آرامش برای ما.... - آرامش برای ما.....mp3
زمان:
حجم:
5.5M
صبح 23 مهر
🍁لا به لای رنگهای زیبا
🍂و هوای دلپذیر پاییزی
🍁آرامش و خوشبختی
🍂و عشق ماندگار
🍁را براتـون آرزو میکنم
روزتون پراز لبخند😊
شادی و شیرینی زندگیتـون
همیشگی
@aghmiun
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
تصویر دکتر خزائلی
روز جهانی نابینایان (عصای سفید) بر کمبینایان و نابینایان گرامی، فرخنده باد.
🌹🌹 🌹
سلام و صبح به خیر. همراهان کانال گلزار ادبیات، برای اطلاع از زندگی دو نابینای موفق که شرح حالشان، در پستهای گذشته آمده است، میتوانید به موارد زیر مراجعه بفرمایید:
۱ - شرح حال مرحوم دکتر محمد خزائلی، اول خرداد، مطلب سوم.
🌺🌺🌺
ایشان استاد دانشگاه، مترجم و نویسندهی بزرگ دارای بیش از سی کتاب و مسلط به زبانهای عربی، فرانسوی، انگلیسی و آلمانی، موسس مدرسهی نابینایان و آورندهی اولین چاپخانهی بِرِیل(الفبای مخصوص نابینایان) به ایران بودند.
۲ - شرح حال معلم و شاعر نابینای قزوینی، مرحوم سید کاظم قافلهباشی، بیست و پنجم تیر، مطلب ششم.
🌺🌺🌺
این معلم عزیز، با سختی فراوان و در زمانی که یک نابینا، امکانات تحصیلی کمی در شهرستان داشت، به تحصیلش ادامه داد و به هدفش که معلمی بود، رسید. علاوه بر تدریس دلسوزانه، در فعالیتهای فرهنگی و شعرخوانی نیز شرکت میکرد و روحیهای بسیار شاکر و عالی داشت و هرگز خنده از لبهایش دور نمیشد.
#روز_جهانی_نابینایان
#دکتر_محمد_خزائلی
#سید_کاظم_قافلهباشی
@ aghmiun
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا بریم یه جای دور ...
مزارع زیبای چای در گیلان
@aghmiun
💢کفن کن
فقیری به ثروتمندی گفت:
اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟
ثروتمند گفت:
تو را کفن میکنم و به گور می سپارم.
فقیر گفت:
امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان، و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار ..
حکایت بالا حکایت بسیاری از ماست؛
که تا زنده ایم قدر یکدیگر را نمیدانیم ولی بعد از مردن هم، میخواهیم برای یکدیگر سنگ تمام بگذاریم.🌺
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مثلا همان جوان تپل به جای پاسگاه مرا داخل باغ با جنازه پدر بزرگش می دید،چه می شد؟ یا اگر اثر ضرب و ج
اودیگرنفس نمیکشید، بخش پایانی
در حالی که فک پایین اش تند تند کار می کرد گفت: چیزی زدی؟گفتم آره به جان شما دوتا باهم یکجا زدم با یک لیوان آب.یعنی سرباز چهارتا آورد دو تاش را یکجا زدم دوتای دیگر تو جیبمه.همه با تعجب به من نگاه می کردند که چی زدم .حاجی سرش را بالا گرفت با یک قلپ آب غدا را پایین فرستاد و گفت: پس تو بفکر پاسپورت ترکیه ات باش .فکر ما را هم نکن. از حلا من قید این را زدم.
