و احوالپرسی کردم.....چند کلمه ای با او حرف زدم....که ملاحظه میکنید....
قرار نیست همیشه مطالب مکتوب خدمت مخاطبان عزیز ارائه بدهیم یه مواقعی با صحنه های زیبایی روبرو میشویم ایرادی ندارد با لنز گوشی همراه شما را هم به دیدن آن صحنه دعوت کنیم.
۱۴۰۲/۷/۱۳
574K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج شنبه که می شود
ثانیه هایمان سخت بوی دلتنگی می دهد
و عده ای از عزیزانمان
آن طرف
چشم به راه هدیه ای تا آرام بگیرند
با فاتحه و صلواتی هوایشان را داشته باشیم
@ aghmiun