سلام وقتتون بخیر
اوسوب خان اوی
تاقی اوی
تشکر از مخاطب گرامی بابت مشارکت در تکمیل اسامی طایفه های قدیمی روستای مان🌺🌺🌺
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل تامل...
@aghmiun
💢کفن دزد
آورده اند که کفندزدی در بستر مرگ افتاده بود. پسر خویش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت: «ای پدر امرت چیست؟»
پدر گفت: «پسرم من تمام عمر به کفندزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی به دنبالم بود. اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس میکنم، بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی میکند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.»
پسر گفت: «ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.»
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق میدزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود و از آن پس خلایق میگفتند: «صد رحمت به کفن دزد اولی که فقط میدزدید و چنین بر مردگان ما روا نمیداشت🌺
@aghmiun
درد فراق
بوده آغوش تو جای سینهچاکان مثل من؟
چشمهایی را ببندی اشکباران مثل من؟
بوده همرزمی کنارت ناگهان خوابش برد؟ خون پیشانی ببینی و نمایان مثل من؟
بوده بر دوشت بگیری زخمیِ همسنگرت؟
نالههایش ناگهان، آید به پایان مثل من؟
بوده برگردی ز میدان بی رفیقانت خجل؟
از فراق دوست آید بر لبت، جان مثل من؟
غرق خون خیل کبوتر دسته دسته پرزنان
دیدهای از بهرحفظ خاک ایران مثل من؟
سید حمدالله شریف خوی
@aghmiun
گرامی باد یاد و نام تمامی شهدا و درود بر تمام جانبازان و مجروحان سر افراز جنگ تحمیلی🌺🌺🌺
فاصله 😂😂😂
از علیاصغر زعفرانی (سرخوش کرمانشاهی)
ای آدم بیکار، مگر حوصله داری؟
کز وضع بد زندگی خود گِله داری
تا چند کنی شِکوه که در پای برهنه
از بس که دویدی پی کار، آبله داری؟
کم گو سخن از بیسر وسامانی و اندوه
وز این که توی خانه، زن حامله داری
ما را چه که مستأجری و مالک پَستی
بیرحم و شقی، همچو یکی حَرمله داری
در سفره اگر نان نَبُوَد، باد هوا خور
تا خلق نگویند که طبعی دَله داری
بیهوده مزن داد که تا گوش بزرگان
صد فرسخ و یک خُرده بالا، فاصله داری
طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، ص ۳۸۲.
#شعر_طنز
#فاصله
@aghmiun
📣 تصویری نادر از یک نمای خیابانی از تهران در عهد ناصری- ۱۲۸۷
🔸️در تصویر نانوایی سنگک قدیمی، آجیل فروشی
@aghmiun
📣 عكسی كه می بينيد در سال ١٣٤٦ از بيابانهای غرب تهران گرفته شده است! اينجا محل احداث مجموعه ورزشى آزادى تهران است!
@aghmiun
ممنون از آقای حسین برنده بابت ارسال
عکس های قدیمی از تهران
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترمجتبی شکوری
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
تمام امید ام به نتیجه نظر پزشکی قانونی بود .انتظار ،آنهم انتظار سرنوشت ساز بسیار سخت و نفس گیر ب
قبل از برگشتن مامور، در مدت زمان کمی ماجرای عصر را مختصر و مفید در دو برگ نوشتم . با شنیدن صدای پای مامور تحقیق بلند شدم و ایستادم .روی صندلی پشت میز نشست و برگه ها را برداشت و خواند. بعد از نگاهی کوتاه به توضیحات من.دو آرنج دستانش را روی میز قرار داد و انگشتان دستش را به هم گره زد و گفت :بسیار خوب.همان چیزهایی که در بیمارستان گفته بودی .گفتم جناب ماجرا همین بود که عرض کردم .مطلب دیگری نبود..با لبخندی که روی لبانش نقش بست حدس زدم که حامل خبر خوبی هست .