سلام
و عرض ادب و ارادت
یک موضوع که مدت هاست ذهن منو خیلی بخودش مشغول کرده است و مدام براش فکر میکنم ،مربوط می شود به زندگی در سال های دور در روستای آغمیون که همه اهالی با نام طایفه ای شناخته می شد . حتما برای شما هم پیش آمده است درجایی ،در مجلس عروسی ،در مجلس ختم ، در مراسم های مختلف که افراد زیادی حضور داشته باشند و شما با کسی آشنا می شوید و میخواهید بیشتر همدیگر را بشناسید اولین سوالی که به ذهن تان خطور میکند این است که از طرف مقابل تان می پرسید شما اهل کجا هستید ؟
به فرض مثال طرف مقابل تان جواب بدهد ما اهل سراب هستیم .
دومین سوال را حتما اینجوری خواهید پرسید ، از خود سراب یا اطراف اش؟
بازم به فرض مثال طرف بگوید نه ما مال روستای آغمیون هستیم.
حالا سومین و اصلی ترین سوال مطرح خواهد شد .
عجب چه خوب ، بلافاصله خواهد پرسید
کیم لردن سوز آغمینده؟
این کیم لردن سوز ، موضوعی هست که من مدت هاست درگیرش هستم.
در قدیم و دهه های دور جواب دادن به این سوال خیلی راحت بود ،چون در روستا هر خانواده ای با اسم طایفه اش شناخته میشد نه اسم کوچک و فامیلی اش.
بازم مثال می زنم اگر از اقای حاج اسماعیل دلیر این سوال را می پرسیدند البته در ایام قدیم منظورم هست
ایشان جواب میدادند اسمم اسماعیل و از طایفه قنبری اوی
ولی الان اگر از یک آغمیونی جوان و میانسال که در آغمیون سوال کنیم فقط اسم و فامیل اش را خواهد گفت دیگر به طایفه و ایل و تبار خود کاری نخواهد داشت.
حالا من چند وقت هست دنبال اسامی آن طایفه هایی هستم که در روستای مان آغمیون بود و اهالی هر کدام جزو یک طایفه ای بودند .
هر وقت در مسجد یا جاهای دیگر با دوستان و خصوصا افراد سن بالا روبرو میشوم در این مورد سوالاتی میکنم و اطلاعاتی میگیرم که بتوانم اسامی آن طایفه را در یک جا جمع آوری کرده و در آرشیو تاریخ آغمیون بایگانی کنم .
امروز صبح جمعه که یکی از روزهای قشنگ پاییز بود و هوای بسیار معتدل و ابری را شاهد بودیم . و من حدود دو ساعتی در پارک دوچرخه سواری کردم و با صدای آواز دلنشین پرندگان ساعات خوشی را سپری کردم که شخصا هیچ قیمتی برایش نمی توانم تصور کنم .
قدم زدن در هوای پاک و ابری پاییزی که صدای آواز پرندگان آرام ات میکند چقدر دلپذیر هست؟
داشتم از پارک سمت منزل می رفتم با چند نفر از هم کتی هایم روبرو شدم و دوچرخه ام را گوشه ای گذاشته با این عزیزان سلام و علیک و احوالپرسی کردم و بلافاصله بحث را به همان اسامی طایفه های قدیمی کشاندم و سوالم را مطرح کردم و این سه هم کتی عزیز ( اقا ماشاالله حبابی،اقا ناصر موتمنی،و آقا یعقوب یار محمدی) وارد بحث شدند و هر کدام چندین طایفه را اسم بردند و من یاد داشت کردم . البته قبلا بارها از افرادی در این مورد سوال کرده بودم ولی یادداشت هایم را پیدا نکردم.
بنابراین امروز اولین اسامی و اطلاعاتی را که در مورد طایفه ها بدستم رسیده است تقدیم میکنم تا انشاالله مخاطبین بزرگوار و علاقمند هم در این مورد ما را همراهی بفرمایند تا بتوانیم همه اسامی طایفه های قدیم روستای مان را جمع آوری کنیم.
اگر اسم طایفه ای را میدانید که ما ننوشتیم و یا نمی دانیم را برای ما ارسال بفرمایید .
صورت اسامی که امروز بدستمان رسیده است:
فعلا فقط به اسم هر طایفه ای اشاره میکنیم مثلا : کرَم اوی( اینکه کرم اوی شامل چه کسانی هستد و بودند بحث جداگانه ای هست که بعدا به آن خواهیم پرداخت).
