4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا بریم یه جای دور ...
مزارع زیبای چای در گیلان
@aghmiun
💢کفن کن
فقیری به ثروتمندی گفت:
اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟
ثروتمند گفت:
تو را کفن میکنم و به گور می سپارم.
فقیر گفت:
امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان، و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار ..
حکایت بالا حکایت بسیاری از ماست؛
که تا زنده ایم قدر یکدیگر را نمیدانیم ولی بعد از مردن هم، میخواهیم برای یکدیگر سنگ تمام بگذاریم.🌺
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مثلا همان جوان تپل به جای پاسگاه مرا داخل باغ با جنازه پدر بزرگش می دید،چه می شد؟ یا اگر اثر ضرب و ج
اودیگرنفس نمیکشید، بخش پایانی
در حالی که فک پایین اش تند تند کار می کرد گفت: چیزی زدی؟گفتم آره به جان شما دوتا باهم یکجا زدم با یک لیوان آب.یعنی سرباز چهارتا آورد دو تاش را یکجا زدم دوتای دیگر تو جیبمه.همه با تعجب به من نگاه می کردند که چی زدم .حاجی سرش را بالا گرفت با یک قلپ آب غدا را پایین فرستاد و گفت: پس تو بفکر پاسپورت ترکیه ات باش .فکر ما را هم نکن. از حلا من قید این را زدم.
☆☆☆
عقربه ی ساعت هشت صبح را رد کرده بود. آسمان ابری بود و نسیم خنکی برگ صنوبرهای کنار خیابان را به رقص می آورد . و برگ های زرد را از شاخه جدا می کرد و به پابوسی درخت وا می داشت .تا جلوی درب دادگاه برسم .افکار مثبت و منفی زیادی ذهنم را به بازی گرفتند.فضای باز روبروی درب دادگاه مملو از جمعیت بود .تجمع این تعداد جمعیت در آن ساعت کاملا غیر عادی بود. قدم هایم سست شد .من هیچ اطلاعی از ماجرای بعد از تفحص پزشکی قانونی و اینکه جنازه تحویل صاحبانش داده شده یا نه ،نداشتم .حدسم درست بود .این جمعیت اهالی سهزاب و آغمیان بودند که برای تحویل گرفتن جنازه آمده بودند .اما چرا جلوب دادسرا؟این سوالی بود که جوابش را نمی دانستم . دلشوره های ناگهانی قلبم را می فشرد. به ساختمان دادسرا نزدیک تر شدم .جمعیت حاضر در مقابل دادسرا در دسته های کوچک چند نفری با تکان های دستانشان با هم صحبت می کردند. تعدادی هم جلو درب ورودی تجمع کرده بودند .و سعی داشتند داخل ساختمان دادگاه شوند.اما دو تا سرباز از ورود آنها جلوگیری می کردند. و کسانی که احضاریه ای داشتند یا کارکنان دادگاه بودند ،وارد می شدند. آنموقع شعبه های دادگاه و دادسرا در یک ساختمان بود.شعبات دادسرا در طبقه همکف و شعبات دادگاه های حقوقی در طبقات دوم و سوم بود. بخاطر همین ارباب رجوع هم زیاد بود. گاهی صدای یکی به اعتراض بلند می شد. گاهی هم مشت و لگدی به درب ورودی می خورد. من در چنین شرایطی نمی توانستم داخل ساختمان بشوم .از طرفی می ترسیدم یکی از حاضرین مرا شناسایی کنند. لذا از جمعیت فاصله گرفتم و به ظلع شمالی ساختمان رفتم . در انتهای دیوار به پیاده روی سمت چپ پیچیدم . عجله ای برای ورود نداشتم . چون با این وضع دلیلی برای تاخیر داشتم .در عین حال اینجا هم جای مناسبی برای حضور من نبود. باید در اولین فرصت ممکن ،داخل شوم. مدت زمانی با دلشوره و بلاتکلیفی گذشت .اما همچنان تعدادی جلو در بودند. از دور سربازی را دیدم که پرونده ای زیر بغل داردو چند نفر را از پاسگاه به دادسرا می آورد.فرصت را غنیمت شمردم به ظلع شمالی خیابان رفتم قبل از اینکه سرباز با متهمین جلو درب ورودی برسند خودم را به آنها رساندم.خودش بود .همان سربازی بود که دیشب برای من قرص استامینوفن داده بود. ماجرا را که گفتم .لبخندی زد و گفت . همراه ما بیا حالا شدید چهار متهم .با این ترفند داخل دادسرا شدم .درب اتاق بازپرسی باز بود . بعد از سلام خود را معرفی کردم .او که معلوم بود معاون بازپرس بود . قلم را روی کاغذ گذاشت .سرش را بالا گرفت در حالی که پرونده مرا از کشو بیرون می کشید گفت : جمعیت مقابل ساختمان را دیدی؟ پرونده را باز کرد و چیزی در آن نوشت و گفت : همه لشکریان تواند اند.پرونده را کنار گذاشت ،نه خودش توضیحی داد نه اجازه سوال کردن به مرا داد .از من خواست در راهرو روبروی اتاق بازپرسی منتظر بمانم.دم درب خروجی برگشتم و گفتم : ببخشید،جنازه را تحویل ندادند؟ همینطور که می نوشت بدون اینکه سرش را بالا بگیرد ،گفت:جنازه را تحویل می دادیم الان این جماعت حلوای آن مرحوم را نیز خورده بودند. آقای بازپرس برای همین پیش رییس رفته . فعلا که همه داریم برای تو کار می کنیم.بیرون منتظر باش.
جرات خواستن توضیح بیشتر را به خود ندادم . در راهرو روی نیمکت نشستم .چانه را کف دستم گرفته و غرق تجزیه و تحلیل موضوع شدم..احساس منگی و خستگی می کردم .مغزم هنگ کرده بود..شب که خواب راحت و کافی نداشتم نزدیک ۱۸ ساعت بود .تحت فشار عصبی بودم. نگاهم را به سمت انتهای راهرو کج کردم .هر کدام از افراد داخل راهرو ،پرونده ای ،برگه کاغذی ،کیفی در دست با قدم های تند طول و عرض راهرو را طی می کردند. دربین جمعیت چشمم به پسر عمو شهرام افتاد . داشت دنبال من میگشت از نیمکت بلند شدم و خودم را به او رساندم .از پشت سر دستش را گرفتم تا برگشت ،با لحن تو دماغی اش گفت : کجایی؟ دنبال تو میگردم.دنبال خودم کشوندم روی نیمکت نشستیم.گفتم شهرام چه خبر ؟ گفت بی خبر نیستم .دیدم یک سرباز تو را با سه نفر دیگر آورد داخل. اما به تو نرسیدم .گفتم خوب بگو خبر چه داری؟ شهرام با همان لبخندهای همیشگی گفت: معلومه خیلی ترسیدی ...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مثلا همان جوان تپل به جای پاسگاه مرا داخل باغ با جنازه پدر بزرگش می دید،چه می شد؟ یا اگر اثر ضرب و ج
خبر اینکه :آنها می گفتند،پزشکی قانونی گفته علت مرگ سکته بوده .گفتم بابا اینو که میدونم .خبر دیگری نداری؟ گفت چرا.بیرون که بودم دیدم یک نفر از در دادگاه آمد بیرون سهزابی ها تا اونو دیدند دوره اش کردند و پرسیدند جنازه را کی تحویل می گیریم؟ او گفت: بازپرس میگه ، طبق گزارش پزشکی قانونی علت مرگ ایست قلبی بوده و هیچگونه درگیری و ضرب و جرحی مشاهده نشده .و شخصی که همراه دو نفر از روستاییان متوفی را به بیمارستان رسانده از نظر قاضی پرونده بیگناه تشخیص داده شده . برای اینکه جنازه تحویل اولیای دم بشود .لازم است همه وراث متوفی کتبا رضایت خود را از مظنون اعلام کنند. در این موقع یکی گفت :اگر رضایت ندهند چه می شود؟ ان شخص گفت : همین سوال را ما مطرح کردیم .در جواب گفتند؛در اینصورت اولیای دم میتوانند به نظر پزشکی قانونی در قالب یک دادخواست اعتراض کنند .۲۰۰۰۰۰۰ تومان هزینه کالبد شکافی را هم باید پرداخت کنند.اگر کالبد شکافی برخلاف پزشکی قانونی نظر داد و مظنون ،مقصر شناخته شد ،آن وقت پرونده قابل تعقیب و بررسی می شود.و هزینه کالبد شکافی را هم متهم باید بپردازد. دستم را گذاشتم رو شانه شهرام و گفتم : پسر چه خبری بهتر از این .مطمئنم که اگر اعتراضی هم بشود .نتیجه تغییر نمی کند.من که به چشم خود دیدم بنده خدا سکته کرد. شهرام اینبار خنده کشداری سر داد و گفت :پس مژدگانی، یک دست کت و شلوار افتادی. -شک نکن پسر حتماً. در ادامه گفت این را هم بگم همه مردم سهزاب ترا قاتل می دانند.
