16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@aghmiun
روستای دلارام 180 خانوار 175 پزشک. از هر خانوار یک پزشک
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شانزدهم پشت درخت وایسادم.حامد تو فکر بود و متوجه من نشد.د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هفدهم
حرف از رفتن که میزد دل من میگرفت و انگار غم با پنجه هاش قلبمو چنگ میزد.خیلی تو باغها وایساده بودم و باید میرفتم.میخواستم ازش جدا شم، اما دلم نمی اومد. به نظرم دیدن حامد به کتک خوردن می ارزید.
اما خودش گفت برو دیگه دیرت میشه،منم امروز بعد از ظهرمیرم. توروخدا قمرتاج مواظب چشمای خوشگلت و خنده های قشنگت باش.نکنه یه وقت بزاری خنده از رو لبات بره ها،اصلا شبا که به آسمون نگاه میکنیم تو برام بخند. بزار من خنده هاتو ببینم و جون بگیرم.
دلم قنج میرفت از حرفهاش، ولی چون میدونستم داره میره بغض و ناراحتی اجازه نمیداد مثل همیشه خوشحال بشم و ذوق کنم.به هر سختی بود ازهم خداحافظی کردیم و به سمت چشمه به راه افتادم.حس کردم لحظه آخر دوباره اشک تو چشمای حامد بود. برای اینکه دوباره ناراحتیشو نبینم به راهم ادامه دادم. اما هر چند لحظه یکبار برمیگشتمو نگاهش میکردم.اونم چشم از من بر نمیداشت و تا آخر باغها نگاهم کرد.
موقع برگشتن از چشمه زیر درخت نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی پاهاش. منم دیگه نمیتونستم برم سمتش، اما با سرعت خیلی خیلی کمی از باغها گذشتم تا بیشتر ببینمش.
هنوز حامد نرفته بود. اما من خیلی دلتنگش بودم و دلم میخواست اینقدر گریه کنم تا بمیرم.
تو اون زمان پسرا نور چشمی و عزیز بودن و دخترا اهمیتی نداشتن! فقط یه موجود اضافه بودن که دنیا اومده بودن و نمیشد کاریش کرد.نمی فهمیدم پدرم چرا اینقدر مخالفت میکنه.یعنی حامداز عبدالله هم بدتربود؟
سر کوچه که رسیدم از دور منیرتاج رو دیدم که پشت در وایساده.کمی جلوتر که رفتم دیدم منیر کفش تو پاش نداره و ظاهرش خیلی آشفته س.یهو یاد مرگ برادرهام و حال خراب منیرافتادم.میخواستم خیلی سریع خودمو به منیر برسونم تا بفهمم چی شده، اما جون تو بدنم هی کمترو کمتر میشد.
به منیر که رسیدم و چشمهای گریونشو دیدم طاقت نیاوردم و از حال رفتم .وقتی چشمامو باز کردم مادرم بی حوصله بالا سرم نشسته بود ومنیر به صورتم آب میپاشید.
پرسیدم منیر چرا گریه کردی؟منیر که انگار تازه یادش افتاده بود،دوباره شروع کرد به گریه کردن.
مادرم بی حوصله دستمالی که کنارش بود و پرت کرد سمت منیرو گفت مگه مُردی حالاو شروع کرد با مشت تو سینه ش کوبیدن وگفت ای خدا منو بکش ازدست اینا راحت شم.این ذلیل مرده آبرو برا ما نزاشته و شروع کرد منیرو نفرین کردن.
منیر بیچاره هم آروم آروم اشک میریخت وحتی صدای نفس هاشم نمی اومد.بعد از اینکه نفرین ها وگریه های مادرم تموم شد ازاتاق رفت بیرون.به منیر گفتم مگه چی شده؟
گفت عبدالله هر دقیقه میگه بایدبا من بازی کنی وبا سنگ وشیلنگ و هرچی دم دستش باشه منو میزنه.امروزم به زور میخواست منو ببره روپشت بوم، منم ازنردبون میترسیدم نرفتم. آخرشم یه سنگ بزرگ از تو حیاط برداشته بود که با اون منو بزنه.منم فرار کردم اومدم اینجا.
گفتم پس نوکرا و کلفتا کجا بودن؟همدم خانوم کجا بود؟یعنی کسی نبود جلو عبدالله رو بگیره!؟
با هق هق گفت اون بدبختا که جرات ندارن دست به عبدالله بزنن. همدم خانومم میگه مگه ما چوب شوهر خوردیم مردیم؟خان هم رفته بود ده بالاو دوباره شروع کرد به گریه کردن.
بیچاره منیر تو چاهی افتاده بود که هیچ راه خلاصی ازش نداشت.برای خواهرم جیگرم خون بود.اما کاری ازم برنمی اومد.بعدازظهر مادرم یکی از چادرهای خودشو پرت کرد رو سرمنیرو گفت پاشو جمع کن بروخونه خودت.خوبیت نداره شب زن توخونه خودش نباشه.الان تو ده رسوا میشیم که دختر حیدر، نانجیب بوده و با شوهرش نساخته و رفته خونه باباش قهر .پاشو برو خونت، بخت این دوتا دخترم نبند.