عدم اوی
کرَم اوی
جَفی اوی
مراد اوی
ببیر اوی
حاج سیف اوی
آلاّ مدد اوی
ندیر خان اوی
حاج مالا اقا اوی
فرَمز اوی
شاوردی اوی
اسد اوی
مملی اوی
حاج سلمان اوی
ابوالقاسم اوی
جلیل اوی
حاج خان حسین اوی
عرب اوی
شمر علی اوی
بجان اوی
پاشا نوه لری
امن بی اوی
یاور اوی
قنبر اوی
محبالی اوی
میرزا اقا جان اوی
خان اوی
قاضی اوی
خان بابا خان اوی
نوسی اوی
حاج عیبا اوی
دانباران لار اوی
حمدی اوی
حاج میرزه علی اصغر اوی
حاج میرزه علی اکبر اوی
مالا هلال اوی
بَبَچه اوی
بَبیش اوی
خودی اوی
حاجیلار
مالا علی اوی
حاج شوکور اوی
اوسوب خان اوی
تاقی اوی
حسین بابا اوی ( شامل خاندان مهتابی ها، موسی نژاد ها، صحافی ها) بعنوان مثال ،جهت اطلاع و تکمیل
محمود اسماعیلی
۱۴۰۲/۷/۲۱
جمعه زیباست
اگر غصه خرابش نکند🌸🍃
فکر هجران کسی
نقش برآبش نکند
جمعه زیباست واین جمله
حقیقت دارد
اگر اندوه دلت همچو
سرابش نکند
آدینه تون سرشاراز عشق
و دلخوشی🙏🌸
@aghmiun
🔴متنوع ترین لباس های #پاییزه رسید😳
✓ جدیدترین مدل های اسپرت؛ اداری؛ دانشجویی و...
هرچیزی که یه خانم شیک پوش برای پاییز لازم داره رو میتونه اینجا پیدا کنه😍👇
https://eitaa.com/joinchat/664797490Ca316973546
✅ارسال رایگان🚛
✅تضمین کیفیت🤩
✅قیمت منصفانه😱
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فایلهای آموزشی دکتر محمدقره داغی درحوزه روابط اجتماعی تدریجا تقدیم علاقمندان خواهدشد.
@aghmiun
💢اعتماد به نفس
معلّم از دانشآموز سوالی کرد امّا او نتوانست جواب دهد، همه او را تمسخر کردند. معلّم متوجّه شد که او اعتماد به نفس پایینی دارد. زنگ آخر وقتی همه رفتند معلّم، او را صدا زد و به او برگهای داد که بیت شعری روی آن بود و از او خواست آن بیت شعر را حفظ کرده و با هیچکس در این مورد صحبت نکند.
روز بعد، معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن را پاک کرد و از بچّهها خواست هر کس توانسته شعر را سریع حفظ کند، دستش را بالا ببرد. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز بود. بچّهها از این که او توانسته در فرصت کم شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او دست بزنند. معلّم هر روز این کار را تکرار میکرد و از بچّهها میخواست تشویقش کنند. دیگر کسی او را مسخره نمیکرد و دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره او را "خِنگ" مینامیدند، نیست و تمام تلاش خود را میکرد که همیشه احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاسهای بالاتر رفت. وارد دانشگاه شد. مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی گرفت و اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
📚کتاب زندگانی دکتر ملک حسینی
@aghmiun
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*ایده ای جالب و زیبا*👌👌👌👏👏💓💓💓💓
@aghmiun
خودت باش... - خودت باش....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 22 مهر
.
🍁سلام بر همه خوبان
☕️صبحتون بخیر
🍁قلبتان مملو از عشق
☕️زندگیتان سرشار از نیکی
🍁دلتون مثل دریا
☕️وسیع و بخشنده
🍁و قلبتون مثل آسمان آبی
☕️پهناور و مهربان
صبحتون پرخیر و برکت🙏
@aghmiun
D **:
🌹دل بی دوست دلی غمگین است🌹 *اهل دلی گفت «چقدر ثروت داری؟»*
* گفتم «بی حساب،،،»*
* گفت:«ثروتت چیست؟!»*
* گفتم:«دوست»*
* گفت:«ازکجا و بر چه اساس میگویی؟»*
* گفتم :«هر روز با درودی و کلامی و عرض ارادتی، با آنان تجدید عهد میکنم، چون یادگرفتم که بعضی چیزها را باید هر روز زنده اش کنم تابتوانم خوب زندگی کنم؛ مثل مهر ورزی و مهربانی»*
* گفت :«راست گفتی! عجب سرمایه داری هستی!»*
* گفتم:«بهمین دلیل هر روز، شکرش را بجا میآورم واز داشتن چنین دوستان ونزدیکانی بخود میبالم»*
* گفت «دعایشان کن»*
* گفتم:«خداوندا,,,,به دوستانم سلامتی، عزت؛ بزرگی؛ سلامتی و رزق و روزی حلال فراوان عطا فرما»*
* در پناه خدا باشی دوست خوبم *
@aghmiun
💢 دیوانه
در ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻠﻌﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺎﺯﯼ می کرﺩ.
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭼﺮﺍ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯿﺨﻨﺪﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯿﺮﺍﻧﯽ؟؟
ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﺮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﻢ؟
ﺟﻮﺍﺑﺶ ﻣﺮﺍ ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺯﺷﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ !.
ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪ. ﺑﺎ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺷﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﻡ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻭ ﺯﺷﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﺟﺴﺪ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﺯﺷﺖ ﺑﻮﺩ؟ﻣﮕﺮ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺎﺭﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻣﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ؟؟
ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ؟؟🌺
@aghmiun