گفت: بله دقیقاً هر شش نفر پزشک هم گفته شما را تایید کردند. گفتم :جناب، مگر پزشکان در تمام مراحل پیش من بودند. نگاه معنی داری به من کرد .انگار فهمید که من با این سوال قصد دارم تمام ماجرا را از زبان او بیرون بکشم .کشوی میز را کشید و پوشه پرونده را روی میز گذاشت وگفت: آنها علت مرگ را ایست قلبی تشخیص دادند .و خوشبختانه هیچگونه اثرضرب و جرح در اعضای بدن متوفی پیدا نکردند .معلوم شد که متوفی ناراحتی قلبی داشته و قرص ….مصرف می کرده.این هم معلوم شده که در روز حادثه قرص ها ی خود را مصرف نکرده بود .و بعلت وارد شدن فشار، قلب از حرکت ایستاده .تا دهن باز کردم که بگم یعنی..حرفم را قطع کرد و گفت: یعنی الان شما یک کارت شناسایی از خودتان در اختیار ما میگذارید .و مرخص می شوید .و فردا ساعت ۸ صبح خودتان را به بازپرسی دادسرا معرفی می کنید. در حالیکه که از داخل کیف کوچک چرمی خود دنبال کارت ملی ام می گشتم .با خود فکر کردم که مرخص کردن من در این موقعیت فقط از دست یک قاضی بر میاید.من تا آنموقع نمی دانستم .بعد از تعطیلی دادگاهها ،یک قاضی کشیک تمام وقت در دادگاه حضور دارد..در حالیکه کارت ملی خود را تحویل مامور می دادم گفتم:جناب جسارت بنده را ببخشید.آزاد شدن بنده باید به امضای قاضی برسد.اینموقع شب مگر قاضی تشریف دارند؟ کارت را از دستم کشید و گفت : ظاهراً خود شما قانونگذارید. بله پرونده شما به امضای قاضی کشیک رسیده. خطر بزرگی از بیخ گوشت رد شده .اما گرفتاریتان هنوز تمام نشده . اجازه پرسش به من نداد و اضافه کرد. برای اینکه بطور کامل از این ماجرا خلاص شوید .باید رضایت تمامی اولیای دم را بگیرید.این خبر ،خبری بسیار نگران کننده ای بود .اما از آنجاییکه رهایی از یک دام بزرگ و گرفتار شدن در دامی کوچکتر ، نوعی پیروزی است. خیلی به هم نریختم .با چرب زبانی از مامور تشکر کردم .خواستم از دفتر خارج شوم که با صدای" کمی صبر کنید" مامور، در جای خود میخکوب شدم.اما وقتی مهر خروج را به استامپ زد دلم آرام گرفت.مهر را کف دستم زد و گفت : به سلامت. "
...ساعت حدود ده و نیم شب بود. از درب نگهبانی پاسگاه بیرون آمدم . نفس عمیقی کشیدم و به خاطر این آزادی موقت خدا را شکر کردم.از پاسگاه تا منزل خواهرم فاصله زیادی نبود.خیابان ضلع شرقی کنار رودخانه تاجیار را رو به پایین در پیش گرفتم . خیابانهای سراب از همان اوایل شب خالی از جمعیت می شود .هیچ عابری جز خودم را نمی دیدم.اما هرازچند گاهی که خودرویی از خیابان رد می شد ، سکوت شب را می شکست. هوا ملایم و مطلوب بود.قدم زدن در آن هوای خوب و خلوت و سکوت ، آرامش بخش و دلپذیر بود .اما نه برای من با افکاری مغشوش ومملو از استرس .آهی کشیدم و سرم را بالا گرفتم ماه نو که در موازات کوه بزقوش در حرکت بود ،نور ملایم کم رنگی به طبیعت داده بود. بیشتر از هر چیز در ذهن خود دنبال واسطه هایی برای گرفتن رضایت از بازماندگان آن مرحوم می گشتم.گاهی به این فکر می کردم که ،پدرم از دوران جوانی دوستان زیادی در آغمیان و سهزاب داشت.شاید یکی از آنها رایطه ای با آن خانواده داشته باشند. گاهی فکر می کردم بعد از سپری شدن مدت زمانی از حادثه آنها متوجه بی گناهی من بشوند .رضایت بدهند.با خود گفتم به این زودی ها که نمی شود رضایت گرفت .فردا اگر با وثیقه آزاد بشوم .شانس آوردم .بعد به نظرم رسید اگر قرار بود با وثیقه آزاد شوم .،چرا الان با یک کارت شناسایی آزاد شدم .با خود گفتم : بی شک قاضی کشیک حکم آزادی منو صادر کرده است .