سلام
صبح زیباتون بخیر 🌸
امیدوارم خدا
به زندگَیتون برکت🍃🌸
به قلبتون مهربانی
به روحتون آرامش
به جانتون سلامتی بده
و از نعمتهای بیکرانش
همیشه بهره مندتون کنه
در پناه لطف خدا
دوشنبه تون زیبا 🌸
@aghmiun
یکی از ایستگاههای قطار شرکت کامی ژاپن، علیرغم ضرردهی، سه سال برای رساندن فقط یک دانشآموز به مدرسه و بازنماندن وی از تحصیل، تعطیل نشد!
مسئولین پس از فارغ التحصیلی آن دختر ایستگاه را بستند.
@aghmiun
و به این دلایل هست که امروز ،ژاپن شده ژاپن......
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلور داشیماخ
@aghmiun
دوﺑﺎره ﺣﻠﻘﻪ ﺷﺪه دﺳﺖ ھﺎی ﭘﯿﭽﮑﯽ ام
ﺑﻪ دور ﮔﺮدﻧﺖ ای ﺧﺎطﺮات ﮐﻮدﮐﯽ ام
ﮐﻪ از وﺟﻮد ﺗﻮ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﻢ ﺗﻨﯽ زﯾﻦ ﺧﺎک
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻨﮓ ﺗﻮ را ﺑﺎزوان ﭘﯿﭽﮑﯽ ام
رﺳﯿﺪه اﺳﺖ ﺑﻪ ھﻤﺮاه ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﯾﺎ ﺑﺎز دوﺑﺎره ﭘﺎک ﺷﺪه ﺑﻮﺳﻪ ی ﭘﯿﺎﻣﮑﯽ ام؟
ھﺮاس در دل ﮔﻨﺠﺸﮏ ھﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد
ﺳﯿﺎه ﺳﺎﯾﻪ ی رﻋﺐ آور ﻣﺘﺮﺳﮑﯽ ام
ﺧﯿﺎل ﭘﺮﺳﻪ زدن در ھﻮای ﺑﺎراﻧﯿﺴﺖ
ﭼﻪ ﭼﺎره ای ﺑﮑﻨﺪ ﺷﻮق ﺑﺎدﺑﺎدﮐﯽ ام!؟
ﻣﯿﺎن ﺻﺨﺮه وﺧﻮن ﮔﻢ ﺷﺪه اﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎدم
ﺑﻪ ﮔﻮش ﮐﺲ ﻧﺮﺳﺪ ﻧﻌﺮه ھﺎی ﺑﺎﺑﮑﯽ ام
شاعرگرانقدرمان جناب آقای احمد قلی زاده آغمیونی
@aghmiun
یکی ازقدیمیترن عکسهای مربوط به دانش آموزان آغمیون
@aghmiuon
💢سختترین آزمون قضاوت
یکی از دوستان قدیمی که در ارتش با درجه تیمساری خدمت میکرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوقالعاده زیبا بود:
در سال 135٠ هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت میکردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق عهدهدار پستهای مهم قضائی در دادگاههای نظامی ارتش شوند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر رتبههای بالای آزمون را کسب کرده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی، یک ساله بود و همه با جدیت دروس را میخواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده
و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هرچه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را میپرسیدم، چیزی نمیگفت و فقط میگفت:
من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمیدانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار میداد.
از زندانبان خواستم تلفنی به خانهام بزند و حداقل خانوادهام را از نگرانی خلاص کند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه
در گوشه بازداشتگاه به حال خود رها کرد.
آن روز، شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب گذشت و گذشت، تا اینکه روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، رسید.
❌ ادامه در پست های بعدی...
@aghmiun
صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان
به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده
و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشکری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزاردهنده لحظهای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاسیهای من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
ناگهان همهمهای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد
و سرلشکر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشرویی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود، اینچنین به ما پاسخ داد:
هرکدام از شما که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغالتحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس میکردید.
و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دستتان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم میکنید، درک کرده و بیجهت و از سر عصبانیت یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی شد و همه نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی:
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا