کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اودیگرنفس نمیکشید(بخش دوم) دستش را تو دستم گرفتم .لرزش دستش کم نشده بود.گفتم عمو برات حالت خوب نی
مسئول اورژانس به پاسگاه زنگ و زد و هر سه نفر ما را زیر نظر گرفت و گفت شما تا رسیدن مامور پاسگاه همینجا باشید و جایی نروید.زمان زیادی طول نکشید دو مامور پاسگاه با تویوتا دو کابین سر رسیدند . مسئول اورژانس مامور ها را بالای سر جنازه برده و ما سه نفر را به مامور نشان داد.قبل از اینکه مامور سوال بکند من خیلی مختصرماجرا را تعریف کردم .در ضمن گفتم که این دونفر فقط در حمل مریض کمک کردند . ماموری که بی سیم دستش بود .به من اشاره کرد و به همراهش گفت: ایشان را ببر داخل ماشین و ماشین را هم از جلو در بردار در یک جای خلوت پارک کن. سرباز که راننده تویوتا بود ،بعد از اینکه دست راست خود را بیخ گوش برد و پاها را به هم چسباند،دستم را گرفت .با هم داخل ماشین رفتیم .با اینکه دستبند ی دور کمرش بود اما به دست من دسبند نزد.پشت فرمان نشست من هم در صندلی عقب نشستم.دنده عقب گرفت و ماشین را در کوچه کنار دیوار دبیرستان پهلوی که همجوار بیمارستان بود، پارک کرد. سرباز به عقب برگشت و گفت: حرف هایی که به همکارم گفتی راست بود یا ….سرش به علامت کنجکاوی تکان داد. در آن لحظه حوصله سوال و جواب را با سربازنداشتم .از نحوه سوال کردنش هم اصلا خوشم نیامد. با بی میلی گفتم : جناب سروان، به شما هم باید پاسخ بدم ؟ فهمید که جناب سروان گفتن من نوعی تو دهنی بود .یعنی اینکه زیادی حرف نزن.سرش را برگرداند و چیزی نگفت.هر دو ساکت نشسته بودیم و منتظر آمدن مامور ،که آمبولانسی آژیرکشان از درب بیمارستان خارج شد.و در کوچه توقف کرد.حدس زدم کسی که داخل آمبولانس هست . مرحوم ...هست.از سرباز پرسیدم سرکار بنظر شما جنازه را جایی می برند؟ بدون اینکه به عقب برگردد،گفت : باید به شما جواب بدهم ؟ لبخند تلخی زدم و گفتم : راست میگی ،چیزی که عوض داره گله نداره. من معذرت میخوام حال خوشی ندارم. باز هم بدون اینکه به عقب برگردد گفت: جنازه را به پزشکی قانونی می برند . خوشی و ناخوشی حالت آنجا معلوم می شود.گفتم : بله. درست میگید.
سرو کله مامور که پیدا شد سرباز به ماشین استارت زد و بطرف همکارش رفت.مامور که یک برگه دستش بود .به سرباز دستور داد: متهم را تحویل پاسگاه بده و بیا دنبال من .
سربازی که دم در پاسگاه نگهبانی می داد، میله لنگه دوم در را بلند کرد و در را باز کرد. داخل پاسگاه شدیم درب پاسگاه که پشت سرم بسته شد و خود را داخل چهار دیواری پاسگاه و در اختیار مامورکه دیدم ،حال بدی به من دست داد.با خود گفتم : چه سرهای بی گناهی که به پای دار رسیدند ،ولی بالای دار نرفتند . اما تا پای دار برسند زندگی شان را باختند. خدایا نکنه بدبختی من از همینجا دارد شروع می شود. خودم را خانواده ام را دو تا دختر ۶-۷ ساله ام را به تو سپردم. همراه سرباز داخل دفتر پاسگاه شدیم . دست راست سرباز به احترام افسر نگهبان بالا و پایین رفت..هر دو مقابل افسر نگهبان ایستادیم.افسر نگهبان که داشت چیزی می نوشت سرش را که بالا آورد ،با تعجب رو به من گفت: اه.! علی آقا شما!؟ چهره استخوانی افسر نگهبان را هر چه ورانداز کردم نتوانستم بشناسم.گفتم: جناب سروان معذرت می خوام من شما را به جا نمی آرم. با اشاره دست به سرباز اجازه مرخصی داد و از من خواست روی صندلی کنار میز بنشینم.لبخندی روی لب هاش نقش بست و گفت: حق دارید نشناسید .اما من شما را خوب می شناسم .شما مگر برادر بزرگ انوش و حسین نیستید.پسر حاج مسلم.گفتم بله درست می فرمایید.گفت من داماد حاج برات هستم . اسم برات که به گوشم خورد مغزم صوت کشید.اما به روی خود نیاوردم.گفتم : آ.بله حالا شناختم .شما را زیارت نکرده بودم اما شنیده بودم حاج برات دامادشون افسر پلیس هستند.خیلی خوشوقتم.
نه بصورت بازپرسی اینبار دوستانه ماجرا را براش توضیح دادم .اما سعی کردم نگرانی و ترس خود را قائم کنم . برای اینکه قوت قلبی به من بدهد گفت : نگران نباش .شما که خطایی نکردید.این مرحوم احتمال زیاد سکته کرده . ان شاالله که خبر خوشی از پزشکی قانونی برسد.سرباز را صدا کرد و دستور داد : ایشان را راهنمایی کن داخل نمازخانه استراحت کنند .هر چه هم لازم داشتند در اختیارشان بگذارید.فعلا لازم نیست پیش باز داشتی ها بروند.
از اینکه پیش خلافکارها و داخل بوی دود و دم و دیوارهای نم گرفته بازداشتگاه نرفتم و مجبور نشدم چرندیات خلاف کارها را بشنوم و به سوالات انها جواب بدهم .خدا را شکر کردم .در آن لحظه واقعا نیاز داشتم که در جایی ساکت با خودم خلوت کنم . محیط نماز خانه را که دیدم یادم آمد نماز نخواندم .با راهنمایی سربازی که بخاطر سفارش بالا دستش رفتار مودبانه با من داشت در دستشویی داخل پاسگاه وضو گرفتم و به نمازخانه برگشتم ....
ادامه دارد..
@aghmiun
کلیپ تهرانچی رازودترشروع کنید،عکس مرحومین رازخانواده هاشون تهیه کنیدیک کلیپ ماندگاردرست کنیدبه عنوان شناسنامه تهرانچی وآغمیونیهای مقیم محله خانی آباد
****************************
درخواست یکی از مخاطبین گرامی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریه و صحبت های تلخ سحر دولتشاهی در مراسم وداع با هنرمند فقید آتیلا پسیان.
روحش شاد و یادش گرامی
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .
جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است .
می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی اش مست شد ،
می شود رویِ تخت چوبیِ کهنه اش لم داد و با صدایِ قارقارِ خش دار و جانانه ی کلاغِ بی پروایِ روی درخت ، عشق کرد .
می شود ساعت ها نشست و زندگیِ مورچه هایِ سرخوشِ تویِ باغچه را تماشا کرد ،
می شود کودکانه شاد بود ،
می شود نفس کشید !
من برایِ دلخوشی ام نه ثروت می خواهم ، نه عشق ...
من با همین چیزهای ساده خوشبختم !
✍️نرگس صرافیان طوفان
@aghmiun