eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
امید چیه؟؟؟؟.... - امید چیه؟؟؟؟.....mp3
زمان: حجم: 5.5M
صبح 20 مهر 🌼صبح است 🌻طلوع روی ماهت خوش باد 🌼اعجاز نهفته در نگاهت خوش باد 🌻باران امید و مهر بارد ز لبت 🌼لبخند قشنگ صبح گاهت خوش باد سلام صبح بخیر و شادی 🌼🍃 لحظاتتون سرشار از نور و امید🌻🍃 @aghmiun
زمانی که دوچرخه به تهران آمد برخی مردم به آنهایی که دوچرخه سوار می‌شدند "بچه شیطان" و "تخم جن" می‌گفتند و معتقد بودند که راکبین از طرف شیاطین و پریان کمک می‌شوند چون بغیر از این کسی نمی‌تواند روی دو چرخ حرکت بکند و دلیلشان هم این بود که می‌گفتند مرکبی که اگر کسی آنرا نگه ندارد، خودش نمی‌تواند خودش را نگه دارد چگونه می‌تواند یکی را هم بالای خود نشانیده راه ببرد؟! پس این کار ممکن نیست مگر آنکه خود آن روروئک را جنیان ساخته و راکبین آنها نیز بچۀ جن ها و شیطان ها می‌باشند. چنانکه اولین باری که این مرکب به تهران آورده شد دو پسر بچۀ انگلیسی با شلوارهای کوتاه در میدانِ مشق آنها را به نمایش مردم گذاشتند . پیرها و سالمندانی که به تماشایشان رفتند بسم الله و لاحول گويان و شگفت زده که گویی به تماشای غول و آل و پریزاد رفته اند باز میگشتند و آمدن دوچرخه را یکی از علائم آخرالزمان میگفتند. تهران قدیم جعفر شهری ╔✯══๑ღღ๑══✭╗     @aghmiun ╚✮══๑ღღ๑══✬╝
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
به شماره افتاده بود .لرزش دستانش نشان می داد که حال خوبی ندارد.ازش خواستم تا بنشیند .هر دو نخ سیگار
اودیگرنفس نمیکشید(بخش دوم) دستش را تو دستم گرفتم .لرزش دستش کم نشده بود.گفتم  عمو برات حالت خوب نیست .می خواهی کمک کنم برید خانه؟ آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت: نه .باید برم سر زمین . گفتم: پس عجله نکن استراحت کن تا حالت جا بیاد.گفت: شما برید.بلند شدم به بچه ها گفتم :برگردیم . برگشتم ازش خدا حافظی کنم .که دیدم ، دست راستش را به زمین تکیه داده .سرش افتاده روی شانه راستش . روبروش نشستم و چند بار صداش کردم .جوابی نیامد. خوب که دقت کردم .متوجه شدم که از گردن به بالا مثل زغال سیاه شده . به پشت روی چمن خواباندم نبض دست و گردنش را گرفتم .حرکت خون در رگها متوقف شده بود .گوشم را روی قلبش گذاشتم . صدای ضربان قلب  نیز متوقف شده بود.بالا تنه را به سرازیری چرخاندم شاید خون به مغز برسد."اما اودیگر نفس نمی کشید. چشمانش باز مانده بود .شنیده بودم که هنگام مرگ سیاهی چشم کوچک و کوچکتر شده و سفیدی چشم بیشتر می شود زیر چشمش را کمی پایین کشیدم .مطمئن شدم که تمام کرده .نگاهی به بچه ها کردم مثل بید می لرزیدند.گفتم :چرا می ترسید .این که طوری نشده مریض بوده از حال رفته. یک لحظه به فکرم خطور کرد . اگر مردم ده بریزند اینجا و با جنازه  مرد مواجه شوند . با سابقه درگیری های لفظی که   با مهمانان باغ داشته ، به خیال اینکه من با او درگیر شدم ،و منجر به کشته شدن پیر مرد شده ،در اینصورت زنده از این باغ بیرون نخواهم رفت.خودم را نباختم .فکری به خاطرم رسید.آن دو نفر که هنوز دور آتش بودند .صدا زدم و با اشاره دست از آنها خواستم پیش ما بیایند.آنها بی معطلی آمدند.فرصت کنکاش به آنها ندادم گفتنم :حاجی حالش به هم خورده کمک کنید با ماشین من برسانیم بیمارستان برای اینکه اطمینان آنها را جلب کنم گفتم نگران نباشید من بیمارستان کار می کنم از این موارد زیاد دیدم .هر چه زودتر بیمارستان برسانیم بهتره .سه نفری جنازه را بلند کردیم چند قدم که جلو رفتیم دیدم اگر با این روش بخواهیم او را تا ورودی باغ برسانیم اهالی باخبر شدند .و معلوم نیست ماجرا به کجا ختم می شود .گفتم : او را به پشت من بگذارید .و هر کدام یکی از پاها را بگیرید.جنازه را به پشت گرفتم هر دو دست را از بالای آرنج گرفتم .با تمام قدرتی که در خود سراغ داشتم  بدون وقفه حدود ۵۰۰متر مسافت را طی کرده و خود را به ماشین رساندیم سویچ ماشین جیبم بود سریع در ماشین را باز کردم و جنازه را روی صندلی عقب گذاشتیم .دو نفر همراه من هر کدام یک گوشه در صندلی عقب نشستند .در حالیکه  درب راننده را باز می کردم،رو به شوهر خواهرم که هنوز تکیه به درخت روی زیر انداز نشسته بود ،گفتم یک ماشین کرایه کنید و زود برگردید به خانه .من این مریض را می رسانم بیمارستان.ماشین از جا کنده شد عرض رودخانه را که رد شدم به سرازیری جاده افتادم نفس راحتی کشیدم اما نگران بچه ها بودم که چگونه به سراب بر می گردند.نکنه اهالی قضیه فوت را بفهمند و…. .گاز را تا جایی که جا داشت فشار می دادم .داخل آغمیان که شدم سرعت را کم کردم آفتاب غروب کرده بود .روشنایی روز داشت جای خود را با تاریکی عوض میکرد .لامپ مغازه ها روشن شده بود.خیابان آغمیان پر از جمعیت بود هر طور بود، با ترمزهای ناگهانی و بوق های ممتد از داخل روستا  گذشتیم جاده  شمال به جنوب پر از  دست اندازهای ریز و درشت و پیچ و خم های خطرناک آن  را رد کرده و به روستای طاران رسیدیم. ….. هوا کاملا تاریک شده بود از سه راهی آغمیان به جاده اصلی پیچیدیم .جاده شلوغ بود .و من باسرعت زیاد ماشین های در مسیر سراب را پشت سر می گذاشتم .هر چند در آن جاده باریک و شلوغ سرعت زیاد خطرناک بود .اما من در آن لحظه به چیزی جز به سرنوشت نا معلوم خود فکر نمی کردم. با ترمزی که صدای صوت چرخ های ماشین را در آورد به کوچه ای که درب ورودی بیمارستان سراب در آن بود پیچیدم .درب ورودی ماشین بسته بود .دستم را روی بوق گذاشتم .باصدای بوق کارمند بیمارستان جلودر ظاهر شد و دستش را به علامت اعتراض بسوی ما دراز کرد که "چه خبر اینجا بیمارستان است .چند قدم که جلو آمد و داخل ماشین را نگاه کرد ،برگشت و سریع در را باز کرد.برانکاد چرخداری اوردند و جنازه را داخل اورژانس منتقل کردند.ما هم پشت سرشان راه افتادیم . بلاتکلیف داخل راهرو اورژانس بودیم که یکی از پرستارها به داخل اتاق معاینه پزشک کشیک رفت و بعد از چند لحظه  دکتر کنار برانکاد حاضر شد.دکتر با یک دست پلک بالا و با دست دیگر پلک پایین را گرفت چشم را نگاه کرد و گفت: فوت شده.به سردخانه منتقل شود.... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اودیگرنفس نمیکشید(بخش دوم) دستش را تو دستم گرفتم .لرزش دستش کم نشده بود.گفتم  عمو برات حالت خوب نی
مسئول اورژانس به پاسگاه زنگ و زد و هر سه نفر ما را زیر نظر گرفت و گفت شما تا رسیدن مامور پاسگاه همینجا باشید و جایی نروید.زمان زیادی طول نکشید دو مامور پاسگاه با تویوتا دو کابین سر رسیدند . مسئول اورژانس مامور ها را بالای سر جنازه برده و ما سه نفر را به مامور نشان داد.قبل از اینکه مامور سوال بکند من خیلی مختصرماجرا را تعریف کردم .در ضمن  گفتم که این دونفر فقط  در حمل مریض کمک کردند . ماموری که بی سیم دستش بود .به  من اشاره کرد و به همراهش گفت: ایشان  را ببر داخل ماشین و ماشین را هم از جلو در بردار در یک جای خلوت پارک کن. سرباز که راننده تویوتا بود ،بعد از اینکه دست راست خود را بیخ گوش برد و پاها را به  هم چسباند،دستم را گرفت .با هم داخل ماشین رفتیم .با اینکه دستبند ی دور کمرش بود اما به دست من دسبند نزد.پشت فرمان نشست من هم در صندلی عقب نشستم.دنده عقب گرفت و ماشین را در کوچه کنار دیوار دبیرستان پهلوی که همجوار بیمارستان بود، پارک کرد. سرباز به عقب برگشت و گفت: حرف هایی که به همکارم گفتی راست بود یا  ….سرش به علامت کنجکاوی تکان داد. در آن لحظه حوصله سوال و جواب را با سربازنداشتم .از نحوه سوال کردنش هم اصلا خوشم نیامد. با بی میلی گفتم : جناب سروان، به شما هم باید پاسخ بدم ؟ فهمید که جناب سروان گفتن من نوعی تو دهنی بود .یعنی اینکه زیادی حرف نزن.سرش را برگرداند و چیزی نگفت.هر دو ساکت نشسته بودیم و منتظر آمدن مامور ،که آمبولانسی آژیرکشان از درب بیمارستان خارج شد.و در کوچه توقف کرد.حدس زدم  کسی که داخل آمبولانس هست .  مرحوم ...هست.از سرباز پرسیدم سرکار بنظر شما جنازه را جایی می برند؟ بدون اینکه به عقب برگردد،گفت : باید به شما جواب بدهم ؟ لبخند تلخی زدم و گفتم : راست میگی ،چیزی که عوض داره گله نداره. من معذرت میخوام حال خوشی ندارم. باز هم بدون اینکه به عقب برگردد گفت: جنازه را به پزشکی قانونی می برند . خوشی و ناخوشی حالت آنجا معلوم می شود.گفتم : بله. درست میگید.     سرو کله مامور که  پیدا شد سرباز به ماشین استارت زد و بطرف همکارش رفت.مامور که یک برگه دستش بود .به سرباز دستور داد: متهم را تحویل پاسگاه بده و بیا دنبال من .  سربازی که دم در پاسگاه نگهبانی می داد، میله لنگه دوم  در را بلند کرد و در را باز کرد. داخل پاسگاه شدیم درب پاسگاه که پشت سرم بسته شد  و خود را داخل چهار دیواری پاسگاه  و در اختیار مامورکه دیدم ،حال بدی  به من دست داد.