منیر شروع کرد به التماس کردن که مامان تورو خدا بزار یکی دوروز اینجا بمونم، بلکه خان یه فکری برا عبدالله کنه.
مادرم محکم کوبید تو سر منیرو گفت خاک توسرت کنن، آخه به تو هم میگن مادر؟ از ظهر اومدی اینجا فکر حوریه نیستی؟ببین منیر پاشو برو خونه ت تا نزدم سیاه و کبودت کنم.
منیر بیچاره افتاد به پای مادرمو با التماس گفت فقط امشبو بزار اینجا بمونم، بخدا فردا میرم.
مادرم که انگار دلش به رحم اومده بود قبول کرد و گفت میره که حوریه رو بیاره و به عبدالله هم بگه شام بیاد خونمون.
وقتی مادرم برگشت بی مقدمه شروع کرد به کتک زدن منیر.رفتم تا نزارم منیرو بزنه که به خودمم کتک مفصلی زد و بعد نشست گریه کردن.منیر دوید و رفت برای مامانم یه لیوان آب آورد وبهش داد که بخوره.
مادرم که انگاراز حرص دلش کم شده بود گفت خان حوریه رونداد. گفت تو آبروشونو بردی که اومدی اینجا قهر.هرچی گفتم خان بخدا که منیراومد بود خونه ما یه سربزنه وبرگرده،من شام نگهش داشتم. قبول نکرد که نکرد.حوریه رو هم نداد بهم بیارم.گفت خودت اومدی، خودتم با پای خودت بایدبرگردی. پاشو منیرجان پاشوقربونت برم، بخت این دوتا دخترو نبند.خداراضی نیست!
ادامه دارد...
@aghmiun
#کودکانه
⚠️ والدینی که شکوه از کمبود زمان برای بازی با کودکان دارید با قانون «صرفه جویی زمان برای فرزندم» ، اختیار وقت تان را به دست بگیرید:
■ ده دقیقه با حذف همصحبتی با آدمهای پرحرف
■ ده دقیقه با کاهش تلفن های غیر ضروری
■ ده دقیقه کمتر در فضای آنلاین بودن
■ ده دقیقه کمتر تلویزیون تماشا کردن
فرزندان شما به « داشتن زمان خصوصی » با شما نیازمندند.
@aghmiun
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به افتخار همه پدران زحمتکش.
@aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان_شب 💫
شنیدهام خانهای آتش گرفته بود و صاحب آن گریه و زاری میکرد. داشت دیوانه میشد. کسی آمد و به او گفت:"چرا اینقدر گریه میکنی؟ "من همین دیروز آنجا بودم که پسرت خانه را فروخت.این دیگر خانهی تو نیست.
مرد گفت: " آه که اینطور!" و گریهاش بند آمد و حالا مانند یک تماشاچی از منظرهی آتش لذت میبرد. سپس کسی آمد و به او گفت: "بله، صحبت فروش خانه بود و معامله هنوز قطعی نشده بود. حالا تو چرا اینقدر خوشحال هستی؟ "
باردیگر مرد چشمانش پر از اشک شد و شروع کرد زدن به سر و سینهاش و گفت:"دیگر نمیتوانم زندگی کنم!این خانه تمام زندگیم بود؛ حاصل یک عمر زحمت و کار من بود.سپس پسرش از راه رسید و گفت: "نگران نباش، همهچیز درست است. پول دریافت شده و صاحب جدید خانه خبر از آتشسوزی ندارد. همه چیز سرجای خودش است و پول را گرفتهام. "حالا پدرش دوباره خوشحال و خندان بود!
پی نوشت: این دنیای شماست. این رفتار شماست. فقط افکار؛ فقط افکار …و سپس گریه و زاری میکنید، فقط افکار و سپس خوشحال و خندان هستی! فقط افکار و آنوقت خوشبخت هستی! فقط افکار و آنگاه بدبخت و بیچاره هستی! کسی به تو میگوید که تو زیبا هستی و تو بسیار خوشحال میشوی! کسی به تو میگوید که چقدر زشت هستی و بسیار ناراحت میشوی. فقط کلمات!
@aghmiun
به خودت افتخار کن... - به خودت افتخار کن....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 19 مهر
چه زیبـاست که با مهر
دل از کینه بشوییم
چه نیکوست که با عشق
گل از خار برآریم
بیایید از این عالم تاریک
دل افروزتر از صبح
جهانی دگـر آریم
سلام صبحتون بخیر 🌺
@aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت اینروزهای برخی خونه ها😉😂
@aghmiun
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر خداوند قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم،چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف میدهیم،..
🔘گابریل گارسیاماکز
@aghmiun
📝یادداشت دکتر احسان محمدی درمورد تاثیر پذیری از شاخهای فضای مجازی...
(طبلهای توخالی).
مراقب باشیم.
@aghmiun