در غیر اینصورت من الان باید در بازداشتگاه بودم.نه اینکه در خیابان برای خود قدم بزنم. من که داشتم با خودم کلنجار میرفتم .ندای درونم گفت : خیلی هم دلت را خوش نکن.اگر تبرئه شدی .چرا باید فردا خودت را به بازپرسی معرفی کنی .پاک گیج شده بودم .بهترین کار را در این دیدم که همه چیز را به خدا بسپارم .به او توکل کنم .با چند تا از افکار مثبت به خودم انرژی دادم و گفتم تا اینجای کار که همه چیز به خیر گذشته . الان وضع من می توانست خیلی بدتر از این ها باشد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
تمام امید ام به نتیجه نظر پزشکی قانونی بود .انتظار ،آنهم انتظار سرنوشت ساز بسیار سخت و نفس گیر ب
مثلا همان جوان تپل به جای پاسگاه مرا داخل باغ با جنازه پدر بزرگش می دید،چه می شد؟ یا اگر اثر ضرب و جرحی در بدن متوفی دیده می شد چی؟ به فرض آن مرحوم زمانی که سرپا بود سکته را می زد و می افتاد و جایی از بدنش کبود می شد.یا آن دونفر متوجه مرگ می شدند و اجازه حمل جنازه را نمی دادند، چه اتفاقاتی می افتاد؟ پس هر کدام از این اتفاقات ممکن بود.اما بعد از حادثه،بهترین اتفاق ممکن تا اینجا رخ داده .با خود گفتم : پس نگران نباش یکی آن بالا هست که هوای تو را دارد.هر چند الان سیل فحش و لعنت و ناسزا است .که از طرف نزدیکان متوفی ، نثار من می شود.از خودم پرسیدم،واقعا من در این ماجرا مستحق این همه فحش و لعنت هستم؟ در همین افکار غرق بودم که در مقابل درب خانه خواهرم رسیده بودم.
زنگ آیفون را فشار دادم. کمی طول کشید تا گوشی را بردارند.اما یکی گوشی آیفون را برداشت .اما جوابی نیامد.ولی سر و صدایی از داخل خانه بگوش میرسید .آیفون تصویری نبود . که فرد پشت درب را ببینند آنها تصور می کردند مامورها دنبال صاحب ماشین یعنی دنبال شوهر خواهرم آمدند. چون اصلا فکر نمی کردند .من به این زودی ها آزاد بشوم. وقتی با صدای بلند گفتم : در را باز کنید ماموری نیست منم. شوهر خواهرم گفت : بله خودش راهم آوردند تا آدرس خانه را نشان بدهد، لباسم را بیارید من هم باید بروم. برادرم که آنجا بود،در را به روی من باز کرد.مرا که روبروی خود دید سرش را از در بیرون آورد و اطراف را نگاه کرد.به داخل هلش دادم و گفتم برو داخل کسی نیست.داخل خانه که شدم ترس را در چهره همه دیدم .طوری نگاهم می کردند انگار جن دیده باشند.وقتی توضیح دادم که چطور آزاد شدم با ناباوری به گفته های من گوش می دادند. حق هم داشتند باورش سخت بود.اما با شنیدن خبر نظر پزشکی قانونی و حکم قاضی کشیک،همه چیز باورشان شد. شوهر خواهرم که حالا حالش تغییر کرده بود. ، اشتهاش هم باز شد باز شد و گفت : سفره را بیندازید از گرسنگی مردیم.گفتم:شما غذاتونو بخورید مامورین پاسگاه جور شما را کشیدند و به من شام دادند.خواهرم در حالیکه در آشپزخانه سفره را می چید.با صدای بلند گفت: داداش راستشو بخواهید کسی جرات نکرد پیش تو بیاد .ما فکر می کردیم هر کسی را از نزدیکان تو ببینند به جرم اینکه او هم همراه تو در باغ بوده دستگیر خواهند کرد. گفتم : آفرین به این شهامت !
سر سفره شوهر خواهرم در حالی که قاشق تو دستش تند تند پر و خالی می شد با دهانی پر، ،پرسید: بالاخره فردا چه می شود؟ گفتم عرض به خدمت انور حاجی فردا احتمال زیاد قاضی به قید سند مرا آزاد می کند.و شوهر خواهرم هم که شما باشید سند این خانه را به عنوان وثیقه تحویل پاسگاه می دهید .من هم میرم دنبال پاسپورت ترکیه و از آنجا هم اروپا بعدش هم شما خود دانید...
ادامه دارد..
@aghmiun