با خود گفتم : چه سرهای بی گناهی که به پای دار رسیدند ،ولی بالای دار نرفتند . اما تا پای دار برسند زندگی شان را باختند. خدایا نکنه بدبختی من از همینجا دارد شروع می شود. خودم را خانواده ام را دو تا دختر ۶-۷  ساله ام را به تو سپردم. همراه سرباز داخل دفتر پاسگاه شدیم . دست راست سرباز به احترام افسر نگهبان بالا و پایین رفت..هر دو مقابل افسر نگهبان ایستادیم.افسر نگهبان که داشت چیزی می نوشت سرش را که بالا آورد ،با تعجب رو به من گفت: اه.! علی آقا شما!؟ چهره استخوانی افسر نگهبان را هر چه ورانداز کردم نتوانستم بشناسم.گفتم: جناب سروان معذرت می خوام من شما را به جا نمی  آرم. با اشاره دست به سرباز اجازه مرخصی داد و از من خواست روی صندلی کنار میز بنشینم.لبخندی روی لب هاش نقش بست و گفت: حق دارید نشناسید .اما من شما را خوب می شناسم .شما مگر برادر بزرگ انوش و حسین نیستید.پسر حاج مسلم.گفتم بله درست می فرمایید.گفت من داماد حاج برات هستم . اسم برات که به گوشم خورد مغزم صوت کشید.اما به روی خود نیاوردم.گفتم : آ.بله حالا شناختم .شما را زیارت نکرده بودم اما شنیده بودم حاج برات دامادشون افسر پلیس هستند.خیلی خوشوقتم. نه بصورت بازپرسی اینبار دوستانه ماجرا را براش توضیح دادم .اما سعی کردم نگرانی و ترس خود را قائم کنم . برای اینکه قوت قلبی به من بدهد گفت : نگران نباش .شما که خطایی نکردید.این مرحوم احتمال زیاد سکته کرده . ان شاالله که خبر خوشی از پزشکی قانونی برسد.سرباز را صدا کرد و دستور داد : ایشان را راهنمایی کن داخل نمازخانه استراحت کنند .هر چه هم لازم داشتند در اختیارشان بگذارید.فعلا لازم نیست پیش باز داشتی ها بروند.   از اینکه پیش خلافکارها و  داخل بوی دود و دم  و دیوارهای نم گرفته  بازداشتگاه نرفتم و مجبور نشدم چرندیات خلاف  کارها را بشنوم و به سوالات انها جواب بدهم .خدا را شکر کردم .در آن لحظه واقعا نیاز داشتم که در جایی ساکت با خودم خلوت کنم . محیط نماز خانه را که دیدم یادم آمد نماز نخواندم .با راهنمایی سربازی که بخاطر سفارش بالا دستش رفتار مودبانه با من داشت در دستشویی داخل پاسگاه وضو گرفتم و به نمازخانه برگشتم .... ادامه دارد.. @aghmiun
کلیپ تهرانچی رازودترشروع کنید،عکس مرحومین رازخانواده هاشون تهیه کنیدیک کلیپ ماندگاردرست کنیدبه عنوان شناسنامه تهرانچی وآغمیونیهای مقیم محله خانی آباد **************************** درخواست یکی از مخاطبین گرامی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریه و صحبت های تلخ سحر دولتشاهی در مراسم وداع با هنرمند فقید آتیلا پسیان. روحش شاد و یادش گرامی
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی اش مست شد ، می شود رویِ تخت چوبیِ کهنه اش لم داد و با صدایِ قارقارِ خش دار و جانانه ی کلاغِ بی پروایِ روی درخت ، عشق کرد . می شود ساعت ها نشست و زندگیِ مورچه هایِ سرخوشِ تویِ باغچه را تماشا کرد ، می شود کودکانه شاد بود ، می شود نفس کشید ! من برایِ دلخوشی ام نه ثروت می خواهم ، نه عشق ... من با همین چیزهای ساده خوشبختم ! ‌✍️⁩نرگس صرافیان طوفان @aghmiun