ساعت دیواری اتاق بازپرسی یک و نیم بعد از ظهر را نشان می داد.ساعت دو دادگاه تعطیل می شد.آنها باید تصمیم خود را می گرفتند. به شهرام گفتم ، برو بیرون داخل جمع آنها هر خبر تازه ای شنیدی به من اطلاع بده شهرام بلند شد و گفت : باشه اما به یک شرط ،مژدگانی خبر دوم را قاطی اولی نکنی .با کف دست محکم به سینه اش زدم و گفتم گمشو زیاد هم حرف نزن.شهرام رفت و من روی نیمکت نشستم .حال عجیبی داشتم از یک طرف خوشحال بودم که از این گرفتاری بزرگ دارم خلاص می شوم .از طرفی خودم را جای فرزندان آن خدا بیامرز می گذاشتم .که اگر این حادثه برای خود من اتفاق می افتاد الان چه حالی داشتم .واقعا من در این ماجرا چقدر مقصر بودم ؟ یا اصلاً مقصر نبودم.با خود می گفتم که حضور من در باغ که جرم نبود.اگر هم قسمتی از باغ ملک آن مرحوم بود .نه دیواری نه سدی نشانه ای نبود.از طرفی من هنوز وارد آن حریم نشده بودم . خدا را شکر که کوچکترین بد اخلاقی هم با او نداشتم .او هم جز وهله اول با من بد اخلاقی نکرد. پس حکمت خدا چیست که آن مرحوم درست در آن لحظه و در کنار من باید چراغ عمرش خاموش میشد.یکبار دیگر چهره او را درذهنم مجسم کردم .در دل از خدا برایش طلب بخشش کردم.خیلی دوست داشتم در جمع خانواده اش حاضر بشم و به تک تک بازمانده گانش تسلیت گفته و عذرخواهی میکردم . اما وقتی حرف شهرام را بیاد می آوردم که گفت: همه اهالی ترا قاتل می دانند، از چنین تصمیمی صرف نظر کردم .ولی تا به حال در دعاهای خودم دعا برای آن مرحوم را فراموش نکردم. انشاالله که روحش در آرامش ابدی است.
در همسن افکار بودم که شخصی با پرونده ای در دست وارد اتاق بازپرسی شد.حدس زدم که خود بازپرس باشد .حدسم درست بود .ایشان روی صندلی در جایگاه بازپرسی نشست .بعد از چند لحظه معاون بازپرس مرا صدا زد .داخل شدم .سلام کردم. بازپرس با یک نگاه تمام هیکلم را ورانداز کرد و گفت : تو؟ سرم را پایین انداختم و گفتم : بله آقا .فقط یک حادثه بود.ملاحظه فرمودید که بنده بی گناه بودم. سری تکان داد و گفت بله بی گناه اما کمتر بی گناهی به این آسانی از مهلکه نجات می یابد. با اشاره معاون پای برگه آزادی خود را امضاء کردم و او از لای پرونده کارت ملی ام را داد و گفت: برو خدا را شکر کن و صدقه بده میدانی که آقای بازپرس خیلی در گرفتن رضایت پافشاری کردند.رو به بازپرس گفتم: ما که زبانمان قاصر است. خودم و خانواده ام همیشه دعا گوی شما خواهیم بود .اجرتان را از خدا می گیرید. بازپرس لبخندی روی لبانش نشست و با تکان دادن سر گفت : ممنون موفق باشی .این تجربه را داشته باش و هیچوقت احتیاط را از دست نده..خدا حافظ..
از درب دادگاه که بیرون آمدم جز چند نفر از نزدیکان من که منتظر خروج من بودند .همه رفته بودند .همگی با هم به خانه پدری ام در فرکوش رفتیم .همزمان با رسیدن ما پیکان سفید رنگی نیز جلو در توقف کرد .شناختمش ماشین ذکر علی بود دوست برادرم ،که به سفارش پدر گوسفندی را برای قربانی آورده بود.پدر و مادر و خواهر ها و چند نفر دیگر از فامیل داخل حیاط بودند .بیچاره مادرم رنگ به چهره نداشت .معلوم بود که تمام شب بیدار مانده و دعا کرده بود با دیدن من مرا به آغوش کشید و گفت خدا یا می دانستم پسرم را خلاص می کنی .صدای ذکر علی بلند شد .انوش ،زود باش بیا این حیوان را ذبح کنیم من عجله دارم باید بروم.پدر گفت : کجا به این
زودی امروز مهمان ما هستی .ذکر علی جواب داد .نه حاجی بمونه برای یک روز دیگر .آخه یک نفر معلم تهرانی پدر زن برادرم را در سهزاب کشته ،برادرم هم با خانواده امروز صبح رسیدند انها را هم ندیدم .باید برم سهزاب.!
پایان
علی صادق نسب
فروردین سال ۱۴۰۰ تهران
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزه زندگی دیگران باش
بیقرار باش برای شادی ساختن در زندگی انسانها
دستهای خدا باش ، برای برآوردن رویای انسان دیگری
خنثی نباش
بیتفاوت نباش
اگر دیدی کسی گرهای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن
📲جناب آقای مسلم زمانی
@aghmiun
🔺5 دلیل برای این که باید ویتامین D مصرف کنید
🔸بارداری سالم تر برای مادران و نوزادان.
🔸از چاقی جلوگیری می کند.
🔸ریه ها را تقویت می کند.
🔸از بیماری خود ایمنی جلوگیری می کند.
🔸خطر ابتلا به سرطان ها را کاهش می دهد.
@khabarfarda_ir