☆☆☆
عقربه ی ساعت هشت صبح را رد کرده بود. آسمان ابری بود و نسیم خنکی برگ صنوبرهای کنار خیابان را به رقص می آورد . و برگ های زرد را از شاخه جدا می کرد و به پابوسی درخت وا می داشت .تا جلوی درب دادگاه برسم .افکار مثبت و منفی زیادی ذهنم را به بازی گرفتند.فضای باز روبروی درب دادگاه مملو از جمعیت بود .تجمع این تعداد جمعیت در آن ساعت کاملا غیر عادی بود. قدم هایم سست شد .من هیچ اطلاعی از ماجرای بعد از تفحص پزشکی قانونی و اینکه جنازه تحویل صاحبانش داده شده یا نه ،نداشتم .حدسم درست بود .این جمعیت اهالی سهزاب و آغمیان بودند که برای تحویل گرفتن جنازه آمده بودند .اما چرا جلوب دادسرا؟این سوالی بود که جوابش را نمی دانستم . دلشوره های ناگهانی قلبم را می فشرد. به ساختمان دادسرا نزدیک تر شدم .جمعیت حاضر در مقابل دادسرا در دسته های کوچک چند نفری با تکان های دستانشان با هم صحبت می کردند. تعدادی هم جلو درب ورودی تجمع کرده بودند .و سعی داشتند داخل ساختمان دادگاه شوند.اما دو تا سرباز از ورود آنها جلوگیری می کردند. و کسانی که احضاریه ای داشتند یا کارکنان دادگاه بودند ،وارد می شدند. آنموقع شعبه های دادگاه و دادسرا در یک ساختمان بود.شعبات دادسرا در طبقه همکف و شعبات دادگاه های حقوقی در طبقات دوم و سوم بود. بخاطر همین ارباب رجوع هم زیاد بود. گاهی صدای یکی به اعتراض بلند می شد. گاهی هم مشت و لگدی به درب ورودی می خورد. من در چنین شرایطی نمی توانستم داخل ساختمان بشوم .از طرفی می ترسیدم یکی از حاضرین مرا شناسایی کنند. لذا از جمعیت فاصله گرفتم و به ظلع شمالی ساختمان رفتم . در انتهای دیوار به پیاده روی سمت چپ پیچیدم . عجله ای برای ورود نداشتم . چون با این وضع دلیلی برای تاخیر داشتم .در عین حال اینجا هم جای مناسبی برای حضور من نبود. باید در اولین فرصت ممکن ،داخل شوم. مدت زمانی با دلشوره و بلاتکلیفی گذشت .اما همچنان تعدادی جلو در بودند. از دور سربازی را دیدم که پرونده ای زیر بغل داردو چند نفر را از پاسگاه به دادسرا می آورد.فرصت را غنیمت شمردم به ظلع شمالی خیابان رفتم قبل از اینکه سرباز با متهمین جلو درب ورودی برسند خودم را به آنها رساندم.خودش بود .همان سربازی بود که دیشب برای من قرص استامینوفن داده بود. ماجرا را که گفتم .لبخندی زد و گفت . همراه ما بیا حالا شدید چهار متهم .با این ترفند داخل دادسرا شدم .درب اتاق بازپرسی باز بود . بعد از سلام خود را معرفی کردم .او که معلوم بود معاون بازپرس بود . قلم را روی کاغذ گذاشت .سرش را بالا گرفت در حالی که پرونده مرا از کشو بیرون می کشید گفت : جمعیت مقابل ساختمان را دیدی؟ پرونده را باز کرد و چیزی در آن نوشت و گفت : همه لشکریان تواند اند.پرونده را کنار گذاشت ،نه خودش توضیحی داد نه اجازه سوال کردن به مرا داد .از من خواست در راهرو روبروی اتاق بازپرسی منتظر بمانم.دم درب خروجی برگشتم و گفتم : ببخشید،جنازه را تحویل ندادند؟ همینطور که می نوشت بدون اینکه سرش را بالا بگیرد ،گفت:جنازه را تحویل می دادیم الان این جماعت حلوای آن مرحوم را نیز خورده بودند. آقای بازپرس برای همین پیش رییس رفته . فعلا که همه داریم برای تو کار می کنیم.بیرون منتظر باش.
جرات خواستن توضیح بیشتر را به خود ندادم . در راهرو روی نیمکت نشستم .چانه را کف دستم گرفته و غرق تجزیه و تحلیل موضوع شدم..احساس منگی و خستگی می کردم .مغزم هنگ کرده بود..شب که خواب راحت و کافی نداشتم نزدیک ۱۸ ساعت بود .تحت فشار عصبی بودم. نگاهم را به سمت انتهای راهرو کج کردم .هر کدام از افراد داخل راهرو ،پرونده ای ،برگه کاغذی ،کیفی در دست با قدم های تند طول و عرض راهرو را طی می کردند. دربین جمعیت چشمم به پسر عمو شهرام افتاد . داشت دنبال من میگشت از نیمکت بلند شدم و خودم را به او رساندم .از پشت سر دستش را گرفتم تا برگشت ،با لحن تو دماغی اش گفت : کجایی؟ دنبال تو میگردم.دنبال خودم کشوندم روی نیمکت نشستیم.گفتم شهرام چه خبر ؟ گفت بی خبر نیستم .دیدم یک سرباز تو را با سه نفر دیگر آورد داخل. اما به تو نرسیدم .گفتم خوب بگو خبر چه داری؟ شهرام با همان لبخندهای همیشگی گفت: معلومه خیلی ترسیدی ...